مقدمه سوم شاهنامه(مقدمه نسخه بریتانیا)

در آغاز بعضی دست‌نویس‌های شاهنامه، مقدمه‌های منثوری دیده می‌شود که مهم‌ترین و معروف‌ترین آنها به ترتیب زمانی عبارت است از: مقدمه شاهنامه ابومنصوری، مقدمه نسخه فلورانس (614 ه.ق)، مقدمه نسخه بریتانیا / لندن (675 ه.ق) و مقدمه شاهنامه بایسنقری (829 ه.ق).
از این میان مقدمه شاهنامه ابومنصوری به تصحیح مرحوم علاّمه قزوینی، مقدمه فلورانس با تکمیل افتادگی‌های آن از روی دست‌نویس توپقاپوسرای (903 ه.ق) به کوشش دکتر محمّد امین ریاحی و مقدمه بایسنقری هم به همّت ایشان و نیز دکتر دبیر سیاقی منتشر شده است، امّا متن مقدمه‌ای که کهن‌ترین مأخذ آن، شاهنامه دست‌نویس بریتانیاست و به همین دلیل مقدمه نسخه لندن یا بریتانیا نامیده می‌شود، یک بار بر اساس دو نسخه قاهره (741 ه.ق) و توپقاپوسرای (803 ه.ق) و بار دیگر از دست‌نویس شاهنامه‌ای به تاریخِ کتابتِ (853 ه.ق) که مقدمه آن را شادروان دکتر مهدی بیانی استنساخ کرده و در اختیار دکتر دبیر سیاقی نهاده‌اند چاپ شده است. با انتشار نسخه برگردان شاهنامه کتابخانه بریتانیا (675 ه .ق) ضروری است که این مقدمه یک بار دیگر بر اساس منبع اصلی آن چاپ و بررسی شود6 و مقصود گفتار حاضر نیز پرداختن به همین موضوع است.
در دست‌نویس بریتانیا، مقدمه منثور به ترتیب شامل این بخش‌هاست:
1- فهرست پادشاهان ایران
2- مقدمه شاهنامه ابو منصوری
3- مقدمه خود این نسخه که تلفیقی از سه گزارش و روایت است. گزارش نخست که ناتمام نیز رها شده در نسخه‌های قاهره (741 ه.ق)، توپقاپوسرای (803 ه.ق) و شاهنامه (853 ه.ق) هم آمده است، ولی روایت دوم که به هجونامه ختم می‌شود، در آن سه دست‌نویس، نیست و ظاهرا منحصر به همین نسخه است. قسمت سوم هم داستان کوتاهی است در باره پشیمانی محمود از رفتار خویش با فردوسی.
خطّ مقدمه با متن نسخه لندن متفاوت است و به قراینی که در ادامه خواهد آمد، احتمالاً پس از کتابت متن دست‌نویس، تحریر و بر آن افزوده شده است.
در این‌جا متن مقدمه را، غیر از بخش مربوط به شاهنامه می‌آوریم.
متن مقدمه:
فهرست پادشاهان ایران که چند گروه بودند و چند مدّت پادشاهی کردند:
گروه اوّل پیشدادیان بودند و پادشاهی ایشان دو هزار و چهار صد و پنج سال بود.
پادشاهی کیومرث اوّل ملوک عجم سی سال بود، پادشاهی هوشنگ پسر سیامک پسر کیومرث چهل سال بود، پادشاهی طهمورث پسر هوشنگ پسر سیامک سی سال بود، پادشاهی ضحّاک بن مرداس تازی هزار سال کم یک روز بود، پادشاهی فریدون فرّخ پانصد سال بود، پادشاهی منوچهر بن بنت ایرج و ابوه پشنگ صدو بیست سال بود، پادشاهی نوذر هفت سال بود، پادشاهی طهماسب زو از نسل فریدون پنج سال و پنج ماه بود، پادشاهی گرشاسب زو نه سال بود. واللّه اعلم.
پادشاهی گروه دویم کیان بودند و پادشاهی ایشان ششصد و هشتاد سال بود.
پادشاهی کیقباد از نسل فریدون صد سال بود، پادشاهی کیکاوس پسر کیقباد صد و پنجاه سال بود، پادشاهی کیخسرو بن سیاوش بن کیکاوس شصت سال بود، پادشاهی لهراسب صد و بیست سال بود، پادشاهی گشتاسپ بن لهراسب صد و بیست سال بود، پادشاهی بهمن بن اسفندیار شصت سال بود، پادشاهی همای بنت بهمن که او را آزاد چهر خواندندی سی و دو سال بود، پادشاهی داراب بن بهمن دوازده سال بود، پادشاهی داراب بن داراب چهارده سال بود، پادشاهی اسکندر فیلقوس چهارده سال بود.واللّه اعلم.
