یادی از دانشمندی رنج دیده و ناکام: فریتس ولف

«و آن روز که حسنک‌ را‌ بر‌ دار کردند،استادم بونصر روزه بنگشاد و سخت غمناک و اندیشه‌مند بود چنان‌که به‌ هیچ وقت‌ او را چنان ندیده بودم و می‌گفت:چه امید ماند؟» (تاریخ بیهقی)
اگر کسی از‌ من بخواهد که از‌ مهمترین‌ کاری که تاکنون دربارهء شاهنامه انجام‌ گرفته است نام ببرم،بی‌درنگ از«فرهنگ شاهنامه»تألیف فریتس ولف نام خواهم برد.
فریتس ولف در یازدهم نوامبر سال 1880 در برلین به جهان‌ آمد و بخش بزرگ‌ زندگی خود را نیز در همین شهر گذراند.او پس از گذراندن دورهء دبیرستان در کالج‌ رویال فرانسیس‌ به شهرهای مونیخ،هایدلبرگ،برلین و گیسن رفت و در رشته‌های‌ ادبیات‌،هنر‌،زبان‌شناسی و ایران‌شناسی به تحصیل پرداخت و در سال 1905 در شهر گیسن در نزد کریستیان بارتولمه-بنیانگذار رشتهء ایران‌شناسی-در همین رشته رسالهء دکترای خود را با عنوان«مصدر در زبانهای‌ هندی‌ و ایرانی»نوشت.پیش از آن استاد او بارتولمه براساس تألیفات خود چون«فرهنگ ایرانی باستانی»و«فعل در ایرانی‌ باستان»دست به ترجمهء اوستا به زبان آلمانی زده بود،ولی‌ تنها‌ به ترجمهء گاثاها کامیابی یافت.فریتس ولف کار استاد خود را ادامه داد و براساس«فرهنگ ایرانی‌ باستان»اوستا را از متنی که گلدنر تصحیح کرده بود،به زبان آلمانی‌ ترجمه‌ نمود‌ و آن‌ را به استاد خود‌ بارتولمه‌ تقدیم‌ کرد.همین ترجمه اسـت که سپستر راهنمای ترجمهء یشت‌ها به زبان فارسی توسط شادروان ابراهیم پورداود گردید.
فریتس ولف پس از‌ پایان‌ کار‌ ترجمهء اوستا بی‌درنگ به تألیف«فرهنگ شاهنامه» پرداخت‌.اساس‌ تنظیم این فرهنگ،شاهنامهء چاپ ژول مول‌ بـود،ولی در کنار آن متن‌ شاهنامهء چاپ تـورنر مـاکان‌ و شـاهنامهء‌ چاپ‌ فولرس‌-لندآوئر را نیز رعایت کرد.گذشته‌ از این واژه‌های‌ لغت شهنامه تألیف عبدالقادر بغدادی (با نشانهء اختصاری AB)و واژه‌های شاهنامه در لغت فـرس تـألیف اسدی‌ طوسی‌‌‌(با نشانهء اختصاری Asadi)را نیز در فرهنگ خـود پذیرفت.
شیوه‌ای‌ که‌ ولف برای تنظیم فرهنگ خود برگزید،همان روش تقسیم‌بندی شاهنامه‌ در تصحیح مول است.بدین‌گونه که‌ او‌ متن‌ شاهنامه را به پنـجاه پادشاهی بـخش نموده‌ است.چون دو تا از‌ این‌ پادشاهی‌ها‌ یعنی پادشاهی کیکاوس و کـیخسرو هریک دارای چند داستان مستقل هستند و در چاپ مول هر‌ داستان‌ آنها‌ از نو شماره‌گذاری شده‌اند،از این‌ رو در«فرهنگ ولف»داستانها با حـروف d,c,b و غیره‌ در‌ جلوی شمارهء پادشاهی‌ها مشخص شده‌اند،مثلا 12 b یعنی:پادشاهی کیکاوس،داستان جنگ هاماوران‌ و 13‌ e یـعنی‌:پادشاهی کیخسرو،داستان بیژن و منیژه.ولی حرف a را که انتظار می‌رفت به‌ نخستین داستان‌ این‌ پادشاهی‌ها داده شود،انـداخته است و شـمارهء نخستین داستان این دو پادشاهی با شمارهء‌ خود‌ پادشاهی‌ها‌ یکی است.همچنین بـرای دیـباچه نـشانهء E (Einleitung)و برای هجونامه نشانهء S (satire)برگزیده شده است.متأسفانه‌ مول‌ در شماره‌گذاری پادشاهی‌ها سهو کرده است،بدین ترتیب کـه پادشاهی اردشیر بابکان‌ و پادشاهی‌ شاپور‌ اردشیر هردو را شمارهء 22 داده است.مول بعدا به این سهو خود پی برد‌ و برای‌ آن‌که‌ رقم پنجاه پادشاهی را نگهداشته باشد،شمارهء 30 را انداخته است.ولف‌ در‌ تنظیم فرهنگ خود ناچار سهو مول را نیز پذیرفته است.
شیوهء ثبت واژه‌ها در این فرهنگ‌ چنین‌ است کـه واژه‌‌های شاهنامه بترتیب الفبا و خط فارسی با آوا نوشت به‌ لاتین‌ و معنی آن به آلمانی تـنظیم شـده‌اند و سپس‌ در‌ زیر‌ هر واژهء همهء موارد کار رفت آن‌ در‌ شاهنامه بر طبق شیوه‌ای که قبلا یـاد شـده ثبت گردیده است. اگر واژه‌ای‌ دارای‌ چند معنی باشد به هر‌ مـعنی‌ بـا نشانه‌های‌ C و B و A و غیره‌ جایی‌‌ جداگانه اختصاص داده شده است.همچنین‌ در‌ موارد ضروری وضعیت دستوری آنها چون:صفت،اسم،مـصدر،قید،مفرد،جمع‌،نام‌ کس،نام جای،حرف اضافه،اسم‌‌ مفعول،اسم فاعل،پیشوند‌ فعلی‌ و غیره تعیین گردیده است و فعل‌های‌ ساده‌ از فعل‌های‌ پیشونددار و دیگر فعل‌های مرکب جدا شده‌اند و در صورتی کـه بیتی از‌ نظر‌ وزن یا قافیه نقصی داشته‌ بدان‌ نیز‌ اشاره شده است‌.گذشته‌ از ایـن در زیر‌ بسیاری‌ از واژه‌ها،ترکیب‌ها، عبارت‌ها و اصطلاح‌های مربوط بـه آن واژه نـیز ثبت شده و برخی از‌ این‌ موارد نیز به آلمانی‌ معنی شده‌اند‌.برای‌ نمونه در‌ زیر‌ واژهء‌«دل»از 183 ترکیب‌ این واژه یاد شده است، مانند دل آراستن،دل آزاد،بر(بـه)دل آسان(گران‌،سخت‌)،دل آگنده،بـه(ز)مهر (خشم،کین‌،کینه‌)دل‌ آگنده‌،در‌ دل آمد(بود‌)که‌…، دل به جای آمدن و غیره و غیره.
ولف در تنظیم فرهنگ خود همهء مواردی را که یک‌ واژهء‌ شاهنامه‌ در چاپ‌های مول و ماکان و فولرس و فرهنگ‌های اسدی‌ و عبد‌القادر آمده‌ است‌ ثبت‌ کرده‌ است،مگر در مـورد برخی از ضمایر و حروف اضافه و حروف ربط که تنها به ثبت موارد مهم آنها بسنده کرده‌ است.این فرهنگ دارای 8 صـفحه پیشگفتار و 911‌ صفحه متن اصلی است کـه از این‌ مقدار 27 صفحهء آن شامل فهرست واژه‌‌هاست.در این فهرست که بـه دو بـخش فعل‌ها و واژه‌های دیگر تقسیم شده است،همهء واژه‌های شاهنامه‌ به‌ترتیب‌ حرف پایانی واژه‌ها تنظیم‌ شده‌اند و ازاین‌رو برای پژوهش قافیه در شاهنامه کـمک بزرگی است.گذشته از ایـن در یک دفتر جداگانه در 109 صفحه هـمهء بیت‌های سه چاپ مول‌،فولرس‌ و ماکان در جدولی‌ با یکدیگر تطبیق شده‌اند تا با کمک آن بـتوان جای بیتی در یکی از این سه چاپ را بـه‌آسانی در‌ دو‌ چاپ دیگر پیدا نمود.
کسی‌ که‌ تاکنون ایـن فرهنگ را ندیده است از همین شرح کوتاه می‌تواند پیش خود حدی بزند که تنظیم فرهنگی به ایـن شیوه بـرای کتابی به‌ حجم‌ شاهنامه حتی با بهره‌‌ گیری‌ از دسـتگاه کامپیوتر کـار آسانی نیست.فریتس ولف یک چنین کار دشواری را به‌ تن تنها و با دقت و روش علمی بی‌مانندی آغاز کرد و پس از 25 سال کار بی‌وقفه به‌انجام‌‌ رسانید‌.مؤلف در آغاز پیشگفتار کوتاه خود نوشته است: «به این ایراد که تألیف یک‌ فرهنگ شاهنامه پیش از داشتن متن قابل اعتمادی از این کتاب کار درستی نیست،می‌توان چنین‌ پاسخ‌ داد که‌ همین ایراد خود درستی این کار را تا حدودی توجیه می‌کند.چون برای تهیهء یک متن انتقادی‌ از کتابی به حجم شاهنامه،داشتن نظری کلی بر مواد چاپ‌‌های‌ حاضر‌ دارای‌ فایدهء بسیار بزرگی است…»
