معرفی شاهنامه دستنویس کتابخانه بریتانیا

دستنویس کتابخانهء بریتانیا در لندن British Library ،به‌نشان‌ Add.21103، دویست و نود هفت برگ، بی‌تصویر، خط نسخ و نستعلیق، کاتب ناشناس، محل‌ نامعلوم، مورخ محرم 675 هجری قمری برابر ژوئن 1276 میلادی).
پنج صفحهء مقدمهء منثور و هشت صفحهء آغاز شاهنامه تا اوایل داستان جمشید و یک‌ صفحه از داستان رستم و سهراب و هفت صفحه دنبالهء آن از داستان سیاوش و یک صفحه‌ پایان کتاب، یعنی جمعا بیست و دو صفحه آن بخط نو و نسنعلیق است و بقیه بخط نسخ. بخشی که به‌خط نستعلیق است با شتاب و بی‌سلیقگی نوشته شده است و بیشتر صفحات‌ بدون جدول‌بندی است و کاتب با ولنگاری مصرع‌ها را کوتاه و بلند نوشته و فاصلهء میان بیتها را یکسان نداشته است و برخلاف بخش اصلی که بندرت به تصحیحاتی در بالای‌ واژه‌ها و کنارهء صفحات برمی‌خوریم، این صفحات نو پرست از تصحیحات و افزوده‌ها. و اما همین بخش نو بخط نستعلیق نیز احتمالاً دو خط است، یعنی پنج صفحهء مقدمهء منشور به خطی نوتر و زشت‌ترست و هفده صفحهء بقیه به خطی دیگر و آنچه پس از مقدمهء منشور در آغاز متن اصلی کتاب، یعنی در دیباچه و داستانهای گیومرت و هوشنگ و طهمورت و جمشید در بالای بیت‌ها و کنار صفحات افزوده‌اند به‌همان خط مقدمهء منثورست.
مقدمهء منثور آن چنین آغاز می‌گردد: سپاس و آفرین خدایرا که این جهان و آن جهان‌ آفرید. بندگان را اندر جهان پدیدار کرد…این همان مقدمهء کهن است، ولی پایان آن‌ به افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه می‌انجامد. صفحهء نخستین متن اصلی، یعنی آغاز دیباچه، دارای سرلوح است با عبارت: هذا کتاب شاهنامه من کلام حکیم ابی القاسم‌ فردوسی الطّوسی رحمة اللّه تعالی. صفحات در شش ستون و 29 سطر جدول‌بندی شده‌اند. هر صفحه بدون سرنویس دارای 87 بیت است. خط کهن، یعنی خط اصلی با این بیت‌ در داستان جمشید آغاز می‌گردد:
به چنگ آمدش چند گونه گهر / چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر
تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال چهار صد هجری قمری است و پایان‌ صفحهء آخر کتاب چنین است:
سر آمد کنون قصهء یزدگرد / به ماه سفندارمد روز ارد
ز هجرت شده پنج هشتاد بار / بنام جهان داور کردگار
چو این نامور نامه آمد بین‌ / ز من روی کشور شود پر سخن
‌از آن پس نمیرم که من زنده‌ام‌ / که تخم سخن من پراکنده‌ام‌
هر آنکس که دارد هش و رای و دین‌/ پس از مرگ بر من کند آفرین
کتبت من النسخه فی محرم سنه خمس و سبعین و ستمایه. کذا فی منقول عنه سنه 675.
در آغاز این دستنویس یک نفر بخط نستعلیق شکسته و خوش بیتهایی نوشته:
دوستی با مردم دانا نکوست‌ / دشمن دانا به از نادان دوست الخ
و در میان آن بیت‌ها به‌همان خط تاریخ دهم ذی الحجّه 1253 گذاشته است.در همین‌ صفحه در بالا به انگلیسی نوشته است:
Obtained it about 1847 at shiraz from a parsee mho brought it from yezd at . my request.H.S
سال 1848 میلادی برابرست با سال 1264 هجری قمری(سال جلوس ناصرالدّین‌ شاه قاجار)که یازده سال از تاریخ پیشین،یعنی سال 1253 است.بدین ترییب این‌ دستنویس تا آن سال پیش در ایران بوده و در آغاز سلطنت ناصرالدین شاه از ایران‌ خارج شده است.
نوشته‌شده در فردوسی و شاهنامه | برچسب‌خورده با , | دیدگاهی بنویسید

