متن چهارمقاله نظامی عروضی درباره فردوسی

از گفته‌های خود فردوسی در شاهنامه و حکایت کوتاه تاریخ سیستان که بگذریم، نوشته نظامی عروضی در چهارمقاله، کهن‌ترین روایت از زندگی فردوسی است. این روایت در مقایسه با منابع دیگر صحیح‌ترین یا کم‌غلط‌ ترین آنها است که هر جزء از آن تا وقتی خلافش ثابت نشده است، معتبر به نظر می‌رسد.
نخستین قرینه بر اعتبار نسبی نوشته نظامی عروضی، خالی بودن آن از افسانه‌های ساختگی قرون بعد است که مجموعه آنها در مقدمه بایسنغری آمده است و اکنون دروغ بودن بسیاری از آنها ثابت شده است. نظیر: آغاز شاهنامه به ابتکار و دستور سلطان محمود عزنوی و حواشی آن چون مامور شدن هفت شاعر به نظم هفت داستان، مشاعره فردوسی با سه شاعر در باغ، استمداد همت از معشوق طوسی، نامه رودکی و عنصری به فردوسی، رفتن او به درگاه ناصرالدین محتشم، پناه بردن او به بغداد، کشمکش خلیفه و سلطان محمود بر سر فردوسی، سرایش داستان یوسف و زلیخا و …
اگر نوشته نظامی عروضی هیچ نداشته باشد، همین تصریح او به اینکه فردوسی به ابتکار و تصمیم خود «شاهنامه به نظم همی کرد» قرینه مهمی برای صحت روایت او بود.ذکر اینکه او دهقانی از دیه بزرگ پاژ بود و اینکه در آن دیه شوکتی تمام داشت، برای آگاهی ما که از زندگانی این شاعر بزرگ جز اشاراتی مبهم در شاهنامه هیچ‌گونه خبر درستی نداریم،مغتنم است.
متن نوشته:
استاد ابوالقاسم فردوسی از دهاقین طوس بود، از دیهی که آن دیه را باژ خوانند و از ناحیت طبران است. بزرگ دیهی است و از وی هزار مرد بیرون آید. فردوسی در آن دیه شوکتی تمام داشت، چنانچه به دخل آن ضیاع از امثال خود بی نیاز بود. فردوسی از عقب یک دختر بیش نداشت و شاهنامه به نظم همی کرد و همه امید او آن بود که از صله آن کتاب جهاز آن دختر بسازد. بیست و پنج سال در آن کتاب مشغول شد که آن کتاب تمام کرد و الحق هیچ باقی نگذاشت و سخن را به اسمان علیین برد و در عذوبت به ماء معین رسید و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدین درجه رساند که او رسانیده است.
در نامه‌ای که زال همی نویسد به سام نریمان به مازندران در آن حال که با رودابه دختر شاه کابل پیوستگی خواست کرد :
یکی نامه فرمود نزدیک سام / سراسر درود و نوید و خرام
نخست از جهان آفرین یاد کرد / که هم داد فرمود و هم داد کرد
وزو باد بر سام نیرم درود / خداوند شمشیر و کوپال و خود
چماننده چرمه هنگام گرد / چراننده کرکس اندر نبرد
فزاینده‌ی باد آوردگاه / فشاننده‌ی خون ز ابر سیاه
به مردی هنر در هنر ساخته / سرش از هنر گردن افراخته
من در عجم سخنی بدین فصاحت نمی‌بینم و در بسیاری از سخن عرب هم. چون فردوسی شاهنامه تمام کرد، نساخ او علی دیلم بود و راوی او ابودلف، ووشکر، حی قتیبه، که عامل طوس بود و فردوسی ایادی داشت نام هرسه بگوید :