این نظر ولف کاملا درست است و این بنده که سالهاست برای تهیهء یک ‌‌متن‌‌ انتقادی از شاهنامه کوشش می‌کند،اگر توفیقی در این راه بدست آورده باشد‌،بخشی‌ از‌ آن را مدیون همین فرهنگ می‌داند.چون در تصحیح انتقادی شاهنامه که از آن‌ دست‌نویسی‌ نزدیک بـه زمان شاعر در دست نیست،بسیار پیش می‌آید که مصحح برای‌ شناخت ضبط درست از‌ نادرست‌ نیاز به داشتن موارد مشابه دارد.اگر شاهنامه حجمی‌ کوچک یا میانه داشت،می‌شد آن را در مدت کوتاهی چندین بار خواند و بسیاری از جزئیات آن را در یاد یا یادداشت‌ نگهداشت.در مورد کتابی به حجم شاهنامه چنین‌ کاری شدنی نیست.ولی اکنون این فرهنگ به مصحح شاهنامه امکان می‌دهد که در موارد ضروری ضبط‌‌های مشابه را بدست آورد.این کار‌ البته‌ نیاز به رنج جستجو دارد و همیشه نیز با کامیابی همراه نیست.ولی اگر حتی یک پنج این رنج به هدف رسد خود گنجی گرانبهاست.در هرحال بدون این فرهنگ مصحح‌ حتی‌ اگر در شاهنامه ممارست‌ بسیار داشته باشد و تجربه‌ای بزرگ بهم رسانیده باشد،باز در بسیار جاها دانش و توانش‌ شناخت درست را از نادرست ندارد و ناچار جز آن‌که کوروار ریسمان‌ اقدام‌ نسخ را بگیرد و یا به پیروی از آیین نیاکان ذوق خود را ملاک قرار دهد کار دیگری از او ساخته نیست.
ولی ارزش«فرهنگ شاهنامه»تنها برای تهیهء متن‌ انتقادی‌ شاهنامه‌ نیست.‌ ‌بلکه ما با کمک‌ این‌ فرهنگ‌ می‌توانیم هم در موضوع‌های دستوری و لغوی و سبکی شاهنامه‌ پژوهش کنیم و هم از مطالب شاهنامه در پژوهش مسائل تاریخ و فرهنگ ایران باستان‌‌ بهره‌مند‌ گردیم‌.بدون این فرهنگ برخی از ایـن پژوهش‌‌ها اصلا‌ غیرممکن‌ و در هرحال‌ ناقص خواهد بود.
هنگامی که فریتس ولف سرگرم تألیف ایـن فرهنگ بود شاید کمتر ایـن امید را‌ داشت‌ که‌ بتواند به این زود‌ی‌ها یک چنین کار پرهزینه‌ای را بچاپ‌ رساند.ولی پایان کار او اتفاقا با آغاز جشن هزارهء فردوسی در ایران همزمان گردید و چون در این‌ زمان‌ حکومت‌‌ نازی‌ها بر آن شد که شرکتی در این جشن کند و گامی‌ در‌ راه بزرگداشت شاعر ایران‌ بردارد،قرعه به نام این کتاب افتاد.ایران‌شناس مشهور آلمانی شدر‌(H.H.Schaeder‌) آستین‌ همت را بالا زد و توانست دو تن صاحب نفوذ را در وزارت‌ خارجهء‌ آلمان‌ بـه نـام‌‌های‌ دکتر استر(Ister)و فن‌ هاینتس(V.Heinz)برای پذیرفتن هزینهء کلان چاپ این‌ کتاب‌‌ بوسیلهء‌ بخش فرهنگی وزارت خارجهء آلمان،با خود هم سخن گرداند و بدین ترتیب این‌ کتاب‌ در‌ چاپخانهء رایش آلمان به شاهانه‌ترین صـورت بچاپ رسید.
کسی چون فردوسی و ولف‌ که‌ جشن‌ و عزا و عید و آدینه نشناسد و سالیان درازی از عمر خود را شب و روز،بی‌وقفه و رایگان‌ بر‌ سر کاری نهد،پس از آن‌که کار خود را به‌پایان رسانید چه می‌کند؟ لابد‌ نخست‌ نفسی‌ براحت می‌کشد و زمانی اطاقک خود را که هوای آن به بوی کتاب آلود گشته است‌ ترک‌ می‌کند تا گشتی در هوای آزاد بزند.اگر زمستان است یک بار‌ سفیدی‌ و سردی‌ برف را از نزدیک حس می‌کند.اگر بهار است سری به باغ بزند و ببیند که‌ آیا‌ گل‌ها‌ هنوز به همان رنگ‌وبوست که بود.اگر تابستان‌ است از کوچه باغی‌ بگذرد‌ و از شاخی که از دیوار سر به بیرون کشیده بـه یاد روزهای‌ جوانی دزدانه میوه‌ای بچیند‌.سری‌ هم بـه خیابانهای شهر بزند و ببیند کجا را ساخته یا باز ویران‌ کرده‌اند‌،در رفتار مردم چه دگرگونی‌هایی روی داده‌ و ماهرویان‌ را‌ شیوهء دلبری‌ها از چه‌گونه اسـت.بـه روی‌ کودکان‌ خود که از پدر جز قیافه‌ای اخمو و عینکی نمی‌شناختند و همیشه از کنار او‌ با‌ احتیاط می‌گذشتند،اگر در این‌ میان‌ خود بزرگ‌ و صاحب‌ فرزند‌ نشده باشند،لبخندی محبت‌آمیز بزند و دست‌ نوازشی‌ بـر سـر آنها کشد.با زن خود که از او جز سایه‌ای‌ نمی‌شناخت‌ که گاه‌گاه خم می‌شد و فنجانی می‌نهاد‌ یا برمی‌داشت،یک‌ بار‌ با‌ فرصت بنشیند و تا پایان گپی‌ بزند‌.تن فرسوده را کـه در اثـر سالها کار بی‌وقفه روبه‌ ویرانی نهاده است‌،اگر‌ هنوز مرمت‌پذیر است درمانی کند‌.کتابی‌ کم‌زحمت‌ و پر فروش را‌ هم‌ بچاپ رساند و گذشته از‌ شهرت‌ و جایزه،وجهی هم به دست آورد تا یک‌ بـار خواهش زن و فـرزند را برآورده‌ سازد‌…
ولی فریتس ولف پس از انجام‌ کار‌«فرهنگ شاهنامه‌»بلافاصله‌ به‌ ادامهء تصحیح‌ شاهنامهء چاپ‌ فولرس که ناتمام مانده بود پرداخت و آن را نیز به‌پایان رسانید.
ولف در آغاز‌ پیشگفتار‌ خود بر«فرهنگ شـاهنامه»این بیت‌ فردوسی‌ را‌ مناسب‌ حال‌‌ خود نقل کرده‌ است‌: من این نامه فرّخ گرفتم به فال‌ / بسی رنج بردم به بسیار سال
دریغا که شاهنامه‌ برای‌ کسانی‌ چون فردوسی و ولف کـه عمر خود را‌ به‌ رایگان‌ بر‌ سر‌ این‌ کتاب گذاشتند نه فال فرّخ که تنها همان رنج بسیار سال بود.گویا در سرنوشت‌ حماسهء ملی ایران است که هرکس از دل‌وجان بدان پرداخت از جهان‌ کامی برنداشت. فردوسی نزدیک سی و پنج سال از عمر خویش را بر سر این کتاب گذاشت و پس از پایان آن چندسال آخر عـمر خود را بجای آرامش و بی‌نیازی در فقر‌ و سختی‌ و گریز از گزمه‌های محمود بسر برد،و پس از مـرگ چنان‌که معروف است مانع از آن شدند که پیکر شاعر ملی ایران را در گورستان مسلمانان به خاک سپارند،بدین‌ بـهانه‌ کـه او ستایشگر گبران بود.
فریتس ولف سرنوشتی اندوهناک‌تر از فردوسی داشت.او از دین یهود به مذهب‌ پروتستان گرویده بود،ولی این‌ حقیقت‌،خون‌خواران ددمنش را از ریختن‌ خـون‌ او بازنداشت.آخرین باری که ولف را دیدند روز 31 مارس 1943 بود.شب آن روز-یکی از آن شب‌های مخوفی که از کوچه‌ها‌ لحظه‌به‌لحظه‌ صدای گام دژخیمان حکومت‌ به‌ گوش می‌رسید و هـر حلقه‌ای که بر دری می‌کوفتند لرزه بر انـدام بیگناهان می‌افتاد-در خانهء ولف را زدنـد و دانشمند مظلوم را با خود بردند،به سفری کـه هرگز از آن‌ بازنگشت‌.
جلال خالقی، مجله ایرانشناسی، تابستان 1369، شماره 6
نوشته‌شده در فردوسی و شاهنامه | برچسب‌خورده با , | دیدگاهی بنویسید