جغد در متون پهلوی

مهمترین متن پهلوی که در مورد این پرنده در آن اطلاعاتی آمده است، متن بندهشن است که ما در اینجا از ترجمه مهرداد بهار آن استفاده می‌کنیم. این کتاب که اساس آن بر ترجمه‌ها و تفسیرهای اوستا بوده، احتمالاً در اواخر دوره ساسانی گردآوری و تألیف شده است اما تدوین نهایی آن در قرن سوم هجری صورت گرفته است. (تفضلی، تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام)
در بخش نهم از این کتاب آنجا که در باره شیوه آفرینش مرغان سخن گفته شده است، آمده که سیزده گونه مرغان، از نوع سیمرغ، کرشفت، الوه (عقاب یا شاهین)، کرکس، کلاغ، پش (جغد)، خروش (خروس) و گلنگ است. (بندهش، ص. ۷۹) به این ترتیب در این بخش از کتاب می‌بینیم که نام جغد جزء جانوران مزدا آفریده و کنار خروس و کرشفت، مرغان مقدس آمده ‌است. گفتنی است که واژه پوش یا پش همانطور که بهار آن را جغد معنا کرده است، در کتاب بهرام فره‌وشی نیز به معنای جغد و بوم آمده است. (فره‌وشی، فرهنگ زبان پهلوی) پس تردیدی نیست که این واژه اشاره به گونه‌ای جغد دارد.
اما پیش از آن در بخش ششم از کتاب بندهشن، آنگاه که در باره دشمنی دو مینو سخن می‌رود، چنین آمده است که هر یک از آفریدگان اهورامزدا دشمنی در پیش‌روی دارند که ساخته اهریمن است. در شرح این دوگانه‌ها آن‌گاه که به گیتی و صورت مادی آن می‌رسد از «بوف، با دیگر خرفستران پردار بر ضد مرغان» (بندهش، ص ۵۶) یاد می‌کند. به عبارتی بوف را ساخته دست اهریمن و نوعی خرفستر(جانور موذی) محسوب می‌کند. می‌دانیم که نوعی از گونه‌های جغد، شکارچی پرندگان کوچک‌تر است و در این بخش بندهشن، این شکارگری مذموم به حساب آمده است.
 سپس باز در کتاب بندهشن هنگامی که از آفرینش گرگ به دست اهریمن سخن می‌رود می‌بینیم که نام بوف، در میان «گرگ سردگان» یعنی «گونه‌های گرگ» قید شده است: « در دین گوید که اهریمن آن دزد، گرگ را آفرید… او (گرگ سردگان) را به پانزده سرده (گونه) فراز آفرید: … و آن که پردار است چون بوف» .(بندهش، ص. ۹۹ و ۱۰۰) این بخش از بندهش نشان می دهد که به باور ایرانیان باستان دست‌کم نوعی از جغد، احتمالاً همان جغد بزرگ، منفور است، چرا که در میان انواع گرگ از آن نام برده شده است، و به‌دست اهریمن برای آزار آفریدگان اهورایی به‌وجود آمده است. همین قسمت از کتاب بندهشن است که به ویژه مورد اشاره هوشنگ اعلم در دانشنامه جهان اسلام قرار گرفته و بر اساس آن حکم بر منفور بودن جغد در ایران باستان شده است. این که دوگانگی گفتار بندهشن در مورد جغد از چه روست، می‌تواند دلایلی چند داشته باشد. نخست آن که این دوگانگی باورها در مورد جغد در سرتاسر جهان دیده می‌شود. در بیشتر فرهنگ‌هایی که جغد منحوس و منفور و بدیمن است، گونه‌ای دیگر از آن خوش‌یمن محسوب می‌شود. دیگر این‌که در جاهایی نیز که جغد مقدس بوده است، در برخورد با دیگر فرهنگ‌ها این دوگانگی محسوس است. به‌ویژه در ایران که فرهنگ باستانی آن، در برخی بخش‌ها، تفاوت‌های اساسی با فرهنگ پس از اسلام و به ویژه فرهنگ عامیانه تازی داشته است؛ ممکن بوده است که شاهد چنین دوگانگی‌ای باشیم. دیگر این‌که همچنان که پیش از این گفتیم، برخی از گونه‌های جغد پرندگان کوچک را شکار می‌کرده‌اند و این موضوع از دید ایرانیان که آن‌ پرندگان را از آفریده‌های مزدا می‌دانسته‌اند، ناپسند بوده است و باز این که تقدس جغد در فرهنگی کشاورزانه معنادار بوده است، چنانکه پس از این خواهیم دید، اما در یک فرهنگ عشایری و یا حتی شهری صدای مویه‌وار و حرکات سریع و رازآمیز این پرنده می‌تواند حامل باورهایی متفاوت باشد.
جایی دیگر نیز از کتاب بندهشن که درباره جغد سخن رفته است، باز بخش نهم کتاب، هنگامی است که در مورد مرغ اشوزشت شرحی آمده است. اشوزشت که ریشه در واژه‌ای اوستایی دارد، نام دینی جغد بوده است. در اوستا بخشی از این واژه به معنای دوست داشتن است (یادداشت‌های مهرداد بهار در بندهش). به‌این ترتیب معنای واژه اشوزشت، دوستدار پاکی و پرهیزگاری (وندیداد، ترجمه هاشم رضی.ج. سوم. ص.۱۵۶۶) است. مطابق این بخش از بندهشن، جغد (نام سغدی پرنده، چنان‌که در یادداشت‌های بهار آمده است)؛ مرغی مقدس است. دانشنامه جهان اسلام متن مربوط به اشوزشت را از کتاب «صد در نثر» نقل کرده و نه از بندهشن و چنین استدلال کرده است که در «صد در نثر» اشوزشت، دلالت صریحی بر جغد ندارد به علاوه کتاب صد در نثر به اعتبار و اصالت بندهشن نیست. در مورد این که آیا اشوزشت همان جغد است یا نه، خواهیم دید که نام جغد صراحتاً در بندهشن، همتای اشوزشت آمده است. «درباره مرغ اشوزشت که مرغ زوربرک و مرغ بهمن است که جغد خوانند، گوید که بخشی از اوستا در زبان او آفریده شده است، هنگامی که بخواند، دیوان از او گریزند و (در) آنجا بنه نکنند و بدان روی (جغد) بنه در بیابان کند و در ویرانستان باشد تا دیوان آنجا بنه نکنند.» (بندهش، ص. ۱۰۲) پس بنا بر کتاب بندهشن، به ویژه این صدای جغد است که مقدس است چه، بخشی از اوستا به زبان او آفریده شده است و این صدای اوست که دیوان را می‌پراکند. اینکه چرا جغد در ویرانستان‌ها خانه می‌کند نیز مطابق باورهای نقل شده در بندهشن، به این دلیل است که دیوان در آنجا خانه نکنند. به نظر می‌رسد همه چیزهایی از این پرنده که موجب شده آن را بدیمن بدانند، یعنی صدای وی و خانه‌اش در ویرانه‌ها؛ بدین ترتیب معنایی مقدس یافته است.
اما چرا جغد در ادبیات اوستایی می‌بایست که مقدس بوده باشد؟ در همین بخش از بندهشن این معنا نیز شرح داده شده است: «نیز دیگر ددان مرغان، همه به دشمنی دیوان و خرفستران آفریده شده‌اند. چنین گوید که مرغان دد، دشمن خرفستران و جادوان‌اند.» (بندهش، همانجا) به عبارت دیگر جغد نوعی دد‌مرغ خوانده شده که مانند دیگر دد‌مرغان برای دشمنی با دیوان و جانواران موذی توسط اهورامزدا آفریده شده است. می‌دانیم که خرفستران، جانوارن موذی و حشرات زیان‌باری هستند که زندگی را بر کشاورزان تنگ می‌کنند. در ایران باستان کشتن و از بین بردن خرفستران از چنان ارزشی برخوردار بوده است که در کتاب ارداویراف‌نامه از روان‌هایی سخن می‌رود که تنها به این دلیل به بهشت برده شده بودند که «در گیتی بسیار خرفستر کشتند» و به این دلیل «فره آب‌ها، آذرها و آتش‌ها، گیاهان و نیز فره زمین به بلندی و درخشانی از آنها می‌تافت». (ارداویراف نامه. ترجمه ژاله آموزگار. ص. ۵۷) در ضمن می‌دانیم که جغد دشمن جوندگان به ویژه موش است. آمده است که نوعی از گونه‌های جغد می‌تواند بیش از سه هزار جونده را در یک فصل بخورد. پس تقدس آوایی وهم‌آور چون صدای جغد، در آیین دوستدار طبیعت و خوش‌بینانه ایرانیان باستان چندان هم غریب نمی‌نماید. چه این پرنده یاور کشاورزان بوده است و از دید مردمان باستان دادگرانه نمی‌بوده اگر تنها به دلیل آوا و ویرانه نشینی‌اش، منفور دانسته شود.