گروه سوم اشکانیان بودند و پادشاهی ایشان دویست سال بود.
پادشاهی اشک اوّل اشکانیان سی سال بود، پادشاهی شاپور پسر اشک از اشکانیان []، پادشاهی گودرز پسر شاپور یازده سال و شش ماه بود، پادشاهی نرسی پسر شاپور دوازده سال بود، پادشاهی گودرز کهین بیست و هفت سال بود، پادشاهی اورمزد پسر گودرز از اشکانیان بیست سال بود، پادشاهی اردوان از اشکانیان هفت سال بود، پادشاهی خسرو اشکانیان سی سال بود، پادشاهی ارخش از اشکانیان نه سال بود، پادشاهی اردوان بزرگ آخرملوک اشکانیان سی سال بود. واللّه اعلم.
گروه چهارم ساسانیان بودند و پادشاهی ایشان پانصدوچهار سال بود.
پادشاهی اردشیر بابکان پسر ساسان پسر بهمن پسر اسفندیار پسر گشتاسب پسر لهراسب چهل و دو سال بود، پادشاهی شاپور پسر اردشیر بابکان سی و دو سال بود، پادشاهی اورمزد پسر شاپور یک سال و پنج ماه بود، پادشاهی بهرام پسر اورمزد سه سال و سه ماه و سه روز بود، پادشاهی بهرام نوزده سال بود، پادشاهی بهرام بهرامیان چهار ماه بود، پادشاهی نرسی پسر بهرام نه سال و دو ماه بود، پادشاهی اورمزد نرسی نه سال بود، پادشاهی شاپور ذوالاکناف هفتاد سال بود، پادشاهی اردشیر نیکوکار برادر کهین شاپور ده سال بود، پادشاهی شاپور پسر شاپور ذوالاکناف پنج سال بود، پادشاهی بهرام پسر شاپور بن شاپور پانزده سال بود، پادشاهی یزدگرد بزه‌گر سی سال بود، پادشاهی بهرام گور شصت سال بود، پادشاهی یزد گرد بهرام هژده سال، پادشاهی هرمز پسر یزدگرد بهرام گور هفت سال بود، پادشاهی پیروز یازده سال بود، پادشاهی بلاش پسر پیروز پنج سال و چهار ماه بود، پادشاهی قباد پسر پیروز چهل سال بود، پادشاهی کسری چهل و هشت سال بود، پادشاهی هرمز پسر انوشین روان دوازده سال بود، پادشاهی خسرو پرویز پسر هرمز سی و هشت سال بود، پادشاهی شیرویه پسر خسرو هفت ماه بود، پادشاهی اردشیر پسر اردشیر پسر شیرویه یک سال و شش ماه بود، پادشاهی توران دخت از نسل کسری شش ماه بود، پادشاهی آزرم دخت چهار ماه بود، پادشاهی فرّخ راد یک ماه بود و به زهر هلاک شد، پادشاهی یزدگرد شهریار پسر خسرو پرویز (…).
و (…) یزدگرد چنان (…) منجّمان خسرو پرویز را گفته (…) تو بر دست یکی از ارزندان (…) پسر بود همه خانه را (…) نمی‌کرد که او را هیچ فرزند باشد (…). بود که یک روز شهریار کس (…) و گفت (…) مرا خون غلبه کرده است، کنیزکی بفرست تا مرا حجامت کند. مادرش کنیزکی بفرستاد تا آن را حجامت کند. چون شهریار آن را(6) کنیزک را (…) خوش آمدش و با آن کنیزک (…). کنیزک از شهریار آبستن شد و (…) و حال او را بگفت. منجّمان را بخواند چون (…) و از اتّفاقات خوب پسری بود (…) طالع این پسر چون است؟ گفتند: این (…) روی زمین خواهد بود و بعد از او هیچ (…) نباشد او را نگاه باید داشت از دشمنان، پس شیرین او را با دایگان و موبدان به کوه فرستاد پس چون از پادشاهان کسی نماند موبدان او را از کوه باز آوردند و به پادشاهی بنشاندند. واللّه اعلم.