پیرامون جشن هزاره فردوسی(قسمت دوم)

با نگاهی اجمالی به سخنرانی های ارائه شده در کنگر هزاره فردوسی می توان فهمید که اغلب این سخنرانی ها در راستای برنامه های سیاسی و فرهنگی دولت پهلوی، حاوی مضامین وطن پرستانه و مسائل زبانی و نژادی بود و حتی در سخنرانی هایی که به طور مستقیم با اینگونه مسائل ارتباط نداشت، وطن پرستی فردوسی مورد تقدیر قرار گرفت.
دعوت برای بازگشت به عصر طلایی پیش از اسلام و تاکید بر حفظ پاکی زبان فارسی دو مضمون برجسته سخنرانی نخستین سخنران مجلس، محمد علی فروغی نخست وزیر وقت و رئیس انجمن آثار ملی بود. وی در سخنرانی خود با عنوان “مقام فردوسی و اهمیت شاهنامه” فردوسی را از “ارکان اربعه زبان و ادبیات فارسی” و از “عناصر چهارگانه تربیت و ملیت قوم ایرانی ” و مهمتر از آن، “زنده و پاینده کنندۀ آثار گذشت ایرانیان” معرفی نمود. فروغی “احیا و ابقای تاریخ ملی و زبان فارسی” را بزرگترین منّت فردوسی بر ملت ایران دانست و توضیح داد که سرودن شاهنامه به نظم، که با طبع ایرانیان سازگارتر است، و پرهیز از عربی گویی و عربی نویسی در این کتاب مهمترین دلیل محبوبیت و تأثیر گذاری این اثر ادبی بوده است وی دعوت برای احیای گذشتۀ ایران پیش از اسلام را هدف اصلی کنگره دانسته و چنین اظهار داشت: “مساعی که در این ایام برای تجلیل فردوسی و تجدید عهد شاهنامه به کار می بریم برای آن است که آن روزگار گذشته را برگردانیم… .”
فروغی شاهنامه را “قباله و سند نجابت ملت ایران” نامید و توضیح داد که آمیختگی شاهنامه با افسانه ها و اسطوره ها دلیلی گویا بر قدمت فرهنگ و تمدن ایرانی است. به عقیده او باور به شاهان و قهرمانان شاهنامه نشانۀ ایرانیت یک فرد و “مایه اتحاد قومیت و ملیت” ایرانی است. فروغی سخنرانی خود را با بیان برخی از نقاط ضعف و قوت شاهنامه به پایان برد.
میهن پرستی و پارسی گویی فردوسی و تلاش او برای احیای زبان فارسی در سخنرانی پروفسور ژرژ مار شرق شناس شوروی، به شیوه ای متفاوت مورد تأکید قرار گرفت. وی در سخنرانی خود بر لزوم کاوش در تاریخ کهن ایران تأکید ورزید. مار بحث خود را با بیت “بسی رنج بردم در این سال سی/ عجم زنده کردم بدین پارسی” آغاز کرده، ضمن تاکید بر نقش فردوسی در حفظ زبان فارسی و تاریخ ایران، شاهنامه را بر همین اساس اثری جاویدان معرفی نمود. پروفسور مار دربار جاودانگی شاهنامه اظهار کرد که “این کتاب تا زبان فارسی وجود دارد یعنی به عبارت اخری تا زمانی که این عالم بر پاست باقی و راهنمای شعرا و نویسندگان خواهد بود.” وی یکی از دلایل جاودانگی شاهنامه را وزن شعری این کتاب دانست. ژرژ مار با ردّ دلایل موجود در کتاب های مربوط به عروض از جمله المعجم فی معاییر الاشعار العجم که واضع بحر متقارب را خلیل بن احمد می دانند و معتقدند این فرد ایرانی تبار بحر متقارب را با الهام از اوزان عربی وضع کرده، نتیجه می گیرد که بحر متقارب، که فردوسی از آن در سرودن شاهنامه استفاده کرده است، یک بحر “کاملا ملی ” است و ریشه های آن را باید در ادبیات شفاهی و فهلویات جستجو کرد.
به عقیده وی صورت های ابتدائی تر این بحر را می توان در شعر هجایی پیش از اسلام یافت. پروفسور مار در نطق خود اظهار کرد که انتخاب وزنی عربی برای شاهنامه توسط شاعری که تا حد امکان از به کار بردن کلمات عربی در منظومه خود پرهیز کرده دور از ذهن است. وی گفت: “سهل است فرض کنیم برای تألیفی که آن زمان حائز اهمیت ملی بود فردوسی یک وزن بومی و خودی که از ایامی قدیم دارای جنب ملی بود اتخاذ کرده است.” به اعتقاد او“استقلال ایرانیان درباره صنعت شعری عبارت از آن بود که شعر هجایی خود را مطیع قواعد عروض عربی ساختند و از این ترکیب که قدیمی ترین و کامل ترین نمونۀ آن بحر متقارب است ادبیات نجیب ایران امروزه حاصل می شود.” بدین ترتیب، ژرژ مار جنبۀ دیگری از مبارزه با عربی مابی در شاهنامه را به حضار جلسه گوشزد کرد.
در برخی از سخنرانی ها فردوسی منجی تاریخ ایران باستان و منابع کهن زردشت معرفی شد. برای نمونه، بهرام گور انکلساریا ، در سخنرانی خود تحت عنوان “فردوسی جاودان،” با ذکر جزئیات توضیح داد که منابع مهم زردشتی، که بر اثر حمله اعراب در معرض نابودی قرار داشت، چگونه توسط موبدان زردشتی که برای “حفظ نام و آوازه پدران و دین مقدّس خود به هندوستان مهاجرت کردند،” حفاظت شده بود و مورد استفاده فردوسی در سرودن شاهنامه قرار گرفت. وی پس از معرفی منابع مورد استفاده در سرودن شاهنامه و ستودن تلاش های فردوسی برای مطالعه این متون، که به زبان پهلوی و یا اوستایی نوشته شده بودند، بر نقش انکار ناکردنی فردوسی در حفظ این منابع، از طریق گنجاندن برخی از مطالب آنها در شاهنامه تأکید کرد. انکلساریا سخنرانی خود را با تأکید بر برادری نژادی میان ایرانیان و پارسیان هند به پایان رساند و از تلاش های جامعۀ ایرانی“برای تعالی کشور خود، برای پسران و دختران کشورشان، و برای خواهران و برادرانشان که سرزمین محبوب خود را ترک گفته و … از آنان جدا شده اند،” قدردانی نمود.
تاکید بر برادری نژادی میان هندیان و ایرانیان در سخنرانی محمد اسحق به نحوی بارز بازتاب یافت. اسحق تاثیرپذیری معماری، صنایع ظریفه و فرهنگ هندی از تمدن ایرانی را امری واضح دانست و اظهار داشت که چیرگی مسلمانان ایرانی بر هند سبب اصلی رواج تمدن ایرانی و زبان فارسی در این کشور بوده و برادری میان هند و ایران باعث جلب تمدن ایرانی و رونق زبان و آثار ادب فارسی ،از جمله شاهنامه فردوسی ،در هند شده است. وی دربارۀ برادری و ارتباط دیرینه ایران و هند گفت: “از دوره ماقبل تاریخ، از وقتی که تاریخ تمدن تدوین شده یا به زبان دیگر از زمانی که مدنیت بشر آغاز شده هیچگاه رشته یگانگی و ارتباط این دو برادر از یک پدرو مادر (یعنی ایران و هند) گسیخته نشده است.”
 دیدگاه نژادی منفی نسبت به ترک ها و اعراب نیز در برخی از سخنرانی ها به شکلی مستقیم و یا غیر مستقیم مطرح گردید. عباس اقبال در سخنرانی خود با عنوان “نقش و نگار داستان های ملی ایران قدیم” توضیح داد که ایرانیان “از عهد باستان بین مطلب و مضمون قصص و سیر و نقش و صورت به یک نوع ملازمه ای قائل بودند” و به همین دلیل “قصص و داستان های ملی و سیر ملوک ایرانی …از خیلی قدیم توام با نقش و نگار و شکل و تصویر بوده” است. وی برای این ادعا نمونه های فراوانی ذکر کرد. نکتۀ ظریفی در برخی از این مثال ها نهفته است که می توان آن را با دیدگاه نژادی منفی نسبت به اعراب هماهنگ دانست. به عنوان نمونه، وی از فرش گران قیمت بهارستان کسری سخن به میان آورد و توضیح داد که بر اساس روایات تاریخی ، این فرش که اعراب آن را “قطیف” می نامیدند، در جریان حملۀ اعراب به ایران به دست لشکر اعراب افتاد و به مدینه، مرکز خلافت فرستاده شد. پس از آن عمر، خلیفۀ مسلمین، دستور داد که این فرش پاره پاره شود و در میان برخی از لشکریان به عنوان غنیمت جنگی تقسیم گردد. سخنرانی عباس اقبال به طور مستقیم دیدگاه نژادی منفی ایرانیان را نسبت به اعراب تایید نمی کند اما از آنجا که هنر یکی از نشانه های پیشرفت تمدن و فرهنگ یک جامعه است، اقبال با معرفی اعراب به عنوان قومی که دارای هیچ گونه درکی از هنر نبودند، آنها را غیر متمدن جلوه می دهد.
یوگنی ادواردویچ برتلس نمایندۀ شوروی، در سخنرانی کوبنده خود، مهمترین پیام شاهنامه را فراخوان فردوسی برای “تأسی ایرانیان به اجداد و نیاکان” برای “تجدید روزگار سعادت Yîma یعنی جمشید” دانست. وی شاهنامه را به سه بخش اساطیری، پهلوانی و تاریخی تقسیم کرده، جنگ نیک و بد، یا به عبارت دیگر مبارزه اهورا و اهریمن، را حلقۀ اتصال بخش های سه گانه شاهنامه معرفی نمود. برتلس اظهار داشت که هر قسمت از بخش های سه گانه شاهنامه با حملۀ یک نیروی اهریمنی به ایران و ظهور پهلوانی اهورایی برای بازپس گیری کشور، به اتمام می رسد. بخش اساطیری با حکومت ضحاک اهریمن صفت- که از نژادی غیر ایرانی است- و غلبۀ فریدون بر او به اتمام می رسد. بخش پهلوانی با پیروزی ایران، “طرفدار یزدان،” بر توران، “طرفدار اهریمن،” و یا به عبارت دیگر، غلبۀ رستم، پهلوان ایرانی ، بر افراسیاب ترک، پادشاه توران زمین به پایان می رسد. بخش سوم با حملۀ اعراب به ایران و شکست سپاه یزدگرد سوم خاتمه می یابد اما در اردوگاه لشکریان عرب، از زیر زمین، ندای ظهور سوشیانت، منجی دین زردشتی، به گوش می رسد و پیروزی نیک بر بد را نوید می دهد. برتلس در پایان، ضمن تطبیق تراژدی روایت شاهنامه بر تراژدی زندگی فردوسی و سر باز زدن محمود غزنوی ترک نژاد از پرداخت صله او، شاهنامه را کتاب راهنمای ملت ایران در هنگام “تجدید قوا” معرفی نمود. بدین ترتیب، برتلس نه تنها در سخنرانی خود به طور مستقیم بر نژاد ترک و عرب تاخت و با قرار دادن آنها در صف اهریمنیان و در مقابل ایرانیان، که به عقیده او نمایندۀ اهورا مزدا بر روی زمین بودند، بر دیدگاه منفی ایرانیان نسبت به نژاد های بیگانه، خصوص اعراب تأکید ورزید، بلکه از ایرانیان برای بازگشت به گذشته پر شکوه و عظمت پیش از اسلام دعوت کرد.
سید حسن تقی زاده در سخنرانی خود تحت عنوان “شاهنامه و فردوسی” با استناد به ابیاتی از شاهنامه و یوسف و زلیخا بر دیدگاه منفی فردوسی نسبت به اعراب تأکید ورزید و اظهار کرد که فردوسی با “تحقیر” و “کینه قلبی” از اعراب یاد می کرد و جنگ قادسیه را “یک بدبختی برای ایران” به شمار می آورد. تقی زاده افزود که با وجود محبت و ارادات فراوان فردوسی به آل علی و تمایل او به تشیع، نمی توان او را مسلمانی متعصب دانست. به همین دلیل در برخی ابیات شاهنامه از اسلام به عنوان “دین عرب” یاد شده است. اگرچه تقی زاده آذری و از نوادگان پیغمبر (سید) بود و تمایلات نژاد پرستانه در منش او جایی نداشت، اما سخنرانی وی به دلیل تاکید بر دیدگاه نژادی منفی فردوسی نسبت به اعراب در خدمت برنامه سیاسی فرهنگی دولت پهلوی قرار گرفت.
هانری ماسه در پایان سخنرانی خود با عنوان “اوصاف مناظر طبیعت” علاقه فردوسی را به تمام اجزای طبیعت ایران ستایش کرده و آن را “نجیب ترین و خال صترین صورت وطن پرستی ” فردوسی دانست و ایرانیان را به محبت ورزیدن به فردوس ی دعوت نمود.
جان درینک واتر شاعر انگلیسی، نیز در شعری که در کنگره فردوسی برای حاضران مجلس قرائت کرد، وطن پرستی و قیام ناسیونالیستی ایرانیان را برای بازسازی کشور و بازگشت به گذشتۀ پرشکوه خود مورد ستایش قرارداد. این شعرتوسط ملک الشعرای بهار به فارسی و بر وزن شاهنامه در کنگرۀ فردوسی ترجمه شد. جان کلام در ابیات برگزیده زیر بیان شده است:
“از ایران نرفته است نام و نشان
شکست جهان نشکند پشتشان
هزیمت نیاورد در بندشان
نبرده دل و فر و اورندشان
اگر چند پروردگار سخن
ببست از سخن دیرگاهی دهن
چو بر تابد استاره ارجمند
نهند از سخن کاخ هایی بلند
سر تخت جمشید را نو کنند
ز نو یاد جمشید و خسرو کنند…
ز طهران که بنگاه تاج است و تخت
به گوش آید آوازه فر و بخت
ز شیرازی و اصفهانی سرود
بود ترزبان رکنی و زنده رود
چو خیزد نواشان ز مهر و ز درد
نباشد کم از فخر ننگ و نبرد”
نوشته‌شده در فردوسی و شاهنامه | برچسب‌خورده با , , | دیدگاهی بنویسید