در ادامه همین بخش از کتاب بندهشن، داستان ناخن خوردن جغد آمده است که از دید نویسنده دانشنامه که آن را از «صد در نثر» نقل کرده است؛ این داستان بوالعجب دیگری است بر این نکته که چه گونه یک مرغ ناخن‌خوار می‌توانسته است «به جنگ دیوان سهمگینی برود که خود اورمزد از برانداختن آنان عاجز بود». خوب است در اینجا داستان ناخن خواری جغد را که در کتاب صد در نثر و صد در بندهشن و در بندهش هندی و در وندیداد و همچنین در کتاب بندهشن آمده است بیاوریم. در صد در نثر، آمده است که: «اورمزد بر افزونی، مرغی بیافریده است که او را اشوزشت خوانند و بهمن مرغ نیز خوانند، کوف نیز خوانند؛ ناخن خورد.» (صد در نثر، در چهاردهم). در بندهش هندی به ترجمه رقیه بهزادی مانند همان مطلب که در بندهش آمده، قید شده است.(بندهش هندی. ترجمه بهزادی. ص. ۱۰۱) در وندیداد نیز آمده است که پس از گرفتن ناخن باید چنین گفت: «برای تو ای مرغ اشوزوشت، این ناخن‌ها را نشان می‌دهم، این ناخن‌ها را پیش‌کش می‌کنم. برای تو این ناخن‌ها، ای مرغ اشوزوشت هستند، چون نیزه‌ها و شمشیرها و کمان و خدنگ‌های شاهین پر، و سنگ‌های فلاخن پرتاب، برای دیوان مازنی. اگر نشان ندهند ایشان، ناخن‌ها را به مرغ اشوزوشته، پس آن ناخن‌ها بوند از مازنی- دیوان، نیزه‌ها و شمشیرها و کمان و خدنگ‌های شاهین پر، و سنگ‌های فلاخن پرتاب، ابر مازنی دیوان را.» (وندیداد. ج. سوم. فرگرد هفدهم. ترجمه هاشم رضی. ص.۱۵۵۳) و در بندهشن در این باره آمده است: «اگر ناخن (گرفته شده) افسون نشده باشد، دیوان و جادوان (آن را) ستانند، تیرگونه بر او افگنند و کشند. بدین روی، آن مرغ، ناخن را اگر افسون نشده باشد، ستاند و خورد تا دیوان و جادوان (آن را) کار نفرمایند. چون افسون شود، (جغد آن را) نخورد و دیوان بدان وسیله گناه کردن نتوانند.» (بندهش، ص. ۱۰۲)
اما این‌که مفهوم آنچه در متون پهلوی در مورد ناخن و افسانه‌های مربوط به آن آمده است چیست، می‌توان از اینجا آغاز کرد که زندگی و آن‌چه به آن مربوط است در آیین ایران باستان مقدس بوده است، از سوی دیگر مرگ و هرآنچه به آن مربوط می‌شده، منحوس و ناپاک به حساب می‌آمده است. از همین جاست که دیو نسو که با حلول کردن در بدن موجب مرگ می‌شود، از پلیدترین دیوهاست و باز از همین جاست که هرچیزی که از بدن خارج شود، چون ناخن، مو، پوست، خون، منی، مدفوع، ادرار و دندان- از آن‌جا که مردار محسوب می‌شود- بسیار ناپاک است و لمس آن چیز موجب ناپاکی است. (هاشم رضی، دانشنامه ایران باستان، ج. ۳٫ ص. ۱۵۰۴) شرعیات زرتشتی، مملو از رویارویی با این نوع ناپاکی است. از همین است که در این آیین، پراکندن مو و ناخن تراشیده و بریده شده، گناه محسوب می شود و باید برای دور ریختن آنها از آداب ویژه‌ای پیروی کرد. می‌بایست آنا را دور از دسترس در جایی و با آداب و ادعیه ویژه‌ای دفن کرد و یا در کاغذی پیچید. اینجاست که داستان ناخن خوردن جغد قابل فهم می‌شود. جغد در ضدیت با ناپاک شدن آفریده‌های مزدایی، ناخن‌های دعاخوانده شده را می‌خورد تا دیوان نتوانند از آنها که متعلق به دین‌داران است، به عنوان سلاح‌هایی بر ضد اهورا مزدا سود جویند. از سوی دیگر ناخن‌های دعا خوانده نشده، به دست دیوان می‌رسد تا بتوانند از آنها سلاح‌هایی بسازند تا بر ضد مزدا و به سود اهریمن از آنها استفاده کنند، پس دین‌داران پرهیز داده می‌شوند تا مبادا ناخنی را بدون ادعیه و آشکارا رها کنند.
در کتاب نیرنگستان صادق هدایت افسانه‌هایی در ارتباط با ناخن و جغد آمده است که نشان می‌دهد تا چه اندازه آداب و باورهای مربوط به این موضوع در میان ایرانیان حتی معاصر جای داشته است. «هر کس ناخن بخورد جوع [مرض گرسنگی بی پایان] می‌گیرد.» (هدایت، نیرنگستان، ص. ۱۱۵) جای دیگر وی در تعریف مرض جوع آورده است که آن کس که جوع دارد، جغدی در شکمش هست که هر چه می‌خورد، خوراک آن جغد می‌شود و سپس هدایت یادداشتی در این مورد اضافه کرده است که این جوع و جوغ ( که همان تلفظ جغد در نزد عوام است)، تنها به دلیل اشتباه تلفظی در کنار هم آمده‌اند و نه چیز دیگر. حال آن که به نظر می‌رسد ارتباط کسی که ناخن خورده است و جوع گرفته است با جغد – که در باور پیشینیان، مطابق آنچه آمد، پرنده‌ای ناخن خوار بوده است – بسیار آشکار است. به عبارت دیگر می‌توان گفت که یکی از دیگر مظاهر تقدس جغد در نزد ایرانیان باستان همین ضدیت پرنده با جلوه‌های مرگ، چون ناخن بوده است و ناخن‌خواری او موجب می‌شده است تا دیوان نتوانند از سلاحی چنین برنده بر ضد اهورامزدا سود برند.
در تأیید این گفته‌ها می‌توان از باورهای دیگری نیز یاد کرد. در همان کتاب هدایت آمده است که اگر ناخن گرفته شده را زیر دست و پا بریزند فقر می‌آورد، باید آنها را در پاشنه در گذاشت تا روزی که دجال ظهور می‌کند مانند خار برویند و نگذارند که اهل خانه به دنبال دجال از خانه خارج شوند. (هدایت، همان. ص. ۷۴) می‌بینیم که در این خرافه، باور ناپاکی قسمت‌های مرده بدن باقی است اما پس از اسلام، تغییراتی در روش پاک شدن از ناپاکی پیدا شده است.
در این بخش یک نکته دیگر باقی است که نمی‌توان ناگفته‌اش گذاشت. اینکه در مورد جغد گفته شده که بخشی از اوستا به زبان او آمده است و آوای او آوایی مقدس است؛ در ادبیات و متون پهلوی چندان بی‌سابقه نیز نیست. در بندهشن و در دیگر متون پهلوی مرغان مقدس دیگری نیز هستند که دست‌کم یکی از آنها «سخن داند گفتن و دین به ورجمکرد او بُرد و رواج بخشید. بدانجا اوستا را به زبان مرغ خوانند.» (بندهش، بهار، ص. ۱۰۰) این مرغ که کرشفت نام دارد، همچنان که آمد دین، یعنی اوستا را به ورجمکرد، جایی که جمشید ساخته بود؛ برد و می‌بینیم که گفته شده است که در ورجمکرد به زبان مرغ، اوستا می‌خوانند. این اسطوره چنان با اسطوره مربوط به جغد هم‌خوانی دارد که بهزادی در یادداشتی که در کتاب بندهش هندی آورده است، می‌پرسد: «آیا می‌توان تصور کرد که مرغ جغد همان بهمن و همان کرشیفت است؟» (بندهش هندی. ترجمه رقیه بهزادی. ص. ۲۷۱) در مورد مرغان مقدس چون سیمرغ، کرشپتر یا همان کرشفت، اشوزشت یا جغد و چمروش می‌توان در اسطوره‌های ایرانی نیز خواند. (ویستا سرخوش کرتیس. اسطوره‌های ایرانی. ص. ۲۳ و ۲۴)
برگرفته از مقاله  «جغد در گذر روزگاران»، سیما سلطانی، مجله بخارا، فروردین – تیر 1389، شماره 75
نوشته‌شده در تاریخ | برچسب‌خورده با , , | دیدگاهی بنویسید