از این نامه از نامداران شهر / علی دیلم و بودلف راست بهر
نیامد جز احسنتشان بهره ام / بکفت اندر احسنتشان زهره‌ام
حیی قتیبه است از آزادگان / که از من نخواهد سخن رایگان
نیم آگه از اصل و فرع خراج / همی غلطم اندر میان دواج
حیی قتیبه عامل طوس بود و اینقدر اورا واجب داشت و از خراج فرو نهاد، لاجرم نام او تا قیام بماند و پادشاهان همی خوانند. پس شاهنامه علی دیلم در هفت مجلد نبشت و فردوسی بودلف را بر گرفت و روی به حضرت نهاد به غزنین و به پایمردی خواجه بزرگ احمد حسن کاتب عرضه کرد و قبول افتاد و سلطان محمود از خواجه منت‌ها داشت. اما خواجه بزرگ منازعان داشت که پیوسته خاک تخلیط در قدح جاه او همی انداختند. محمود با ان جماعت تدبیر کرد که فردوسی را چه دهیم؟ گفتند: پنجاه هزار درم. و این خود بسیار باشد، که او مردی رافضی است و معتزلی مذهب و این بیت بر اعتزال او دلیل کند که او گفت:
به بینندگان آفریننده را / نبینی مرنجان دو بیننده را
و بر رفض او بیت ها دلیل است:
حكیم این جهان را چو دریا نهاد / برانگیخته موج ازو تندباد
چو هفتاد كشتی درو ساخته / همه بادبان‌ها برافراخته‌
میانه یکی خوب کشتی عروس / برآراسته همچو چشم خروس
پیمبر بدو اندرون با علی‌ / همان اهل بیت نبی و وصی
اگر خلد خواهی به دیگر سرای‌ / به نزد نبی و وصی گیر جای
گرت زین بد آید گناه من‌ست / چنین دان و این‌راه راه من‌ست‌
برین زادم و هم برین بگذرم / چُنان دان كه خاك پی حیدرم
و سلطان محمود مردی متعصب بود، درو این تخلیط بگرفت و مسموع افتاد. در جمله بیست هزار درم به فردوسی رسید. به غایت رنجور شد و به گرمابه رفت. و برآمد، فقاعی آبجو بخورد و آن سیم میان حمامی و فقاعی قسم فرمود. سیاست محمود دانست. به شب از غزنین برفت و به هری به دکان اسماعیل وراق پدر ازرقی فرود آمد و شش ماه در خانه او متواری بود تا طالبان محمود به طوس رسیدند و بازگشتند. چون فردوسی ایمن شد از هری رو به طوس نهاد و شاهنامه بر گرفت و به طبرستان شد به نزدیک سپهبد شهریار که از آل باوند بود و در طبرستان پادشاه او بود و آن خاندانی است بزرگ. نسبت ایشان به یزدگرد شهریار پیوندد. پس محمود را هجا کرد در دیباچه بیتی صد و بر شهریار خواند و گفت: من این کتاب را از نام محمود با نام تو خواهم کردن، که این کتاب همه اخبار و آثار جدان تست. شهریار او را بنواخت و نیکویی‌‌ها فرمود و گفت با استاد: محمود را بر آن داشتند و کتاب ترا به شرطی عرضه نکردند و ترا تخلیط کردند و دیگر تو مردی شیعه‌ای و هر که تولی به خاندان پیامبر کند او را دنیاوی به هیچ کاری نرود که ایشان را خود نرفته است. محمود خداوندگار من است، تو شاهنامه به نام او رها کن و هجو او به من ده تا بشویم و ترا اندک چیزی بدهم .محمود خود ترا خواند و رضای تو طلبد، و رنج چنین کتاب ضایع نماند.