پیرامون جشن هزاره فردوسی(قسمت اول)

جشن هزار فردوسی به مناسبت هزارمین سال تولد این شاعر بزرگ در سال ۱۳۱۳ ش(۱۹۳۴ م.) در ایران و سایر کشورهای جهان از جمله اتحاد جماهیر شوروی، آمریکا، آلمان، انگلستان، فرانسه، ایتالیا، سوئد، و مصر برگزار شد. فردوسی که به دلیل روایت افسانه های کهن و تاریخ ملی ایران و تلاش برای پرهیز از به کار بردن واژه های عربی در شاهنامه، همواره مورد تقدیر وطن پرستان ایرانی قرار گرفته بود، در دوره پهلوی به دلیل سیاست های ملیگرایانه این دولت بیش از پیش مورد توجه قرار گرفت. به طوری که در آستانه جشن هزار فردوسی از این شاعر ملی با عنوان “پیامبر” سخن به میان می آمد و از شاهنامه به عنوان “قرآن عجم” یاد می شد.
مهمترین بخش جشن هزاره فردوسی در ایران را می توان کنگر هزار فردوسی دانست. این کنگره که در مهر ماه ۱۳۱۳ ش. در تهران برگزار شد، اولین کنگر علمی بین المللی برگزار شده در ایران و محل گردهمایی و تبادل نظر اندیشمندان بزرگ ایرانی و شرق شناسان برجسته جهان در باره فردوسی ، زندگی و شعر او بود.
جشن هزار فردوسی که در ابعاد وسیع در شهرهای مختلف ایران و جهان بر پا شد، بازخوردهای سیاسی فرهنگی مهمی در سطح ملی و بین المللی داشت. انجمن آثار ملی با همکاری برخی از ارگان های دولتی از مدت ها پیش از آغاز جشن مشغول تهیه تدارکات لازم برای برگزاری این مراسم بزرگ بود. اخبار مربوط به آمادگی برای جشن در روزنامه ها و نشریات مختلف به چاپ می رسید. کتاب های زیادی درباره فردوسی، شعر و زندگی او و تاریخ ایران باستان نوشته شد و نسخه ها و تصحیحات مختلفی از شاهنامه به بازار آمد.
ملک الشعرای بهار کتاب شرح حال فردوسی از روی شاهنامه را نوشت. وی در این کتاب تلاش کرده تا وقایع زندگی فردوسی را بر اساس ابیات شاهنامه بازسازی نماید. همچنین محمد امین ادیب طوسی ( ۱۲۸۳- ۱۳۶۱ ش.) منظومه ای بلند به نام پیام فردوسی سرود که به صورت کتاب به چاپ رسید. ابراهیم پورداوود یک سال قبل از آغاز جشن هزاره منظومه ای با عنوان یزدگرد شهریار، یادگار جشن سال هزارم فردوسی در بمبئ به چاپ رساند. این منظومه شرح آخرین مناجات یزدگرد سوم، پادشاه ساسانی، با خداوند و شکایت او از حمل اعراب است. در پایان منظومه یزدگرد به تیغ آسیابانی در مرو کشته می شود. توصیف صحن مرگ یزدگرد با لحنی احساسی ، بیانگر افسوس خوردن شاعر بر روزگاران پرعظمت ایران باستان است که با مرگ آخرین پادشاه ساسانی به پایان می رسد.
تقی نصر(۱۲۸۵- ۱۳۶۴ش.) کتاب تاریخ حقوق ایران از ابتدا تا هجوم عرب را، که شرحی کامل بر قوانین حقوقی و اجتماعی ایران پیش از اسلام بود، به زبان فرانسه بر اساس اسناد تاریخی و تحقیقات شرق شناسان برجسته دنیا نوشت. در یکی از آگهی های روزنامۀ ایران خواندن این کتاب و شناخت ایران باستان به عنوان بهترین قدردانی از فردوسی معرفی شده است. به مناسبت جشن هزار فردوسی علی محمد آزاد همدانی ( ۱263 – ۱324 ش.) کتاب عشق و ادب را درباره شرح حال فردوسی و وضعیت حکومت در زمان او نوشت. همچنین منظومه داستانی چهارصد سال بعد از فردوسی نوشت نصرت الله کاسمی ( ۱۲۸۹- ۱۳۷۴ش.) حاوی یک مقدمه و یک داستان در پنج منظوم در همین زمان به چاپ رسید. داستان این کتاب بخشی از ترجمه منثور حکایت چهارصد سال بعد از فردوسی اثر نویسندۀ فرانسوی فرانسوا کپه دوگور است.
شاهنامه چاپ بروخیم بر اساس نسخه وولرس به تصحیح عباس اقبال در دوازده جلد و با مینیاتور های رنگی به چاپ رسید. این کتاب حاوی ده جلد متن، یک جلد فرهنگ واژگان و یک جلد شرح حال فردوسی بود. همچنین شاهنامه چاپ موسسه خاور به تصحیح محمد رمضانی با نقاشی های زیبا در پنج مجلد به مناسبت جشن فردوسی منتشر شد. برخی از نشریات ادواری، اقدام به چاپ ویژه نامه جشن هزارۀ فردوسی کردند. از جمله این نشریات، نشری مهر بود. شمارۀ ۵ و ۶ این نشریه تحت عنوان فردوسی نامه به مناسبت جشن هزارخ فردوسی در بیش از ۳۰۰ صفحه منتشر گردید. این ویژه نامه حاوی اشعار و مقالات گوناگون دربار فردوسی و شاهنامه و نقش فردوسی در حفظ تاریخ ایران و زبان فارسی است. قسمت پایانی این نشریه شرح مختصری است از سخنرانی های ارائه شده در کنگره فردوسی و حاوی عکس اندیشمندان ایرانی و خارجی شرکت کننده در این کنگرۀ بزرگ می باشد.
کنگره هزاره فردوسی در تهران در فاصلۀ ۱۲ تا ۱۶ مهر ۱۳۱۳ (چهارم تا هشتم اکتبر ۱۹۳۴) در تالار بزرگ مدرسه دارالفنون که به تازگی بازسازی شده بود، برگزار شد. دست اندرکاران جشن هزاره فردوسی از چند روز قبل از افتتاح کنگره درگیر تزئین سالن بزرگ دارالفنون و نصب مجسمه فردوسی در آن بودند. به علاوه، گزیده ابیات شاهنامه و اشعار و مطالب مربوط به فردوسی به همراه عکسی از مجسم وی برای توزیع در میان شرکت کنندگان جلسه آماده شده بود.
در این کنگره بیش از ۸۰ نفر از نمایندگان و شرق شناسان ۱۸ کشور مختلف شرکت کردند. قریب به نیمی از این اندیشمندان، شرق شناسان و ادیبان سایر کشورها بودند. در میان آنها، شخصیت های برجست های چون هانری ماسه، آرتور کریستنسن، یان ریپکا و بهرام گور انکلساریا حضور داشته و در کنگره فردوسی سخنرانی کردند.
کنگره در ساعت ۹:۳۰ صبح روز ۱۲ مهر با خوش آمدگویی محمد علی فروغی و علی اصغر حکمت آغاز شد. در مدت اقامت مستشرقین در تهران شرح حال و سوابق علمی آنان، و همچنین ریز برنامه گردش آنها در روزنامه ها و نشریات مختلف منتشر می شد. در روز ۱۲ مهر، پس از مراسم افتتاح کنگره، شرق شناسان به دعوت انجمن آثار ملی از مجلس شورای ملی و مدرسه صنایع مستظرفه بازدید کردند. شرکت کنندگان در کنگره هزاره فردوسی در روز ۱۳ مهر پس از اتمام سخنرانی ها ، در یکی از سال نهای تئاتر تهران به تماشای نمایش سه داستان از شاهنامه نشستند. در روز ۱۴ مهر پس از اتمام کار کنگره مدعوین به سمت میدان سلطنت آباد تهران حرکت کردند و از نزدیک به مشاهده مسابق چوگان بازی و نمایش های زورخانه، که وصف آنها در داستان های ملی ایران از جمله شاهنامه آمده است، پرداختند. در روز ۱۵ مهر مستشرقین پس از ایراد سخنرانی در کنگره فردوسی به گردش در کاخ سعد آباد پرداختند، سپس به تماشای تئاتر رستم و سهراب رفتند و در ۱۶ مهر، پس از اتمام کنگره از موزه معارف بازدید کردند. 21 برنامه تفریحی میهمانان جشن فردوسی در مدت اقامت آنها در تهران، علاوه بر ایجاد امکان بازدید از مکان های دیدنی شهر، زمینۀ آشنایی بیشتر آنها را با “ورزش های سنّتی ” و مظاهر فرهنگ وهنر در ایران فراهم نمود.
در روز سه شنبه ۱۷ مهر ۱۳۱۳، یک روز پس از پایان کنگر فردوسی، نخست وزیر، وزیر داخله، و وزیر معارف به همراه شرق شناسان و میهمانان جشن فردوسی تهران را ترک کردند و پس از توقف درسمنان، شاهرود، زیدر و سبزوار سر انجام در صبح روز ۱۹ مهر ماه از سبزوار به سمت نیشابور رهسپار شدند. این گروه پس از زیارت آرامگاه خیام به سمت مشهد حرکت کردند تا در روز ۲۰ مهر در مراسم افتتاح آرامگاه فردوسی شرکت کنند. از دیگر مکان های مورد بازدید مهمانان، نمایشگاه امتعه وطنی بود که در مشهد و سایر شهر های کشور به منظور نمایش کالاهای تولید شده در داخل کشور و نشان دادن پیشرفت های صنعتی ایران بر پا گردیده بود. برپایی هم زمان این نمایشگاه را با جشن هزاره فردوسی می توان از دیگر برنامه های سیاسی دولت پهلوی برای معرفی ایران به عنوان کشوری مدرن و پیشرفته به شمار آورد. پس از بازدید از نمایشگاه امتعه وطنی، شرق شناسان مسلمان برای زیارت، به حرم مطهر امام رضا (ع) رفتند و بعد از آن تمام میهمانان برای تماشای فیلم فردوسی که توسط کمپانی امپریال فیلم بمبئ ساخته و به وسیله ارباب کیخسرو شاهرخ به ایران آورده شد بود، در سالن شیر و خورشید سرخ حاضر شدند. شایان ذکر است که مهندس سازنده این سالن نیز کریم طاهرزاده بهزاد بود. در روز ۲۲ مهرماه شر قشناسان از مجموعه آستان قدس رضوی از جمله کتابخانه آستان قدس بازدید کرده و پس از آن در مراسم خداحافظی که توسط نخست وزیر برگزار شده بود شرکت نمودند. در مجموع می توان گفت که برنامه بازدید مستشرقین از مکان های مختلف در مشهد بیشتر در جهت آشنایی آنان با نمودهای پیشرفت در ایران و مشاهده امکانات پژوهشی و پزشکی موجود در کشور تدارک دیده شده بود.
در روز ۲۳ مهرماه میهمانان به سمت تهران حرکت کردند و در مسیر بازگشت در مراسمی که به دعوت اریک اشمید رئیس هیات حفاری موزه فیلادلفیا، در محل خرابه های ری برگزار شد، شرکت نمودند. شر قشناسان پس از پذیرایی در سایت حفاری ری از اشیای استخراج شده از محل حفاری بازدید کردند. پس از بازگشت به تهران به جز عده ای که برای سیاحت در ایران به شهرهایی چون شیراز و اصفهان رفتند، بقیه در تاریخ ۲۷ مهر به کرمانشاه و یا بندر پهلوی رفتند و از آنجا به کشورهای خود بازگشتند.
نوشته‌شده در فردوسی و شاهنامه | برچسب‌خورده با , , | ۱ دیدگاه