سخنرانی دکتر خطیبی پیرامونِ «چو ایران نباشد تن من مباد»

سخنرانی در همایش بزرگداشت فردوسی در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد در تاریخ 24 اردیبهشت 1393.
عنوان سخنرانی: دربارۀ بیت چو ایران نباشد تن من مباد.
زمان: 20 دقیقه
https://drive.google.com/file/d/0B5mU17-ADRuaRTFPUzlOUjFYT1U/edit?pli=1
نوشته‌شده در فردوسی و شاهنامه | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

ادوارد براون و شاهنامه

ادوارد براون، ایران‌شناس انگلیسی و نویسنده کتاب معروف «تاریخ ادبیات ایران» را باید جزو معدود پژوهشگرانی دانست که نظر مثبتی به شاهنامه فردوسی ندارند.نوشته براون را از جلد دوم کتاب تاریخ ادبیات ایران ترجمه فتح‌الله مجتبائى و غلام حسين صدرى افشار عیناً نقل می‌کنم:
شك نيست كه شهرت فراوان فردوسى به شاعرى به‌سبب شاهنامۀ اوست. نقادان شرقى و غربى، تقريبا به اتفاق، اين منظومۀ بزرگ را داراى ارزش ادبى بسيار مى‌دانند؛ اما من با شرمندگى فراوان اقرار مى‌كنم كه هرگز نتوانسته‌ام كه با آنان در اين ستايش پرشور و شوق هم‌آواز باشم. به عقيدۀ من، شاهنامه را نمى‌توان حتى يك لحظه با معلقات عربى برابر و همسنگ دانست؛ و با آنكه اين كتاب در سراسر جهان اسلامى نمونۀ اصلى و سرمشق كامل منظومه‌هاى حماسى بوده است، در نظر من به هیچ‌روی از لحاظ زيبائى، ذوق و احساس هنرى، لطف مضمون و حسن بيان، به پاى بهترين اشعار حكمى، عشقى، و غنائى فارسى نمى‌رسد.
البته در امور ذوقى، خاصه در ادبيات، جاى استدلال و احتجاج نيست؛ و ناتوانى من در ادراك زيبائى و لطف شاهنامه شايد بيشتر به‌سبب آن باشد كه كلا، به حكم طبيعت و مزاج خود، از اشعار حماسى لذتى نمى‌برم. ما همه كسانى را مى‌شناسيم كه در وجودشان از اين ناتوانيها هست؛ و اين خاصيت بويژه در برابر موسيقى آشكارتر است. چنانكه برخى مردم از شنيدن آهنگهاى واگنر Wagner به وجد مى‌آيند و مدهوش مى‌گردند، و گروهى ديگر بدان اعتنائى ندارند و حتى از آن ملول مى‌شوند.
اما باوجود آنچه گفتيم، در شاهنامه عیب‌های مسلم و آشكارى هست كه آنها را نمى‌توان ناديده گرفت. موضوع اين حماسه، تاريخ باستانى و افسانه‌اى ايران است، از آغاز جهان تا غلبۀ اعراب در قرن هفتم ميلادى؛ و طول زياده از حد آن البته به اقتضاى وسعت دامنۀ اين موضوع است؛ يكنواختى وزن آن خاصيتى است كه اگر در همۀ منظومه‌هاى حماسى جهان نباشد، در اغلب آنها هست؛ اما تشبيهاتى كه در اين اشعار بكار رفته، به گمان من، بى‌سبب يكنواخت و يكسان است: همۀ پهلوانان چون شيرى دلير و جنگجو بنظر مى‌رسند، و چون نهنگ يا چون پيل‌دمان مى‌باشند؛ صفات و تشبيهاتى كه براى پهلوانان آورده شده همه از اينگونه است، و هنگامى كه به جنبش در مى‌آيند به تندى دود، يا گرد، يا باد مى‌روند.
زيبائى اسلوب و لطف بيان آثار ادبى در ترجمه از ميان مى‌رود؛ هرچند كه اگر اين كار با مهارت و هوشيارى صورت پذيرد، مقدارى از آنگونه خواص اصلى را مى‌توان به زبان ديگر نقل كرد و يا به نوعى آن را تقليد نمود. اما خوبى و تازگى انديشه را به آسانى مى‌توان در ترجمه حفظ كرد؛ چنانكه مثلا شايد بتوان گفت كه فيتز جرالد Fitz Gerald به‌سبب قريحۀ توانائى كه داشت، همۀ زيبائى و لطف رباعيات خيام را در ترجمه خود حفظ كرده است.شاهنامه، به نظر من، چنانكه شايسته است به ترجمه در نمى‌آيد؛ زيرا طنطنۀ پرشكوه آن (كسى كه شاهنامه را از شاهنامه‌خوانان ايران شنيده باشد اين نكته را انكار نمى‌تواند كرد) در ترجمه زايل مى‌گردد و انديشه و مضمونى كه در زير آن پنهان بوده است، برهنه و آشكار مى‌گردد. من در شعر گفتن مهارتى ندارم؛ اما بسيارى از شاعران ايران و عرب در اين صفحات در معرض آسيب ترجمۀ من قرار گرفته‌اند، و گمان مى‌كنم كه عدۀ بسيار كمى از خوانندگان انگليسى‌زبان اين كتاب و مقدمۀ آن (كه بسيارى از اشعار فردوسى را در آن براى آزمايش به طريقه‌هاى گوناگون ترجمه كرده‌ام) باشند كه ترجمه‌هاى اشعار شاهنامه را با ترجمه‌هاى اشعار شاعران ديگر حتى برابر بدانند؛ گرچه مقدار نقص و كاهشى كه در همۀ اين ترجمه‌ها پديد آمده است يكسان است.
Edward Granville Browne
علل مقبوليت شاهنامه
اگر در آنچه گفتيم حقيقتى باشد (و من اعتراف مى‌كنم كه اين سخن برخلاف آراء معروف و مقبول است،) بايد ديد كه علت مقبوليت تمام و بی‌نظیر شاهنامه در ايران و ساير ممالكى كه زبان فارسى در آنها رواج دارد، چيست.
البته در ايران نيرومندترين عاملى كه همواره به شاهنامه ارج و مقام خاص بخشيده است غرور ملى ايرانيان است نسبت به اين كتاب كه نمايندۀ مجد و عظمت قومى آنان است (مجد و عظمتى كه آغاز آن زمانهاى بسيار قديم بوده و اكنون متأسفانه ساليان دراز است كه روى به زوال نهاده) . رأى ايرانيان دربارۀ اين كتاب-هرچه بوده-بالطبع به همۀ دانشجويان زبان و ادب فارسى كه در آسيا و اروپا بوده‌اند رسيده، و نخستين مستشرقين اروپائى نيز آن را با اعتقاد تمام پذيرفته‌اند. اما در اينكه اخيرا نيز مستشرقين دقيق و نكته‌سنج شاهنامه را كتابى مهم و پرارج دانسته‌اند، عوامل ديگرى در كار بوده است:
نخست آنكه شاهنامه از لحاظ تحقيقات لغوى، بى‌شك داراى اعتبار و اهميت بسيار است زيرا يكى از كهنترين آثار زبان پارسى درى است و در آن آشكارا از آوردن لغات تازى اجتناب شده است؛
ديگر آنكه روح هلنيستى (يونانى) مى‌خواهد كه در برابر نژاد سامى آثار نبوغ نژاد آريائى را بستايد و بزرگ جلوه دهد؛
سوم آنكه مطالب داستانهاى اين منظومه از حيث ميتولوژى Mythology (علم الاساطير) و افسانه‌هاى ملى جالب توجه است.
بااین‌همه، فردوسى تنها به‌سبب شاهنامه (زيرا آثار ديگرش چندان معروف نيست و كسى آنها را نمى‌خواند) در بين هم‌میهنانش (كه بى‌شك قضاوتشان در اين‌باب بسيار معتبر است) از آغاز تاكنون محبوبيت تمام و بی‌نظیر داشته است، و من نبايد رأى و نظر شخصى خويش را در برابر آن قرار دهم؛ ولى بايد محققان اروپائى را يادآور شوم كه اگر بنابر آن باشد كه رأى هم‌میهنان هر شاعر را دربارۀ او نظر قاطع و نهائى بشمار آوريم، متنبى، شاعر عرب (متولد بسال ٩٠۵ م-٢٩٣ ه‍ و مقتول بسال ٩۶۵ م-٣۵۴ ه‍) ، كه تقريبا همعصر فردوسى بوده و بعضى از دانشمندان اروپائى بدقت كامل اشعار او را مورد بحث و نقد قرار داده‌اند، در نظر اعراب مقامى به همان بلندى دارد.
نوشته‌شده در فردوسی و شاهنامه | برچسب‌خورده با , | 2 دیدگاه