و دیگر روز صد هزار درم فرستاد و گفت: هر بیتی به هزار درم خریدم. آن صد بیت به من ده، و با محمود دل خوش کن. فردوسی آن بیت‌ها فرستاد. به فرمود تا بشستند. فردوسی نیز سواد بشست و ان هجو مندرس گشت و از آن جمله این شش بیت بماند :
مرا غمز کردند کان پر سخن / به مهر نبی و علی شد کهن
اگر مهرشان من حکایت کنم / چو محمود را صد حمایت کنم
پرستار زاده نیاید بکار / و گر چند باشد پدر شهریار
ازین در سخن چند رانم همی / چو دریا کرانه ندانم همی
به نیکی نبد شاه را دستگاه / و گرنه مرا بر نشاندی به گاه
چو اندر تبارش بزرگی نبود / ندانست نام بزرگان شنود
الحق نیکو خدمتی کرد شهریار مر محمود را و محمود از او منت‌ها داشت. در سنه اربع عشره و خمسمایه به نیشابور شنیدم از امیر معزی که او گفت: از امیر عبدالرزاق شنیدم به طوس که او گفت: وقتی محمود به هندوستان بود و از آنجا باز گشته بود و روی به غزنین نهاده، در راه او متمردی بود و حصاری استوار داشت و دیگر روز محمود را منزل بر در حصار او بود. پیش او رسولی بفرستاد که فردا باید پیش آیی و خدمتی بیاری و بارگاه ما را خدمت کنی و تشریف به پوشی و بازگردی.
دیگر روز محمود برنشست و خواجه بزرگ بر دست راست او همی راند که فرستاده باز گشته بود و پیش سلطان همی آمد. سلطان با خواجه گفت: چه جواب داده باشد؟ خواجه این بیت فردوسی بخواند:
اگر جز به کام من آید جواب / من و گرز و میدان و افراسیاب
محمود گفت: این بیت کراست که مردی از او همی زاید؟ گفت: بیچاره ابوالقاسم فردوسی راست که بیست و پنج سال رنج برد و چنان کتابی تمام کرد و هیچ ثمره ندید. محمود گفت: سره کردی که مرا از آن یادآوردی که من از آن پشیمان شده‌ام. آن آزاد مرد از من محروم بماند. به غزنین مرا یاد ده تا اورا چیزی فرستم .
خواجه چون به غزنین آمد بر محمود یاد کرد. سلطان گفت: شصت هزار دینار ابوالقاسم فردوسی را بفرمای. تا به نیل دهند و با شتر سلطانی به طوس برند و از او عذر خواهند. خواجه سال‌ها بود تا در این بند بود. آخر آن کار را چون زر بساخت و اشتر گسیل کرد و آن نیل به سلامت به شهر طبران رسید، از دروازه رودبار اشتر در میشد و جنازه فردوسی به دروازه رزان بیرون همی بردند. در آن حال مذکری بود در طبران تعصب کرد و گفت: من رها نکنم تا جنازه او در گورستان مسلمانان برند که او رافضی بود. هرچند مردمان بگفتند با آن دانشمند در نگرفت. درون دروازه باغی بود ملک فردوسی، او را در آن باغ دفن کردند. امروز هم در آنجاست و من در سنه 510 آن خاک را زیارت کردم. گویند از فردوسی دختری ماند سخت یزرگوار. صلت سلطان خواستند که به او سپارند. قبول نکرد و گفت بدان محتاج نیستم. صاحب برید به حضرت بنوشت و بر سلطان عرضه کردند. مثال داد که آن دانشمند از طبران برود بدین فضولی که کرده است و خانمان بگذارد .و آن مال به خواجه ابوبکر اسحق گرامی دهند تا رباط چاهه که بر سر نشابور و مرو است در حد طوس عمارت کنند. چون مثال به طوس رسید فرمان را امتثال نمودند و عمارت رباط چاهه از آن مال است.
منبع:
نظامی عروضی، 1388: چهارمقاله(بر اساس نسخه‌‌ی علامه قزوینی)، به اهتمام دکتر محمد معین، انتشارات معین، تهران
Advertisements
این نوشته در فردوسی و شاهنامه ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s