دانلود کتاب تمدن ایران ساسانی نوشته ولادیمیر گریگورویچ

ولادیمیر گریگورویچ لوکونین از ایران‌شناسان اهل روسیه است. او در سال ۱۹۳۲ میلادی در شهر لنینگراد متولد شد. در سال ۱۹۵۵ میلادی پس از پایان دوران تحصیل در دانشگاه دولتی لنینگراد در بخش خاوری موزه آرمیتاژ به گذراندن دورهٔ دکترا پرداخت و در سال ۱۹۶۱ از رسالهٔ علمی خود دفاع کرد. لوکونین نویسندهٔ کتاب های بسیاری است. لوکونین مدتی ریاست بخش خاوری موزه آرمیتاژ را عهده‌دار بود.
این کتاب در مورد تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران ساسانی در فاصلهٔ سده‌های سوم تا پنجم میلادی است. مبنای این کتاب بطور عمده کتیبه‌های متعلق به آغاز شاهنشاهی ساسانیان و مآخذ مربوط به کیش و آئین آنان و آثار فرهنگی نگاشته شده‌است. در کتاب از مآخذ فرهنگ ایران در روزگار ساسانیان و بنیاد دولت ساسانی و پیدایش آئین رسمی کشور و لشکرکشی‌های شاپور یکم و نیز از نقش‌های صخره‌ها، ظرف‌ها و سکه‌های ساسانی به تفصیل سخن رفته‌است.
irane-sasani
همچنین در این کتاب مجموعهٔ سکه‌های ساسانی متعلق به موزه آرمیتاژ در لنینگراد و موزه تاریخ در مسکو که غنی‌ترین مجموعهٔ سکه‌های ساسانی در جهان است، پژوهش و بررسی شده‌است.
دانلود کتاب
نوشته‌شده در دانلود کتاب | برچسب‌خورده با , , | 6 دیدگاه

متن چهارمقاله نظامی عروضی درباره فردوسی

از گفته‌های خود فردوسی در شاهنامه و حکایت کوتاه تاریخ سیستان که بگذریم، نوشته نظامی عروضی در چهارمقاله، کهن‌ترین روایت از زندگی فردوسی است. این روایت در مقایسه با منابع دیگر صحیح‌ترین یا کم‌غلط‌ ترین آنها است که هر جزء از آن تا وقتی خلافش ثابت نشده است، معتبر به نظر می‌رسد.
نخستین قرینه بر اعتبار نسبی نوشته نظامی عروضی، خالی بودن آن از افسانه‌های ساختگی قرون بعد است که مجموعه آنها در مقدمه بایسنغری آمده است و اکنون دروغ بودن بسیاری از آنها ثابت شده است. نظیر: آغاز شاهنامه به ابتکار و دستور سلطان محمود عزنوی و حواشی آن چون مامور شدن هفت شاعر به نظم هفت داستان، مشاعره فردوسی با سه شاعر در باغ، استمداد همت از معشوق طوسی، نامه رودکی و عنصری به فردوسی، رفتن او به درگاه ناصرالدین محتشم، پناه بردن او به بغداد، کشمکش خلیفه و سلطان محمود بر سر فردوسی، سرایش داستان یوسف و زلیخا و …
اگر نوشته نظامی عروضی هیچ نداشته باشد، همین تصریح او به اینکه فردوسی به ابتکار و تصمیم خود «شاهنامه به نظم همی کرد» قرینه مهمی برای صحت روایت او بود.ذکر اینکه او دهقانی از دیه بزرگ پاژ بود و اینکه در آن دیه شوکتی تمام داشت، برای آگاهی ما که از زندگانی این شاعر بزرگ جز اشاراتی مبهم در شاهنامه هیچ‌گونه خبر درستی نداریم،مغتنم است.
متن نوشته:
استاد ابوالقاسم فردوسی از دهاقین طوس بود، از دیهی که آن دیه را باژ خوانند و از ناحیت طبران است. بزرگ دیهی است و از وی هزار مرد بیرون آید. فردوسی در آن دیه شوکتی تمام داشت، چنانچه به دخل آن ضیاع از امثال خود بی نیاز بود. فردوسی از عقب یک دختر بیش نداشت و شاهنامه به نظم همی کرد و همه امید او آن بود که از صله آن کتاب جهاز آن دختر بسازد. بیست و پنج سال در آن کتاب مشغول شد که آن کتاب تمام کرد و الحق هیچ باقی نگذاشت و سخن را به اسمان علیین برد و در عذوبت به ماء معین رسید و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدین درجه رساند که او رسانیده است.
در نامه‌ای که زال همی نویسد به سام نریمان به مازندران در آن حال که با رودابه دختر شاه کابل پیوستگی خواست کرد :
یکی نامه فرمود نزدیک سام / سراسر درود و نوید و خرام
نخست از جهان آفرین یاد کرد / که هم داد فرمود و هم داد کرد
وزو باد بر سام نیرم درود / خداوند شمشیر و کوپال و خود
چماننده چرمه هنگام گرد / چراننده کرکس اندر نبرد
فزاینده‌ی باد آوردگاه / فشاننده‌ی خون ز ابر سیاه
به مردی هنر در هنر ساخته / سرش از هنر گردن افراخته
من در عجم سخنی بدین فصاحت نمی‌بینم و در بسیاری از سخن عرب هم. چون فردوسی شاهنامه تمام کرد، نساخ او علی دیلم بود و راوی او ابودلف، ووشکر، حی قتیبه، که عامل طوس بود و فردوسی ایادی داشت نام هرسه بگوید :
از این نامه از نامداران شهر / علی دیلم و بودلف راست بهر
نیامد جز احسنتشان بهره ام / بکفت اندر احسنتشان زهره‌ام
حیی قتیبه است از آزادگان / که از من نخواهد سخن رایگان
نیم آگه از اصل و فرع خراج / همی غلطم اندر میان دواج
حیی قتیبه عامل طوس بود و اینقدر اورا واجب داشت و از خراج فرو نهاد، لاجرم نام او تا قیام بماند و پادشاهان همی خوانند. پس شاهنامه علی دیلم در هفت مجلد نبشت و فردوسی بودلف را بر گرفت و روی به حضرت نهاد به غزنین و به پایمردی خواجه بزرگ احمد حسن کاتب عرضه کرد و قبول افتاد و سلطان محمود از خواجه منت‌ها داشت. اما خواجه بزرگ منازعان داشت که پیوسته خاک تخلیط در قدح جاه او همی انداختند. محمود با ان جماعت تدبیر کرد که فردوسی را چه دهیم؟ گفتند: پنجاه هزار درم. و این خود بسیار باشد، که او مردی رافضی است و معتزلی مذهب و این بیت بر اعتزال او دلیل کند که او گفت:
به بینندگان آفریننده را / نبینی مرنجان دو بیننده را
و بر رفض او بیت ها دلیل است:
حكیم این جهان را چو دریا نهاد / برانگیخته موج ازو تندباد
چو هفتاد كشتی درو ساخته / همه بادبان‌ها برافراخته‌
میانه یکی خوب کشتی عروس / برآراسته همچو چشم خروس
پیمبر بدو اندرون با علی‌ / همان اهل بیت نبی و وصی
اگر خلد خواهی به دیگر سرای‌ / به نزد نبی و وصی گیر جای
گرت زین بد آید گناه من‌ست / چنین دان و این‌راه راه من‌ست‌
برین زادم و هم برین بگذرم / چُنان دان كه خاك پی حیدرم
و سلطان محمود مردی متعصب بود، درو این تخلیط بگرفت و مسموع افتاد. در جمله بیست هزار درم به فردوسی رسید. به غایت رنجور شد و به گرمابه رفت. و برآمد، فقاعی آبجو بخورد و آن سیم میان حمامی و فقاعی قسم فرمود. سیاست محمود دانست. به شب از غزنین برفت و به هری به دکان اسماعیل وراق پدر ازرقی فرود آمد و شش ماه در خانه او متواری بود تا طالبان محمود به طوس رسیدند و بازگشتند. چون فردوسی ایمن شد از هری رو به طوس نهاد و شاهنامه بر گرفت و به طبرستان شد به نزدیک سپهبد شهریار که از آل باوند بود و در طبرستان پادشاه او بود و آن خاندانی است بزرگ. نسبت ایشان به یزدگرد شهریار پیوندد. پس محمود را هجا کرد در دیباچه بیتی صد و بر شهریار خواند و گفت: من این کتاب را از نام محمود با نام تو خواهم کردن، که این کتاب همه اخبار و آثار جدان تست. شهریار او را بنواخت و نیکویی‌‌ها فرمود و گفت با استاد: محمود را بر آن داشتند و کتاب ترا به شرطی عرضه نکردند و ترا تخلیط کردند و دیگر تو مردی شیعه‌ای و هر که تولی به خاندان پیامبر کند او را دنیاوی به هیچ کاری نرود که ایشان را خود نرفته است. محمود خداوندگار من است، تو شاهنامه به نام او رها کن و هجو او به من ده تا بشویم و ترا اندک چیزی بدهم .محمود خود ترا خواند و رضای تو طلبد، و رنج چنین کتاب ضایع نماند.
و دیگر روز صد هزار درم فرستاد و گفت: هر بیتی به هزار درم خریدم. آن صد بیت به من ده، و با محمود دل خوش کن. فردوسی آن بیت‌ها فرستاد. به فرمود تا بشستند. فردوسی نیز سواد بشست و ان هجو مندرس گشت و از آن جمله این شش بیت بماند :
مرا غمز کردند کان پر سخن / به مهر نبی و علی شد کهن
اگر مهرشان من حکایت کنم / چو محمود را صد حمایت کنم
پرستار زاده نیاید بکار / و گر چند باشد پدر شهریار
ازین در سخن چند رانم همی / چو دریا کرانه ندانم همی
به نیکی نبد شاه را دستگاه / و گرنه مرا بر نشاندی به گاه
چو اندر تبارش بزرگی نبود / ندانست نام بزرگان شنود
الحق نیکو خدمتی کرد شهریار مر محمود را و محمود از او منت‌ها داشت. در سنه اربع عشره و خمسمایه به نیشابور شنیدم از امیر معزی که او گفت: از امیر عبدالرزاق شنیدم به طوس که او گفت: وقتی محمود به هندوستان بود و از آنجا باز گشته بود و روی به غزنین نهاده، در راه او متمردی بود و حصاری استوار داشت و دیگر روز محمود را منزل بر در حصار او بود. پیش او رسولی بفرستاد که فردا باید پیش آیی و خدمتی بیاری و بارگاه ما را خدمت کنی و تشریف به پوشی و بازگردی.
دیگر روز محمود برنشست و خواجه بزرگ بر دست راست او همی راند که فرستاده باز گشته بود و پیش سلطان همی آمد. سلطان با خواجه گفت: چه جواب داده باشد؟ خواجه این بیت فردوسی بخواند:
اگر جز به کام من آید جواب / من و گرز و میدان و افراسیاب
محمود گفت: این بیت کراست که مردی از او همی زاید؟ گفت: بیچاره ابوالقاسم فردوسی راست که بیست و پنج سال رنج برد و چنان کتابی تمام کرد و هیچ ثمره ندید. محمود گفت: سره کردی که مرا از آن یادآوردی که من از آن پشیمان شده‌ام. آن آزاد مرد از من محروم بماند. به غزنین مرا یاد ده تا اورا چیزی فرستم .
خواجه چون به غزنین آمد بر محمود یاد کرد. سلطان گفت: شصت هزار دینار ابوالقاسم فردوسی را بفرمای. تا به نیل دهند و با شتر سلطانی به طوس برند و از او عذر خواهند. خواجه سال‌ها بود تا در این بند بود. آخر آن کار را چون زر بساخت و اشتر گسیل کرد و آن نیل به سلامت به شهر طبران رسید، از دروازه رودبار اشتر در میشد و جنازه فردوسی به دروازه رزان بیرون همی بردند. در آن حال مذکری بود در طبران تعصب کرد و گفت: من رها نکنم تا جنازه او در گورستان مسلمانان برند که او رافضی بود. هرچند مردمان بگفتند با آن دانشمند در نگرفت. درون دروازه باغی بود ملک فردوسی، او را در آن باغ دفن کردند. امروز هم در آنجاست و من در سنه 510 آن خاک را زیارت کردم. گویند از فردوسی دختری ماند سخت یزرگوار. صلت سلطان خواستند که به او سپارند. قبول نکرد و گفت بدان محتاج نیستم. صاحب برید به حضرت بنوشت و بر سلطان عرضه کردند. مثال داد که آن دانشمند از طبران برود بدین فضولی که کرده است و خانمان بگذارد .و آن مال به خواجه ابوبکر اسحق گرامی دهند تا رباط چاهه که بر سر نشابور و مرو است در حد طوس عمارت کنند. چون مثال به طوس رسید فرمان را امتثال نمودند و عمارت رباط چاهه از آن مال است.
منبع:
نظامی عروضی، 1388: چهارمقاله(بر اساس نسخه‌‌ی علامه قزوینی)، به اهتمام دکتر محمد معین، انتشارات معین، تهران
نوشته‌شده در فردوسی و شاهنامه | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید

پیرامون واژه «پفیوز»

این کلمۀ عامیانه امروز به صورت توهین آمیز در معنای «بی‌عرضه» و «نالایق» و «کسی که کاری از دست او ساخته نیست» به کار می‌‌رود. در فرهنگ ها آن را ضبط نکرده اند، ولی لااقل سابقه‌ای چهارصدساله دارد. ملافوقی یزدی (متوفی در حدود 1050 هجری) در مثنوی شيرين و فرهاد خود سه بار این کلمه را با معنایی ظاهراً متفاوت به کار برده است:
گه ورزش ز …ون جستی گرش …وز / فتادی غلغل اندر چرخ پفْیوز
(فوق الدین احمد یزدي 1342 ، ص 23)
که دیدي پهلوان پفْیوز فرهاد / چگونه داد مهمان دوستی داد
(همان، ص 25)
ولی صد حیف کان بی درد / پفْیوز که بادا بر بروت او دوصد …وز
(همان، ص 26)

 

در عالم آرای صفوی (تألیف 1086 هجری) نیز این کلمه به کار رفته است:
هرگاه من این کوده به حرامِ بلاو[= پلاو]خورِ سبیل تاوِ [= تاب] پف‌یوز را سیاست نکنم پس کار پادشاهی کی از پیش می رود؟(ص 409)

 

محسن تأثیر تبریزي ( 1060 – 1129 هجری) نیز در بیت زیر آن را به کار برده است:
به غزالی‌‌ست مرا کار که با شوخی او / عاشق شیردل و دشمن پفْیوز یکی‌ست
(تأثیر تبریزي 1373 ، ص 374)

 

به نظر می‌رسد که این کلمه مرکّب از دو جزء «پف» و «یوز» باشد. «یوز» همان حیوان درنده‌ای است که اهلی می‌شود. قدما از آن براي تعقیب شکار و گرفتن آن استفاده می‌کرده‌اند. «پف» نیز اسم صوت و نشان دهنده صدایی است که از دهان یوز بیرون می‌آید. «پفیوز» کلمۀ مرکّبی است که جزء دوم آن مضاف الیهِ جزء اول است و معنی تحت اللفظی آن یعنی یوزي که (فقط) پف می‌کند و قدرت حمله و تعقیب و به دست آوردن شکار را ندارد. بی شک این حالت مخصوصاً یوزهای پیر و ازکارافتاده است. املای «پف‌یوز» در عالم آرای صفوی تا حدي مؤید اشتقاق پیشنهادی ما است.
منابع:
تأثیر تبریزی، محسن (1373)، ديوان محسن تأثير، به تصحیح امین پاشا اجلالی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران.
فوق الدین احمد یزدی (1342)، هزليات فوقی، به کوشش مرتضی مدرس گیلانی، عطایی، تهران.
عالم آرای صفوی (1350)، به تصحیح یدالله شکری، بنیاد فرهنگ ایران، تهران.
(برگرفته از ویژه‌‌نامه نامه فرهنگستان(فرهنگ نویسی) مرداد 1393 شماره 8)
نوشته‌شده در ادبیات | برچسب‌خورده با , , , | 3 دیدگاه

مقدمه سوم شاهنامه(مقدمه نسخه بریتانیا)