ملاحظاتی درباره دانش، آموزش و کتاب در شاهنامه فردوسی و ایران باستان

شاهنامه کتاب خردورزی است، با ستایش خرد و دانش شروع می شود، خرد گرایی چون خونی حیات بخش پیکر آن را سیراب می کند و با خردورزی پایان می یابد، با اینکه درباره خرد و دانش در شاهنامه پژوهش های مفصل و ارزشمند بسیاری صورت گرفته است، در این نوشتار با رویکردی جدید به موضوع می پردازیم و آن تطبیق ابیات شاهنامه با مطالبی است که در منابع عربی از ایرانیان باستان به منزله (سر دلبران در حدیث دیگران) نقل شده است.
در منابع عربی اخباری بسیاری وجود دارد که نشان از دانش دوستی ایرانیان و توصیه بسیار آنها به فراگرفتن دانش و ارج و مقام بسیار دانش و دانشمند دارد، مشابهت این مضامین در منابع عربی با برخی ابیات شاهنامه از یک سو هر گونه تردید در رواج دانش و عشق ایرانیان به دانش ورزی را برطرف کرده و از دیگر سو تأییدی است بر دیدگاه آن دسته از محققان که شاهنامه را اثری ایرانی و فردوسی را روایتگری امانتدار در نقل فرهنگ و ادب ایرانیان قبل از اسلام می دانند، اگرچه سیرابی فردوسی را از سرچشمه های زلال اندیشه اسلامی و قرآنی به هیچ روی نمی توان انکار کرد.
ارزش دانش و ادب
فردوسی دانش و خرد را برتر از هر چیزی می داند:
چنین داد پاسخ که دانش به است / خردمند خود بر جهان بر مه است
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد / ستایش خرد را به از راه داد (فردوسی، 1387: 1)
در فرهنگ ایرانیان باستان، دانش بهترین موهبت الهی به بندگان است:
از حکمت های ایرانی: بهترین چیزی که در دنیا به آدمی داده شده حکمت و در آخرت رحمت است. (ابن مسکویه، بی تا: 6) و نیز (زمخشري، 1412: 4/ 42)
از پند های آذرباد:باید که بهترین و گرامی ترین چیز نزد تو دانش باشد. (ابن مسكويه، بي تا: 26)
از بزرگمهر نقل شده است:برای درک ارزش دانش همین کافی است که همگی مدعی آن هستند و برای بی ارزشی نادانی همین کافی است که همگی منکر آنند اگرچه نادان باشند. (مواردي، 1988: 152)
از نظر بزرگمهر، بالاترین مرتبه شرف و بزرگی، از آن دانشمندان است: بالاترين جايگاه شرف، دانش و ادب است(قرطبي، بي تا: 1/110)
بزرگمهر گفته است: دانشمند بزرگ است اگرچه كوچك باشد، نادان حقير است اگرچه به ظاهر بزرگ باشد(وطواط، بي تا: 124)
از نصایح بزرگمهر به فرزندش به روشنی می توان جایگاه والای دانش را فهمید:
 ای پسرم وظیفه تو کسب علم و انتشار آن است تا در حال و آینده به عزت و بزرگی دست یابی. مثل چارپا نباش که اگر گرسنه شد می چرد و اگر سیر شد می خوابد. (مواردي، 1988: 153)
تشبیه دانش و خرد به گنج
از دیدگاه فردوسی جایگاه دانش و خرد در حدی است که آن را به گنج بی پایان تشبیه می کند:
دلی کز خرد گردد آراسته / یکی گنج گردد پر از خواسته (فردوسی، 1387: 318)
این تشبیه فردوسی در عبارت حکیمانه زیر از بزرگمهر دیده می شود:
از بزرگمهر پرسیده شد بهترین کسب آدمی چیست؟ گفت: دانش و ادب است که دو گنج پایان ناپذیر و دو چراغ خاموش نشدنی هستند، هر کس به آنها دست یابد به راه راست دست می یابد و راه آخرت را می آموزد و در میان بندگان با سربلندی زندگی می کند. (قيرواني، 1372: 2/511)
دانش، موجب آرامش
بیاموز و بشنو ز هر دانشی / که یابی ز هر دانشی رامشی (فردوسی، 1387: 93)
دانشمند باش تا چشمت به واسطه آنچه به تو می دهند روشن باشد. (ابن مسكويه، بي تا: 74)
تشبیه دانش به نور و چراغ
فردوسی در ابیات زیر دانش را مایه روشنی دل دانسته است:
ز دانش بود جان و دل را فروغ / نگر تا نگردی به گرد دروغ
ز دانش در بی نیازی مجوی / وگر چند ازو سختی آید به روی
کجا مرد را روشنایی دهد / ز رنج زمانه رهایی دهد (فردوسی، 1387: 2/1487)
ز شمشیر دیوان خرد جوشن است / دل و جان داننده زو روشن است (همو: 1530)
در عبارت حکیمانه زیر، انوشروان، قلب دانشمند را مانند خانه ای دانسته است که در آن چراغ روشن است:
قلب دانشمند مانند خانه ای است که در آن چراغی (روشن) است به سبب وجود نور تنگ نیست بلکه در دیدگان وسیع است و نورش در افزایش. (راغب اصفهاني، 1420: 1/73)
در عبارت زیر نیز دانش به نور تشبیه شده است:
از پندهاي ايرانيان:هركس از روزگار ياد بگيرد کمالش افزایش می یابد، نور دانشش پرتو می دهد و به كسي جز خودش محتاج نمي شود. (ابن مسكويه، بي تا: 79)
رشد عقل در سایه دانش
ارزش دانش تا آنجاست که عقل و روان هم بدون آن رشد نمی کند.انوشروان در پاسخ به موبدی که می پرسد، دانش برای چه کسی سودمند است؟ و چه کسی از آسیب در امان است:
بپرسید دانش کرا سودمند / کدامست بی دانش و بی گزند
می گوید:
چنین داد پاسخ که هر کو خرد / بپرورد جان را همی پرورد (فردوسی، 1387: 1581)
این دیدگاه در سخنان اردشیر نیز دیده می شود:
رشد عقل به واسطه دانش است. (قرطبي، بي تا: 2/1: 536)، (ابن قتيبه، بي تا: 3/207)، (آبي، 1990: 7/79)
مشورت با دانشمندان
مقام و جایگاه والای دانشمندان را از توصیه به مشورت با آنان می توان دریافت، فردوسی مشورت کردن حاکمان با خردمندان را آیین شاهان ایرانی می داند:
مزن رای جز با خردمند مرد / از آیین شاهان پیشی مگرد (فردوسی، 1387: 1241)
در جایی دیگر حاکمان را توصیه به مشورت با دانایان می کند:
چو مهتر شدی کار هشیار کن / ندانی تو داننده را یاد کن (همو: 1832)
يكی از شاهان ايرانی گفته است: حکومت وقتی در دست فردی حکيم باشد تقريبا از همه چيز بی نياز است جز مشورت(آبی، 1990: 7/78).برای اطلاع بیشتر نک: (سبزیان پور، 1389: 137)
برتری دانش بر مال و ثروت
مال و ثروت و از آن ارزشمند تر گنج، چیزی است که در نظر همه مردم و در همه ادوار تاریخی گره گشا و کارساز بوده است، فردوسی به تبع اندیشه های ایرانی با اینکه ارزش پول و ثروت را در مناسبات اجتماعی می داند، دانش را برتر از گنج می پندارد:
در دانش از گنج نامی تر است / همان نزد دانا گرامی تر است
سخن ماند از ما همی یادگار / تو با گنج دانش برابر مدان (فردوسی، 1387: 1583)
برتری دانش بر مال و ثروت را در این سخنان بزرگمهر می بینیم:
دانش برتر است یا ثروت؟ گفت: البته دانش، گفته شد: چرا ما دانشمندان را به در خانه ثروتمندان می بینیم ولی ثروتمندان را به در خانه دانشمندان نمی بینیم؟ گفت: زیرا دانشمندان ارزش ثروت را می دانند ولی ثروتمندان ارزش دانش را نمی دانند. (ماوردي، 1407: 25)، (ابن قتيبه، بي تا: 2/ 137) و (ابن الجوزي، 1412: 2/138)
این دیدگاه اختصاص به بزرگمهر ندارد، اردشیر به عنوان یک حاکم قدرتمند، باید همه چیز را در ثروت و قدرت ببیند ولی ارزش دانش را بیشتر از گنج می داند:
به اردشیر گفته شد: ای پادشاهی که شیرِ پستانِ روزگار را دوشیدی و زمانه را تجربه کردی، کدام گنج ارزشمند تر است؟ گفت دانشی که حمل آن آسان است، جداییش سخت است و رفاقتش بسیار، جایگاهش پنهان و از سرقت در امان است، در جمع موجب زیبایی و در تنهایی موجب انس و الفت است، فرومایه با آن به بزرگی می رسد و حسود نمی تواند آن را از تو بگیرد به او گفته شد: مال و ثروت چه؟ گفت: مال اینگونه نیست حملش دشوار و اندوهش طولانی است اگر در جمع باشی فکرش تو را مشغول می کند و اگر تنها باشی محافظتش تو را به رنج می اندازد. (قيرواني، 1372: 1/219)
عزت شاهان در همنشینی با دانشمندان
به شهادت تاریخ، قدرت مطلق و امکانات مالی شاهان، اقتضا می کرد که با استبداد و خود محوری به کسی اهمیت ندهند و جز خود کسی را قبول نداشته باشند، فردوسی از زبان بزرگمهر، عزت و ارجمندی شاهان را به همنشینی با دانشمندان می داند:
بدانگه شود تاج خسرو بلند / که دانا بود نزد او ارجمند
چو دارد ز هر دانشی آگهی / بماند جهاندار با فرهی (فردوسی، 1387: 1488)
این دیدگاه فردوسی ریشه در فرهنگ باستانی ایرانیان دارد:
پرسید: چه كسي براي همنشيني بهتر است؟ گفتم دانشمندان برگزيده(ابن مسكويه، بي تا: 36، از پاسخ های بزرگمهر به سؤال ها).
از سخنان بزرگمهر: بیشترین چیزی که شاهان از آن فایده می برند، همنشینی با دانشمندان و کسب دانش است، از خوبی های دانش این است که صاحبش هرچه بیشتر می یابد، دوست دارد که علمش بیشتر شود و این حرصی پسندیده است. (ابن مسكويه، بي تا: 47).
از بزرگمهر پرسیده شد: با چه چیزی عزت شاه معلوم می گردد؟ گفت: با 3 چیز: علاقه به دانشمندان….(غزالي، 1968: 64).
پادشاه روم از قباد پرسيده است: چه چيزي براي عاقل سودمند تر است؟ و چه چيزي براي او زيان بارتر است؟ گفت: أنفع الأشياء له مشاورة العلماء و التجربة و التؤدة؛ و أضرها له الكسل و اتباع الهوي و العجلة في الامور. (ابن مسكويه، بي تا: 42) سودمند ترين كار، مشورت با دانشمندان و تجربه و تأمل است و زیان بارترین كار تنبلي، اطاعت از نفس و عجله در كارهاست.
شنیده ایم که می گویید: نابودی پادشاهان در دنیا و آخرت در یک صفت است که هیچ کار نیک دیگری با وجود آن ارزش پیدا نمی کند. دوست داریم این ویژگی را بشناسیم. گفت: (انوشروان) کوچک شمردن دانشمندان و اهل فضل(ابن مسكويه، بي تا: 57).
 گفته شد کدام خصلت است که مانع سخنان حسودان و دشمنان در باره شاهان می شود؟ در پاسخ گفت: اینکه علاقمند به همنشینی با دانشمندان و اهل فضل باشند و از کار های نیک آنها پیروی کنند(ابن مسكويه، بي تا: 60).
از نامه کسری به هرمزان: اگر شاهان احتیاج خود را به دانشمندان به اندازه نیاز دانشمندان به شاهان می دانستند، تعجبی نداشت که خیل شاهان را در درگاه دانشمندان ببینی همانطور که جمع علما را در دربار شاهان می بینی(آبي، 1990: 7/65).
احترام به دانشمندان از پند های برگزیده و نوشته بر تاج انوشروان بوده است:
خداوند ادب را خدمت كنيد. (مستوفی، 1339: 117، از پند های مکتوب بر تاج انوشروان)
ز گهواره تا گور دانش بجوی
حکیم طوس توصیه می کند دانش بیاموزید و لحظه ای از فراگرفتن دانش غفلت نکنید، همچنین معتقد است که سزاوار است آدمی تن خود را برای آموختن و یادگیری به رنج اندازد:
ز هر دانشی چون سخن بشنوی / از آموختن یک زمان نغنوی (فردوسی، 1387: 2)
به رنج اندر آری تنت را رواست / که خود رنج بردن به دانش سزاست (همو: 3)
از نظر بزرگمهر نیز دانش آموختن زمان ندارد مادامی که آدمی از نعمت حیات برخوردار است باید بیاموزد:
بزرگمهر گفته است:برای هرکس که عمر ممکن و مهیا باشد یادگیری هم ممکن است. (ابن قتيبه، بي تا: 2/142)
مطلب بالا در حکمت های منسوب به ایرانیان به تعبیری دیگر آمده است:
کمی و زیادی عمر مانع دانش آموزی تو نشود تا زمانی که برای تو عمری مقرر شده است شایسته است به دنبال آن باشی زیرا میزان دانش بیشتر از روزهای زندگی است. (ابن مسكويه، بي تا: 48)
از کسانی که خود را شبیه دانشمندان می کند دوری کن. به آنها (دانشمندان) بپیوند، ادب آنها را بیاموز و پند هایشان را به کار بند. (ابن مسكويه، بي تا: 48)
دانش آموختن در فرهنگ ایرانیان آنقدر مهم بوده است که بر تاج انوشروان نوشته شده بود:
از آموختن ننگ مدارید. (مستوفی، 1387: 119، از پند های تاج انوشروان)
دانش آموزی همواره سخت بوده و خسته کننده، در عبارت زیر می بینیم که ایرانیان با آگاهی و ریزبینی توصیه به سخت کوشی و اجتناب از تنبلی می کنند:
بهترین شیوه این است… که آدمی در طلب دانش سستی نکند(ابن مسكويه، بي تا: 17).
از موانع بزرگ یادگیری شرم و حیا است، بزرگمهر با فراست و باریک بینی به این نکته اشاره کرده است:
 در دانش و يادگيري شرم نداشته باش(ابن مسكويه، 1416: 48)
از سخنان اردشیر نیز می توان به اهمیت و ارزش یادگیری و دانش آموختن پی برد:
جایگاه دانش و بزرگی چیست؟ گفت: دانشی است که آن را دریابی و به کسی که نمی داند آموزش دهی (مواردي، 1988: 153)
تأثیر این سخن را در قابوس نامه به صورت زیر می بینیم:
و از آموختن و شنيدن سخن ننگ مدار تا از ننگ رسته باشي. (عنصر المعالی، 1366: 33)
برتری دانشمندان نسبت به شجاعان
از نظر پیشینیان دانشمندان برترند یا شجاعان؟ در پاسخ گفت: البته دانشمندان زیرا فایده ای که امروز از علم آنها نصیب ما می شود مانند کسانی است که در زمان آنها زندگی می کردند. (ابن مسكويه، بي تا: 42، جواب كسري قباد به پادشاه روم)
تشبيه علم و عمل به روح و بدن
فردوسی حرف زدن و عمل نکردن را پایان زندگی می داند و چنین فردی را در شمار مردگان می داند:
کسی را که آید زمانش به سر / ز مردی به گفتار جوید هنر (فردوسی، 1387: 1629)
علم بی عمل و ادعای زیادی از دیرباز روح آزادگان را می آزرده است، ایرانیان به همه زوایای زندگی توجه داشته اند به همین سبب معتقد بودند علم بی عمل ناقص و بی فایده است:
دانش روح است و عمل بدن، دانش اصل است و عمل فرع، دانش پدر است و عمل فرزند، عمل جانشین علم است و علم جانشین عمل نیست. (ابن مسكويه، بي تا: 7، از پند های ایرانی)
علم و عمل دو همنشین مانند روح و جسمند که یکی بدون دیگری فایده ای ندارد. (همو: 7)
ملاک دانش عمل است، ملاک عمل عرف است و عمل به عرف در میانه روی است. (همو: 6)
ثعالبي (1403: 4/103) بیت زیر را ترجمه امثال فارسی دانسته است:
اگر روزه ام را با حرام باز كنم گمراهي است و دانشم اگر سودي نداشته باشد، نوعي ناداني است.
تشبیه نادان به نابینا
از تشبیه زیر نیز می توان نتیجه گرفت که دانش برای آدمی چون چشم و بینایی است و هرکس از دانش محروم باشد گویی نابیناست:
خرد چشم جان است چون بنگری / تو بی چشم شادان جهان نسپری (فردوسی، 1387: 2)
به بزرگمهر گفته شد: چرا حكيمان افراد نادان را سرزنش نمي كنند؟ گفتم: زيرا آنها افراد كور را به خاطر نديدن سرزنش نمي كنند(ابن مسكويه، بي تا: 37).
به بزرگمهر گفته شد: چرا افراد نادان را سرزنش نمي كنيد؟ گفت: زيرا ما از كوران نمي خواهيم كه ببينند(ماوردي، 1407: 32) و (ابن قتيبه، بي تا: 3/ 118) و (زمخشري، 1412: 2/23).
فرار از نادان
براستی فردوسی با کدام فرهنگ و بینش دوستی با افراد بی دانش تلخ می داند:
که ناخوش بود دوستی با کسی / که مایه ندارد ز دانش بسی (فردوسی، 1387: 896)
بعید نیست که فردوسی نگاهی به این سخن بزرگمهر داشته است؛ نادان دشمن خودش است، چگونه مي تواند دوست ديگري باشد(وطواط، بي تا:124).
ارزش كتاب
کتاب در ایران باستان برای مردم چیزی آشنا بوده و تأکید فراوان بر خواندن آن صورت گرفته است:
بزرگمهر گفته است:کاش می دانستم کسی که ادب ندارد، چه دارد و کسی که ادب دارد چه چیزی را از دست داده است، در حالی که سرچشمه ادب کتاب است(بیهقی، 1432: 1/8).
از سخنان بزرگمهر:خواندن کتاب و تأمل در آن را بیشتر کن تا بصیرت و فایده ات از آن افزایش یابد (ابن مسكويه، بي تا: 48)
دانش و خواندن کتاب را از دست ندهید، زیرا ادب و دانشی است که گذشتگان برای شما به جا گذاشته اند تا عقلتان را با آن افزایش دهید (همو، ص 18)
از بررسی و تحقیق کتاب خسته نشو زیرا این کار جستجوی عقل مردم جهان و آگاهی از حکمت گذشتگان و پیامبران و همه ملل و مردم است(همو: 48).
کتاب صدف حکمت است که سخنان چون جواهر از آن خارج می شود، هزینه کردن نقره برای کتاب، طلای عقل و خرد را برای تو بجا می گذارد(ثعالبي، 2003: التمثيل و المحاضرة، 111) و (قيرواني، 1372: 1/153)؛ (ابن ندیم، بی تا: 11).
همه چيز را همگان دانند
چنين داد پاسخ که دانش بس است / و ليکن پراگنده با هر کس است (فردوسی، 1387: 1/399)
در این بیت از فردوسی دو نکته مهم وجود دارد، اول گستردگی دانش و دوم اینکه شاخه های دانش در اختیار یک نفر قرار ندارد، هر کسی سهمی از آن دارد و در میان مردم پراکنده است.
فردوسی در بزم هفتم انوشروان و بزرگمهر از زبان بزرگمهر نقل می کند:
مياساى ز آموختن يك زمان / ز دانش ميفگن دل اندر گمان‏
چو گويى كه فام خرد توختم / همه هرچ بايستم آموختم‏
يكى نغز بازى كند روزگار / كه بنشاندت پيش آموزگار (فردوسی، 1387: 1497)
فردوسی با باریک بینی واقعیت هستی را تشخیص داده می گوید، هرکس گمان کند به همه رموز هستی دست یافته روزگار به او می فهماند که چنین نیست و لازم است که چیزها یاد بگیرد، این دیدگاه فردوسی در قابوس نامه به شکل زیر از زبان بزرگمهر حکیم آمده است:
چنين شنيدم که به روزگار خسرو زني پيش بزرجمهر آمد، از وي مسأله يي بپرسيد. مگر اندر آن وقت بزرجمهر سر آن نداشت که جواب بگويد گفت: اي زن اين که تو مي پرسي من آن ندانم. زن گفت: پس اگر تو اين نداني، نعمت خدايگان ما به چه مي خوري؟ بزرجمهر گفت: بدان چيز که دانم. و ملک مرا بدان چيزها که ندانم چيزي ندهد. و اگر خواهي و تواني بيا و از ملک بپرس، تا بداني که بدآنچه ندانم ملک مرا چيزي دهد يا نه؟ (عنصر المعالی، 1366: 39) و نک: (غزالی، 1389: 122)