در آغاز بعضی دست‌نویس‌های شاهنامه، مقدمه‌های منثوری دیده می‌شود که مهم‌ترین و معروف‌ترین آنها به ترتیب زمانی عبارت است از: مقدمه شاهنامه ابومنصوری، مقدمه نسخه فلورانس (614 ه.ق)، مقدمه نسخه بریتانیا / لندن (675 ه.ق) و مقدمه شاهنامه بایسنقری (829 ه.ق).
از این میان مقدمه شاهنامه ابومنصوری به تصحیح مرحوم علاّمه قزوینی، مقدمه فلورانس با تکمیل افتادگی‌های آن از روی دست‌نویس توپقاپوسرای (903 ه.ق) به کوشش دکتر محمّد امین ریاحی و مقدمه بایسنقری هم به همّت ایشان و نیز دکتر دبیر سیاقی منتشر شده است، امّا متن مقدمه‌ای که کهن‌ترین مأخذ آن، شاهنامه دست‌نویس بریتانیاست و به همین دلیل مقدمه نسخه لندن یا بریتانیا نامیده می‌شود، یک بار بر اساس دو نسخه قاهره (741 ه.ق) و توپقاپوسرای (803 ه.ق) و بار دیگر از دست‌نویس شاهنامه‌ای به تاریخِ کتابتِ (853 ه.ق) که مقدمه آن را شادروان دکتر مهدی بیانی استنساخ کرده و در اختیار دکتر دبیر سیاقی نهاده‌اند چاپ شده است. با انتشار نسخه برگردان شاهنامه کتابخانه بریتانیا (675 ه .ق) ضروری است که این مقدمه یک بار دیگر بر اساس منبع اصلی آن چاپ و بررسی شود6 و مقصود گفتار حاضر نیز پرداختن به همین موضوع است.
در دست‌نویس بریتانیا، مقدمه منثور به ترتیب شامل این بخش‌هاست:
1- فهرست پادشاهان ایران
2- مقدمه شاهنامه ابو منصوری
3- مقدمه خود این نسخه که تلفیقی از سه گزارش و روایت است. گزارش نخست که ناتمام نیز رها شده در نسخه‌های قاهره (741 ه.ق)، توپقاپوسرای (803 ه.ق) و شاهنامه (853 ه.ق) هم آمده است، ولی روایت دوم که به هجونامه ختم می‌شود، در آن سه دست‌نویس، نیست و ظاهرا منحصر به همین نسخه است. قسمت سوم هم داستان کوتاهی است در باره پشیمانی محمود از رفتار خویش با فردوسی.
خطّ مقدمه با متن نسخه لندن متفاوت است و به قراینی که در ادامه خواهد آمد، احتمالاً پس از کتابت متن دست‌نویس، تحریر و بر آن افزوده شده است.
در این‌جا متن مقدمه را، غیر از بخش مربوط به شاهنامه می‌آوریم.
متن مقدمه:
فهرست پادشاهان ایران که چند گروه بودند و چند مدّت پادشاهی کردند:
گروه اوّل پیشدادیان بودند و پادشاهی ایشان دو هزار و چهار صد و پنج سال بود.
پادشاهی کیومرث اوّل ملوک عجم سی سال بود، پادشاهی هوشنگ پسر سیامک پسر کیومرث چهل سال بود، پادشاهی طهمورث پسر هوشنگ پسر سیامک سی سال بود، پادشاهی ضحّاک بن مرداس تازی هزار سال کم یک روز بود، پادشاهی فریدون فرّخ پانصد سال بود، پادشاهی منوچهر بن بنت ایرج و ابوه پشنگ صدو بیست سال بود، پادشاهی نوذر هفت سال بود، پادشاهی طهماسب زو از نسل فریدون پنج سال و پنج ماه بود، پادشاهی گرشاسب زو نه سال بود. واللّه اعلم.
پادشاهی گروه دویم کیان بودند و پادشاهی ایشان ششصد و هشتاد سال بود.
پادشاهی کیقباد از نسل فریدون صد سال بود، پادشاهی کیکاوس پسر کیقباد صد و پنجاه سال بود، پادشاهی کیخسرو بن سیاوش بن کیکاوس شصت سال بود، پادشاهی لهراسب صد و بیست سال بود، پادشاهی گشتاسپ بن لهراسب صد و بیست سال بود، پادشاهی بهمن بن اسفندیار شصت سال بود، پادشاهی همای بنت بهمن که او را آزاد چهر خواندندی سی و دو سال بود، پادشاهی داراب بن بهمن دوازده سال بود، پادشاهی داراب بن داراب چهارده سال بود، پادشاهی اسکندر فیلقوس چهارده سال بود.واللّه اعلم.
گروه سوم اشکانیان بودند و پادشاهی ایشان دویست سال بود.
پادشاهی اشک اوّل اشکانیان سی سال بود، پادشاهی شاپور پسر اشک از اشکانیان []، پادشاهی گودرز پسر شاپور یازده سال و شش ماه بود، پادشاهی نرسی پسر شاپور دوازده سال بود، پادشاهی گودرز کهین بیست و هفت سال بود، پادشاهی اورمزد پسر گودرز از اشکانیان بیست سال بود، پادشاهی اردوان از اشکانیان هفت سال بود، پادشاهی خسرو اشکانیان سی سال بود، پادشاهی ارخش از اشکانیان نه سال بود، پادشاهی اردوان بزرگ آخرملوک اشکانیان سی سال بود. واللّه اعلم.
گروه چهارم ساسانیان بودند و پادشاهی ایشان پانصدوچهار سال بود.
پادشاهی اردشیر بابکان پسر ساسان پسر بهمن پسر اسفندیار پسر گشتاسب پسر لهراسب چهل و دو سال بود، پادشاهی شاپور پسر اردشیر بابکان سی و دو سال بود، پادشاهی اورمزد پسر شاپور یک سال و پنج ماه بود، پادشاهی بهرام پسر اورمزد سه سال و سه ماه و سه روز بود، پادشاهی بهرام نوزده سال بود، پادشاهی بهرام بهرامیان چهار ماه بود، پادشاهی نرسی پسر بهرام نه سال و دو ماه بود، پادشاهی اورمزد نرسی نه سال بود، پادشاهی شاپور ذوالاکناف هفتاد سال بود، پادشاهی اردشیر نیکوکار برادر کهین شاپور ده سال بود، پادشاهی شاپور پسر شاپور ذوالاکناف پنج سال بود، پادشاهی بهرام پسر شاپور بن شاپور پانزده سال بود، پادشاهی یزدگرد بزه‌گر سی سال بود، پادشاهی بهرام گور شصت سال بود، پادشاهی یزد گرد بهرام هژده سال، پادشاهی هرمز پسر یزدگرد بهرام گور هفت سال بود، پادشاهی پیروز یازده سال بود، پادشاهی بلاش پسر پیروز پنج سال و چهار ماه بود، پادشاهی قباد پسر پیروز چهل سال بود، پادشاهی کسری چهل و هشت سال بود، پادشاهی هرمز پسر انوشین روان دوازده سال بود، پادشاهی خسرو پرویز پسر هرمز سی و هشت سال بود، پادشاهی شیرویه پسر خسرو هفت ماه بود، پادشاهی اردشیر پسر اردشیر پسر شیرویه یک سال و شش ماه بود، پادشاهی توران دخت از نسل کسری شش ماه بود، پادشاهی آزرم دخت چهار ماه بود، پادشاهی فرّخ راد یک ماه بود و به زهر هلاک شد، پادشاهی یزدگرد شهریار پسر خسرو پرویز (…).
و (…) یزدگرد چنان (…) منجّمان خسرو پرویز را گفته (…) تو بر دست یکی از ارزندان (…) پسر بود همه خانه را (…) نمی‌کرد که او را هیچ فرزند باشد (…). بود که یک روز شهریار کس (…) و گفت (…) مرا خون غلبه کرده است، کنیزکی بفرست تا مرا حجامت کند. مادرش کنیزکی بفرستاد تا آن را حجامت کند. چون شهریار آن را(6) کنیزک را (…) خوش آمدش و با آن کنیزک (…). کنیزک از شهریار آبستن شد و (…) و حال او را بگفت. منجّمان را بخواند چون (…) و از اتّفاقات خوب پسری بود (…) طالع این پسر چون است؟ گفتند: این (…) روی زمین خواهد بود و بعد از او هیچ (…) نباشد او را نگاه باید داشت از دشمنان، پس شیرین او را با دایگان و موبدان به کوه فرستاد پس چون از پادشاهان کسی نماند موبدان او را از کوه باز آوردند و به پادشاهی بنشاندند. واللّه اعلم.
… و این شاهنامه به روزگار نصربن احمد و بوالفضل بلعمی،دقیقی که شاعر بودفرمودند. اتّفاق چنان افتاد که غلامی ترک در آن روزها خریده بود با او بازی می‌کرد، آن غلام کاردی به شکم او زد و آن را هلاک کرد و این شاهنامه ناگفته ماند. بعد از محمود سبکتگین که غلام نصربن احمد بود و پادشاه خراسان بود در هندوستان قوّت گرفت و چون خداوندش نصربن احمد از جهان بیرون شد، سبکتگین از هندوستان بازگشت و پادشاهی فرو گرفت و کار به جایی رسید که خراسان و غزنین و هندوستان جمله بستد و آن را میل بیشتر به علم بود و حکمت و امثالِ شاعران بغایت دوست داشتی و با ایشان مجالست بسیار کردی و ندیمان او جمله شاعر بودند و کار به جایی رسید که همه خواجگان و ارکان دولت شعر گفتندی تا به بهانه شعر خود را نزدیک او می‌کردند و دفترهای تازی و پارسی پیش او خواندندی دوست داشتی و کاراسی شاعر که هزار افسانه تصنیف اوست خدمت او کردی و ندیم او بودی و عنصری شاعر هم ندیم او بود و سبب به خدمت افتادن عنصری او بیشتر به خدمت امیر نصر برادر کهین سلطان محمود کردی پس امیر نصر آن را با خویشتن پیش تخت آورد و سلطان محمود، عنصری بغایت دوست داشتی و از خویشتن دور نکردی پس عنصری را حرمت و حشمت بیفزود چنانچه عنصری نشسته بودی و کاراسی به پا ایستاده بودی تا آن‌گاه که سلطان محمود در خواب رفتی.
اتّفاق چنان افتاد که در میان حدیث، سخن شاهنامه برآمد که آثار و سیر ملوک آن‌جا نگفته‌اند. سلطان بفرمود تا پیش آوردند. روزی عنصری را گفت که عجب است که این شاهنامه به نظم نیاورده‌اند. عنصری حکایت دقیقی و سرگذشت او باز گفت. سلطان محمود فرمود عنصری را تا نظم کند. عنصری گفت بنده را فراغ او نباشد که این منظوم توانم کرد که پیوسته از حدیث خالی نمی‌باشم امّا بنده را دوستی هست که خاطر و فراغ او دارد. طلب کرد که کجاست، آن‌گاه فردوسی طلب کرد و سلطان عتاب کرد که مردی بدین معنی چه واجب کند که خود را بر ما عرضه نمی‌کند؟ عنصری عذر خواست و گفت: او مردی دهقانی است بغایت قانع امّا کار به آن جا رسید که فردوسی پیش تخت خود خواند و شاهنامه بدو داد تا به نظم آورد تا به مدّت سی سال شاهنامه تمام کرد امّا به سر شاهنامه شرط ادب به جای آورد، سخن در مذهب خویش گفته چنانچه این دو مصراع گفته است:
گرت زین بد آید گناه من است / چنین است و این رسم و راه من است