از این داستان که در منابع عربی نیز نقل شده است معلوم می گردد که ایرانیان باستان دامنه علوم را چنان وسیع می دانستند که هرگز گمان نمی کردند کسی را توان آن باشد که به همه آن دست یابد، حکایت زیر نیز مؤید این دیدگاه ایرانیان باستان است:
شنيدم که به روزگار خسرو در وقت وزارت بزرجمهر حکيم، رسولي آمد از روم. کسري بنشست، چنانکه رسم ملوک عجم بود؛ و مي خواست بارنامه کند که مرا وزير داناست. در پيش رسول با وزير گفت: اي فلان همه چيزها که درعالم است تو داني؟ بزرجمهر گفت: من ندانم اي خدايگان جهان. خسرو از آن سخن طيره شده و از رسول خجل گشت.پرسيدکه: پس همه چيز که داند؟ بزرجمهر گفت: همه چيز را همگان دانند؛ و همگان هنوز از مادر نزاده اند. (عنصر المعالی، 1366: 38)
از نظر بزرگمهر شگفتی های جهان به قدری زیاد است که انسان های آگاه رموز خلقت و پیچیدگی های آن را عجیب و غیر عادی نمی دانند.
از بزرگمهر پرسيده شد: چه کسي داناترين مردم است؟ گفت: آنکه کمتر از ديگران از دنيا تعجب مي کند(عاملي، 1420: 1/17) و (زمخشري، 1412: 3/422).
فردوسی در بیت زیر اشاره به مرزهای بی انتهای دانش می کند:
چو دیدار یابی به شاخ سخن / بدانی که دانش نیاید به بن (فردوسی، 1387: 2)
كوچك نشمردن انواع علم
از نشانه های واقع بینی ایرانیان این است که هیچ دانشی را بی ارزش نمی دانستند
بزرگمهر گفته است: از نشانه های دانش این است که هیچ علمی را بی ارزش ندانی و همه انواع دانش را برتر دانی. (ماوردي، 1407: 60)
این دیدگاه بزرگمهر درباره هستی و دانش آدمی موجب شده است که او از هر موجودی هر چند ناچیز و بی اهمیت چیزی ارزشمند بیاموزد:
أنوشروان از بزرگمهر می پرسد:چه کسي تو را تربيت کرد؟ گفت: استعدادم، هر چه را از ديگران پسنديدم، به كار بستم و هرچه را زشت يافتم، از آن دوري كردم، از هر چيز خوبيهايش را جستجو كردم، از خوک قناعت، از سگ محافظت، از ميمون ياري، از الاغ صبر، از کلاغ سحر خيزي، از گربه نرمش و لطافت در مقابل سفره.. (قرطبي، بي تا: 2/200) (ابن قتيبه، بي تا: 2/ 139) (عسکري، بي تا: 2/409)
در پند های منسوب به ایرانیان آمده است: اینکه بدانی که نمی دانی بخشی از علم است. (ابن مسكويه، بي تا، 74)
زیرا گستره دانش بیشتر از روزهای زندگی آدمی است. (ابن مسكويه، بي تا: 48)
با توجه به آنچه گفته شد معلوم می گردد که ضرب المثل هر کس کلمه نمی دانم را به زبان نیاورد به هلاکت می رسد، ریشه ای ایرانی دارد زیرا ميداني (2003: 2/340) آن را یک ضرب المثل غیر عربی و نوخاسته (مولد) دانسته است.
فردوسی ادعای دانایی را عین نادانی می داند:
هر آنگه كه گويى كه دانا شدم / بهر دانشى بر توانا شدم‏
چنان دان كه نادان‏ترى آن زمان / مشو بر تن خويش بر بدگمان (فردوسی، 1387: 1418)
این مضمون در شعر خواجوی کرمانی چنین انعکاس یافته است:
اهل خرد گرچه درين ره بسند / در همه چيزي نه به تنها رسند
جمله همه راه بدين پي برند / ورنه از اين باغچه گل کي برند
هر چه درآفاق ز خير و ز شر / هر که در آفاق، شناسد مگر
سفره حکمت نه به يک جا نهند / تحفه دانش نه به يک تن دهند
اهل معاني که سخن پرورند / هريک از اين گنج نصيبي برند
عقل در اين ره همه داني نديد / او همه دانست که عقل آفريد
هر شجري را ثمري داده اند / هر صدفي را گهري داده اند (خواجوی کرماني نقل از حلبی، 1386: 399)
از آنجا که حکمت های ایرانی مبتنی بر تجربه و شناخت درست از واقعیات هستی است، با مضامین قرآنی هماهنگی کامل دارد، زیرا در قرآن کریم آمده است: از دانش جز اندکی به شما داده نشده است (سوره اسراء، 85) و در احادیث منسوب به پیامبر آمده است: حکمت گمشده مؤمن است هر کجا آن را بیابد در بندش می کشد.
در حکمت های عربی آمده است:حکمت را از هرکس که می شنوی بگیر چه بسا تیری (به هدف می خورد) که تیر اندازی ندارد و حکمتی (صادر می شود) از فردی غیر حکیم(راغب،1420: 1/70).
جاحظ (1968: 1/207) از عمر بن عبد العزيز نقل کرده است:هر کس بگوید (نمی دانم) نیمی از دانش را به دست آورده است.
منابع:
 قرآن کریم
نهج البلاغه
ابن الجوزى، ابو الفرج عبد الرحمان بن على بن محمد. (1412). المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم. دراسة و تحقيق محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبد القادر عطا، راجعه و صححه نعيم زرزور. بيروت: دار الكتب العلمية.
ابن قتيبة الدينوري، ابو محمد عبدالله بن مسلم، (بی تا)، عيون الاخبار، بيروت – لبنان، دار الكتب العلمية.
ابن مسكويه، ابوعلى احمد بن محمد، (بى تا)، الحكمة الخالدة، تحقيق عبد الرحمان بدوى، بيروت، لبنان، دار الأندلس.
ابن نديم، محمد بن اسحاق الوراق، (بی تا) الفهرست، نشر مكتبة خياط، بيروت
الآبی، أبو سعد، منصور بن الحسين، (1990)، نثر الدرر، تحقيق منير محمد المدنی، مراجعة دكتور حسين نصار، الهيئة المصرية العامة للكتاب.
البيهقي، ابراهيم بن محمد، (1432)، المحاسن و المساوي، تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم، بيروت، المکتبة العصریة.
ثعالبی ابو منصور، (1403)، يتيمة الدهر فى محاسن أهل العصر، شرح و تحقيق الدكتور مفيد محمد قميحة، بيروت، لبنان، دار الكتاب العلمية.
———-، (2003)، التمثيل و المحاضرة، تحقيق وشرح و فهرسة الدکتور قصی الحسين، بيروت – لبنان، دار و مکتبة الهلال.
الجاحظ، عمربن بحر (1968) البيان و التبيين، دارالفكر للجميع، بيروت.
حلبى، علی اصغر، (1386)، خواندنی های ادب فارسي، انتشارات زوار.
راغب الاصفهانی، ابو القاسم الحسين بن محمد بن المفضل، (1420)، محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء، حققه وضبط نصوصه و علق حواشيه الدكتور عمر الطباع، شركة دار الارقم بن ابی الارقم للطباعة و النشر.
رودکی سمرقندی، (1388)، دیوان، بر اساس نسخه سعید نفیسی، ی. برگینسکی، مؤسسه انتشارات نگاه
زمخشری، ابوالقاسم محمود بن عمر،(1412)، ربيع الأبرار و نصوص الأخبار، تحقيق عبد الأمير مهنا، بيروت، لبنان، منشورات مؤسسة الأعلمی للمطبوعات.
سبز یان پور، وحید، (1389)، «بازتاب عدالت ایرانیان قبل از اسلام در منابع عربی»، مجله علمی، پژوهشی لسان مبین، دانشگاه بین المللی امام خمینی (ره)، سال دوم، دوره جدید، شماره1، 127-156.
———-،(1387)، «بررسی ريشه­های ايرانی کليله و دمنه»، فصلنامه علمی – پژوهشی علوم انسانی دانشگاه الزهرا، (س)، سال هيجدهم، شماره 73، صص 77-104
……………………،(1390)، «بازتاب حکمت ایرانی در آثار سعدی»، مجله بوستان ادب دانشگاه شیراز، سال سوم، شماره سوم، پاییز 1390، پیاپی 9، 49-75
عاملى، شيخ بهاء الدين، (1420)، بيروت، لبنان، موسسة الاعلمى للمطبوعات.
عسکری، ابو هلال، (بى تا)، ديوان المعالى، قدم لها و علق عليها احمد سليمان معروف، منشورات وزارة الثقافية فى الجمهورية العربية السورية
عنصر المعالى، كيكاووس بن اسكندر، (1366)، قابوس نامه، به اهتمام غلامحسين يوسفى، چاپ سوم، شركت انتشارات علمى فرهنگى.
غزالی، ابو حامد، (1968)، التبر المسبوك فی نصيحة الملوك، مكتبة الكليات الازهرية.
———، (1389) نصیحة الملوک، مصحّح: عزیزالله علی­زاده، تهران: فردوس.
فردوسی، ابوالقاسم، (1387)، شاهنامه، چاپ چهارم، انتشارات هرمس
قرطبی، الامام أبو يوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر النمری، (بی­تا)، بهجة المجالس و أنس المجالس و شحذ الذاهن و الهاجس، تحقيق محمد مرسی الخولي.
قيروانی، أبو اسحاق بن علی الحصری، (1372)، زهر الآداب و ثمر الآداب، مفصل و مضبوط و مشروح بقلم الدكتور زكی مبارك، الطبعة الثانية، المصر، مطبعة السعادة.
الماوردى، أبو الحسن بن محمد بن حبيب البصرى، (1407 هـ)، أدب الدنيا و الدين، بيروت، لبنان، دار الكتب العلمية، الطبعة الأولى.
مستوفى، حمد الله، (1339)، تاريخ گزيده، به اهتمام عبد الحسين نوايى، انتشارات امير كبير.ازوپ،
المسعودى، على بن الحسين، (1404)، مروج الذهب و معادن الجوهر، قم، ايران، دار الهجرة.
المواردي، ابو الحسن، (1988) نصيحة الملوک، تحقيق و دراسة و تعليق فؤاد عبد المنعم احمد، الاسکندرية، مؤسسة شباب الجامعة.
میدانی، ابوالفضل (2003)؛ «مجمع الأمثال»، تحقیق و شرح و فهرست الدکتور قصی الحسین، منشورات دار و مکتبة الهلال، بیروت، الطبعة الاولی.
وطواط، أبو اسحاق برهان الدين الكتبی المعروف بالوطواط، (بی تا)، غرر الخصائص الواضحة و النقائص الفاضحة، بيروت، دار الصعب