سیر الملوک که ابوجعفر بن عبدالرزّاق ترتیب کرده بودند بیافتند و در نزد سلطان محمود بخواندند. سلطان بغایت شادمان شد و شاعران را فرمود که این را به پارسی نظم باید کرد تا در جهان یادگاری شود. شاعران انگشت بر چشم نهادند و از تقدیر حق سبحانه و تعالی فردوسی با کسی در منازعت افتاده بود و از طوس به جهت دادخواهی همان روز آمده بود و به کنج مسجدی نشسته بود، و از قضا یک ندیم سلطان محمود آن را بدید و زمانی با هم گفت و شنیدی کردند چون ندیم آن را فصیح و دانشمند یافت، مهر او در دل گرفت و به سبیل ضیافت آن را به خانه برد و بعد از طعام در اثنای کلام، فردوسی احوال خود بگفت و ندیم نیز احوال مجلس سلطان و سیرالملوک و شاعران و نظم کردن او بگفت. فردوسی بغایت خرّم شد و گفت مرا نیز در شعر گفتن دستی هست شاید که در محل، قصّه مرا به عرض سلطان رسانی. ندیم گفت چنین کنم. روز دیگر علی الصباح به ملازمت سلطان رفت، سلطان فرمود دوش کجا بودی؟ ندیم احوال مهمان و چگونگی او به عرض سلطان رسید. سلطان محمود فرمود که آن را در مجلس حاضر گردانند. ندیم آن را حاضر گردانید. چون فردوسی بیامد و در برابر سلطان محمود رسید، شرط ادب و رعایت به جای آورد و مدحی از آنِ سلطان گفته بود بایستاد و آن را برخواند، سلطان را بغایت پسند آمد و بزرگان و شاعران متحیّر شدند، پس سلطان آن را خلعت داد و سخن سیرالملوک طرح انداخت و گفت: شما چهار شاعرید در بدیهه، هر یک مصراعی بگویید تا هر کدام که فزون‌تر آید و دل پسند افتد نظم سیرالملوک بدان مقرّر کنم و به هر یک بیت، یک مثقال طلا بدهم. همه شاعران انگشت بر چشم نهادند پس آن گه بنیاد سخن کردند و گفتند. اوّل عنصری گفت، دوم فرّخی گفت، سیوم عسجدی گفت، چهارم فردوسی گفت.
اوّل عنصری این گفت: «چون عارض تو ماه نباشد روشن»
فرّخی این بگفت: «مانند رخت گل نبود در گلشن»
عسجدی این بگفت: «مژگانت همی گذر کند در جوشن»
«مانند سنان گیو در جنگ پشن»
چون فردوسی این بگفت شاعران گفتند: سنان گیو در جنگ پشن چگونه بوده است؟ فردوسی داستان گیو و جنگ پشن در نزد سلطان محمود باز خواند به نوعی که هرگز کس آن را نشنیده بود. سلطان محمود بغایت خرّم شد و دیگر باز آن را خلعتی داد و غلامی زنگی بدو بخشید و نظم سیرالملوک بدان مقرّر شد، پس فرمود تا پهلوی قصر سلطان جای خوش برای فردوسی بیاراستند و به موجب التماس، تمام آلات حرب و صورت جانوران پیش او حاضر کردند و به غیر او غلام زنگی کس دیگری پیش او نگذاشتند، تابدین نوع مدّت سی سال بگذشت و بعد از آن شصت هزار بیت غرّا در سیرالملوک نظم کرد و هر شب آن چه گفته بود، نزد سلطان می‌خواند تا زمانی که تمام شد و تمام در یک نظم کشید، چون به آخر انجامید برداشت و به نزدیک سلطان بنهاد و خدمت نمود بیرون آمد و سرسوی گرمابه نهاد، پس سلطان محمود، خواجه حسن میمندی را گفت: آن چه پذیرفته‌ایم آن را بده.
خواجه حسن گفت: این سلطان عالم، یک روستایی شاعر چه حاجت برآن است که آن را شصت هزار مثقال طلا بدهی، آن را شصت هزار مثقال نقره بده. سلطان گفت: (…) کرد. پس خواجه حسن او شصت هزار مثقال نقره به نوکری داد و بر در حمّام پیش فردوسی فرستاد، چون فردوسی از این کار واقف شد، در خود بپیچید و هیچ چاره نداشت پس بیست هزار مثقال به حمّامی بخشید و بیست هزار دیگر به فقاعی داد و بیست هزار دیگر به درویشان و آن که آورده بود، بخشید و از آن جا بیرون رفت و خواجه حسن از این واقف شد و به نزد سلطان رفت و گفت: این روستایی را چه حدّ او باشد که هدیه سلطان به فقاعی بخشید؟ ناکسان را بیش از اندازه خود دادن چنین مغرور می‌شوند. سلطان این سخن بشنید و بغایت در خشم رفت و گفت: بددین و ملّتی داشته است و حکم کرد که آن را در پای پیلان اندازند تا هلاک شود پس بزرگان شفاعت کردند و از سر خون او در گذشت و فردوسی از این حال واقف شد و در حال باز آمد و به پیش ایاز رفت که دارنده او کتاب بود و کتاب از او بستد و این ابیات در آن جا بنوشت و در حال از شهر بیرون رفت و این حکایت بماند.
ایا شاه محمود کشورگشای / ز کس گر نترسی بترس از خدای
ندیدی تو این خاطر تیز من / نیندیشی از تیغ خون ریز من
که بد دین و بد کیش خوانی مرا / منم شیر نر میش خوانی مرا
مرا غمره کردند کان بر سخن / به نام علیّ و نبی شد کهن
هر آن کس که در دلش بغض علی است / از او در جهان زارتر گو که کیست
منم بنده هر دو تا رستخیز / اگر شه کند پیکرم ریز ریز
منم بنده اهل بیت نبی / ستاینده خاک پای وصی
من از مهر او هر دوشان نگذرم / اگر تیغ خود بگذردم از سرم
مرا سهم دادی که در پای پیل / تنم را بسایی چو دریای نیل
نترسم که دارم ز روشن دلی / به دل مهربان نبیّ و علی
بدین زادم و هم بدین بگذرم / ثنا گوی پیغامبر و حیدرم
گر از مدحشان من حکایت کنم / چو محمود صد را حمایت کنم
اگر شاه محمود از این بگذرد / مر او را به یک جو نسنجد خرد
جهان تا بود نامداران بود / پیامم بَرِ شهریاران بود
که فردوسی طوسی پاک جفت/ نه این نامه بر نام محمود گفت
به نام نبی و علی گفته‌ام / دُررهای کانی همه سفته ام
چو فردوسی اندر زمانه نبود / از آن بُد که بختش جوانه نبود
نکردی در این نامه من نگاه / ز گفتار بدگو بگشتی زراه
هر آن کس که شعر مرا کرد پست / نگیردش گردون گردنده دست
بگفتم چنین نامه بیور هزار / سخنهای شایسته آبدار
به سی سال اندر سرای سپنج / بسی رنج بردم به امّید گنج
به ابیات غرّا دوره سی هزار / مرآن جمله در شیوه کارزار
زشمشیر و تیر و کمان و کمند / ز کوپال و از نیزه‌های بلند
زبر گستوان و زخفتان و خود / ز دریا و صحرا و از خشک و رود
زگرگ و زشیر و زپیل و پلنگ / زعفریت و از اژدهای و نهنگ
زمردان جنگی گهِ رزم لاف / ز شیران جنگی به روز مصاف
زنیرنگ غول و زجادوی دیو / که زایشان رسیده به گردون غریو
همه نامداران با جاه و آب / چو تور و چو سلم و چو افراسیاب
چو هوشنگ و طهمورث دیو بند / فریدون و جمشید شاه بلند
بسی نامداران و گردنکشان / که دادم از ایشان یکایک نشان
همه مرده از روزگار دراز / شد از نام من نامشان زنده باز
نه زین گونه دادی مرا تو نوید / نه این بودم از شاه گیتی امید
بد اندیش کش روز نیکی مباد / سخنهای نیکم به بد کرد یاد
برِ پادشا صورتم زشت کرد / فروزنده اخگر چو انگشت کرد
که ممسک بُدش او وزیر از شگفت / تو از وی سخنها نباید شنفت
چو قول شه ازجود بنوشت یخ / حدیث فقع برنوشتم به یخ
فقاعی نیرزیدم از گنج شاه / از و من فقاعی خریدم به راه
چو دیهیم دارش نبُد در نژاد / ز دیهیم داران نیاورد یاد
گرش منصبی بودی از راستان / بد اندیش کُشتی بدین داستان
بگفتی که من در نهاد سخن / بدادستم از طبع داد سخن
جهان از سخن کرده‌ام چون بهشت / از این بیش تخم سخن کس نکشت
سخن گستران بی کران بوده‌اند / سخنها به اندازه پیموده‌اند
ولیک ارچه بودند ایشان بسی / همانا نگفته است از ایشان کسی
شهی کو بترسد که درویش برد / به شهنامه نامش نشایست برد
به دانش نبُد شاه را دستگاه / وگرنه مرا بر نشاندی به گاه
چنین گفته بود آن که بوده است گیو / همان رستم و طوس و گودرز نیو
مرا در جهان پادشاهی نواست / بسی بندگانم چو کیخسرو است
نه خسرو نژادی نه والا سری / پدرت از صفاهان بُد آهنگری
اگر شاه را شاه بودی پدر / به سر برنهادی مرا تاج زر
چواندر تبارش بزرگی نبود / نشایست نام بزرگان شنود
گر ایدون که شاهی به گفتن وراست / نگویی که این خیره گفتن چراست
مر این نامه شهریاران بخوان / سراز چرخ گردون همی بگذران
خرد نیست مرشاه محمود را / که بینم در آن مانع جود را
چو سی سال بردم به شهنامه رنج / که شاهم ببخشید به پاداش، گنج
مرا زین جهان بی نیازی دهد / میان یلان سرفرازی دهد
به پاداش من گنج را در گشاد / مرا جز بهای فقاعی نداد
پشیزی به از شهریاری چنین / که نه کیش دارد نه آیین نه دین
پرستار زاده نیاید به کار / اگر چه پدرش باشدش شهریار
سر ناسزایان برافراشتن / وز ایشان امید بهی داشتن
سر رشته خویش گم کردن است / به جیب اندرون مار پروردن است
درختی که تلخ است وی را سرشت / گرش در نشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب / به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر به کار آورد / همان میوه تلخ بار آورد
به عنبر فروشان اگر بگذری / همه جامه تو شود عنبری
اگر تو روی نزد انگشت گر / ازو جز سیاهی نبینی دگر
زبد گوهران بد نباشد عجب / نشاید ستردن سیاهی زشب
به ناپاک زاده مدارید امید / که زنگی به شستن نگردد سفید
زبد اصل چشم بهی داشتن / بود خاک در دیده انباشتن
اگر نه جهاندار عامی بُدی / در این راه دانش گرامی بدی
شنیدی چو زین گونه رای سخن / زآیین شاهان و رسم کهن
دگرگونه کردی به کارم نگاه / نکردی چنین روزگارم تباه
ولیکن چو دارنده لم یزل / قلم رانده بُد این چنین در ازل
نیاید زما با قضا چاره‌ای / نه سودی کند هیچ پتیاره‌ای
گرم گشت ویران برِ شاه گنج / به دینی شد آباد گنجم ز رنج
به نزد خداوند جان آفرین بسی می‌برم زین جهان، آفرین
شفیعم محمّد امامم علی است / بَرِ هر دو جاهم (…)
اگر دوست داری تو آل رسول / سخن افتدت در محل قبول
ترا بس بود گفتِ من یاد گیر / به دارالبقا جاهم آباد گیر
هزاران درود و هزاران سلام / ز ما بر محمّد علیه السلام
هزاران درود و هزاران ثنا / ز ما باد بر حضرت مصطفا
پس از آن مختفی شد هر چند وی را طلب کردند باز نیافتند. بعد از چند گاه خواجه حسن میمندی که مرتبه وزارت داشت در شکارگاهی بیتی چند از شاهنامه به تقریبی که واقع شده بود بخواند، سلطان را بسیار خوش آمد. پرسید که این شعر کیست؟ گفت: شعر فردوسی. سلطان از کرده خود پشیمان شد و فرمان داد تا شصت هزار دینار زر سرخ با خلعت‌های خاص نامزد فردوسی کنند و به طوس برند، اما طالع مساعدت نکرد و چون این عطیه را به یک دروازه طوس درآوردند، تابوت فردوسی را از دیگر دروازه بیرون بردند و از وی وارث یک دختر مانده بود، بروی عرض (کردند) همّت ورزید، قبول نکرد و گفت (مرا چندان مال و) نعمت هست که کفاف معیشت باشد، احتیاج به آن ندارم. گماشتگان سلطان آن را به عمارت رباطی در آن نواحی صرف کردند.
منبع:
آیدنلو، سجاد، 1386: مقدمه شاهنامه نسخه بریتانیا، مجله آینه میراث، شماره 36 و 37
نوشته‌شده در فردوسی و شاهنامه | برچسب‌خورده با , , , , , | دیدگاهی بنویسید