—–

وحید سبزیان پور،مقاله ملاحظاتی درباره دانش، آموزش و کتاب در شاهنامه فردوسی و ایران باستان،مجله گزارش میراث،بهمن و اسفند 1390 – شماره 49
نوشته‌شده در ادبیات | برچسب‌خورده با , , | دیدگاهی بنویسید

معرفی دستنویس کتابخانه ملی فلورانس

دستنویس کتابخانهء ملی فلورانس Biblioteca nazionaie centraie di Firenze بنشان Ms.CI.III.24 ،اندازه 32*48 سانتیمتر،265 برگ،ناتمام،بی‌تصویر خط نسخ،کاتب ناشناس،محل نامعلوم،مورخ سی ام محرم 614 هجری قمری(برابر 9 مه 1217 میلادی).
این دستنویس با مقدمهء منثور آغازمی‌گردد،ولی صفحات نخستین آن‌که شاید حاوی مقدمهء کهن بوده افتاده است و تنها سه صفحه از اواخر آن افسانهء محمود و فردوسی است مانده است و پایان مقدمه نیز افتاده است و از این‌رو هجونامه و فهرست‌ مطالب کتاب را هم ندارد.متن ناقص چنین آغاز می‌گردد:
کی بودی بدیهه انج از وی درخواستندی در حال بگفتی…
صفحات متن اصلی در چهار ستون جدول‌بندی شده‌اند و بیشتر صفحات یک یا دو لوح دارند که در آنها عباراتی به عربی و خط کوفی آمده‌ است.ولی عبارت لوح نخستین آغاز متن اصلی به فارسی است و آن چنین است:
بنام‌ ایزد بخشایندهء بخشایشگر.
شمار بیتهای صفحه‌ها متفاوت است.هر صفحه بدون لوح و سرنویس دارای 54 بیت و اگر یک لوح داشته باشد 46 بیت و اگر دو لوح داشته باشد 38 بیت و اگر دو لوح و یک یا چند سرنویس داشته باشد از 38 بیت هم کمتر می‌گردد. در بالای بیتها گاه در معنی و ترجمهء واژه‌ها چیزی به ترکی عثمانی نوشته‌اند.این‌ دستنویس تنها شامل نیمهء نخستین شاهنامه یعنی تا پایان پادشاهی کیخسروست و صفحهء آخر آن چنین ختم می‌گردد:
بر آن آفرین کافرین آفرید / مکان و زمان و زمین آفرید
تمام شد مجلّد اوّل از شاه‌نامه بپیروزی و خرّمی روز سه‌شنبه سیئم ماه مبارک محرم سال‌ ششصد و چهارده بحمد اللّه تعالی و حسن توفیقه و صلی اللّه علی خیر خلقه محمد و آله الطاهرین الیّبین.
خواست از سیئم روز سی‌ام است و نه سوم.چون سوم را بصورتهای‌ سیم و سوم می‌نویسد.و دیگر این‌که روز سوم محرم سال 614 چهارشنبه می‌شود و نه‌ سه‌شنبه.ولی سی‌ام محرم آن سال روز سه‌شنبه بوده است.این دستنویس در سدهء شانزدهم در زمان پاپ هشتم گروگور به رم،و سپس در سدهء هفدهم به فلورانس رفته و در آنجا چند صد سال با عنوان از تفسیر قران پارسی ناشناس مانده بود تا آن‌که بهمت آقای‌ پروفسور پیه مونتزه کشف گردید.هم ایشان در مقاله ای این دستنویس را به تفضیل معرفی کرده اند.بر طبق شمارش ایشات این دستنویس دارای 21947 بیت است که همین‌ مقدار در چاپ اول مسکو 22647 بیت و در چاپ فولرس و برخیم 25058 بیت است.
نوشته‌شده در فردوسی و شاهنامه | برچسب‌خورده با , | دیدگاهی بنویسید

درباره پیمان کد خدایی

متنی است که با ۱۱ بند در صفحات 141 – 143 مجموعه‌ی متون پهلوی جای گرفته است.این متن که به شیوه‌ی خواستگاری،میزان مهریه و تعهدات همسران نسبت به یکدیگر می‌پردازد،بنا بر مندرجات بند ۱ در تاریخ «روز دی به مهر؛ماه بهمن سال ۶۷۲،بیست سال پس از سلطنت یزدگرد» تدوین شده است.
در متن فوق مطالب بسیار جالبی درده می‌شود،از جمله اینکه از طرف عروس تنها ولی قهری و یا شخصی صاحب رای و از سوی داماد نیز تنها پدر وی در مقام مذاکره برمی‌آمده‌اند(بند 2).
در مورد تعهدات دو طرف نیز آمده است(بند 5 – 6):
«و بهمان دختر هم او را پذیرفت،این‌گونه که بهمان(= پسر) این را بپذیرد که در طول زندگی از موازین همسری و یگانگی در امر زناشویی و فرمانبرداری و رعایت احترام متقابل و نیز از فروتنی و اعتقاد به بهدینی(= دین زرتشتی) روی برنتابد».
«و نیز بهمان(= پسر) این را گفت که در طول زندگی بهمان دختر را به زنی گرامی،به کدبانویی استوار و به خورش،جامه و خوراک و پوشاک و مراتب همسری در برابر شوی،دارای اختیار و در طول زمان به تناسب او را خوب و محترم دارم …»
مطلب رایج دیگر در این متن اینکه داماد می‌باید به عروس 3000 درهم سمین شهرآورش(= رایج کشور) می‌پرداخت و عروس نیز در برابر این مبلغ دارای اختیار تام بود(بند 7 – 8).
منبع:
عریان،سعید،1391: متن‌های پهلوی،تهران،انتشارات علمی
نوشته‌شده در نوشته های پهلوی | برچسب‌خورده با , | دیدگاهی بنویسید