… و این شاهنامه به روزگار نصربن احمد و بوالفضل بلعمی،دقیقی که شاعر بودفرمودند. اتّفاق چنان افتاد که غلامی ترک در آن روزها خریده بود با او بازی می‌کرد، آن غلام کاردی به شکم او زد و آن را هلاک کرد و این شاهنامه ناگفته ماند. بعد از محمود سبکتگین که غلام نصربن احمد بود و پادشاه خراسان بود در هندوستان قوّت گرفت و چون خداوندش نصربن احمد از جهان بیرون شد، سبکتگین از هندوستان بازگشت و پادشاهی فرو گرفت و کار به جایی رسید که خراسان و غزنین و هندوستان جمله بستد و آن را میل بیشتر به علم بود و حکمت و امثالِ شاعران بغایت دوست داشتی و با ایشان مجالست بسیار کردی و ندیمان او جمله شاعر بودند و کار به جایی رسید که همه خواجگان و ارکان دولت شعر گفتندی تا به بهانه شعر خود را نزدیک او می‌کردند و دفترهای تازی و پارسی پیش او خواندندی دوست داشتی و کاراسی شاعر که هزار افسانه تصنیف اوست خدمت او کردی و ندیم او بودی و عنصری شاعر هم ندیم او بود و سبب به خدمت افتادن عنصری او بیشتر به خدمت امیر نصر برادر کهین سلطان محمود کردی پس امیر نصر آن را با خویشتن پیش تخت آورد و سلطان محمود، عنصری بغایت دوست داشتی و از خویشتن دور نکردی پس عنصری را حرمت و حشمت بیفزود چنانچه عنصری نشسته بودی و کاراسی به پا ایستاده بودی تا آن‌گاه که سلطان محمود در خواب رفتی.
اتّفاق چنان افتاد که در میان حدیث، سخن شاهنامه برآمد که آثار و سیر ملوک آن‌جا نگفته‌اند. سلطان بفرمود تا پیش آوردند. روزی عنصری را گفت که عجب است که این شاهنامه به نظم نیاورده‌اند. عنصری حکایت دقیقی و سرگذشت او باز گفت. سلطان محمود فرمود عنصری را تا نظم کند. عنصری گفت بنده را فراغ او نباشد که این منظوم توانم کرد که پیوسته از حدیث خالی نمی‌باشم امّا بنده را دوستی هست که خاطر و فراغ او دارد. طلب کرد که کجاست، آن‌گاه فردوسی طلب کرد و سلطان عتاب کرد که مردی بدین معنی چه واجب کند که خود را بر ما عرضه نمی‌کند؟ عنصری عذر خواست و گفت: او مردی دهقانی است بغایت قانع امّا کار به آن جا رسید که فردوسی پیش تخت خود خواند و شاهنامه بدو داد تا به نظم آورد تا به مدّت سی سال شاهنامه تمام کرد امّا به سر شاهنامه شرط ادب به جای آورد، سخن در مذهب خویش گفته چنانچه این دو مصراع گفته است:
گرت زین بد آید گناه من است / چنین است و این رسم و راه من است
سیر الملوک که ابوجعفر بن عبدالرزّاق ترتیب کرده بودند بیافتند و در نزد سلطان محمود بخواندند. سلطان بغایت شادمان شد و شاعران را فرمود که این را به پارسی نظم باید کرد تا در جهان یادگاری شود. شاعران انگشت بر چشم نهادند و از تقدیر حق سبحانه و تعالی فردوسی با کسی در منازعت افتاده بود و از طوس به جهت دادخواهی همان روز آمده بود و به کنج مسجدی نشسته بود، و از قضا یک ندیم سلطان محمود آن را بدید و زمانی با هم گفت و شنیدی کردند چون ندیم آن را فصیح و دانشمند یافت، مهر او در دل گرفت و به سبیل ضیافت آن را به خانه برد و بعد از طعام در اثنای کلام، فردوسی احوال خود بگفت و ندیم نیز احوال مجلس سلطان و سیرالملوک و شاعران و نظم کردن او بگفت. فردوسی بغایت خرّم شد و گفت مرا نیز در شعر گفتن دستی هست شاید که در محل، قصّه مرا به عرض سلطان رسانی. ندیم گفت چنین کنم. روز دیگر علی الصباح به ملازمت سلطان رفت، سلطان فرمود دوش کجا بودی؟ ندیم احوال مهمان و چگونگی او به عرض سلطان رسید. سلطان محمود فرمود که آن را در مجلس حاضر گردانند. ندیم آن را حاضر گردانید. چون فردوسی بیامد و در برابر سلطان محمود رسید، شرط ادب و رعایت به جای آورد و مدحی از آنِ سلطان گفته بود بایستاد و آن را برخواند، سلطان را بغایت پسند آمد و بزرگان و شاعران متحیّر شدند، پس سلطان آن را خلعت داد و سخن سیرالملوک طرح انداخت و گفت: شما چهار شاعرید در بدیهه، هر یک مصراعی بگویید تا هر کدام که فزون‌تر آید و دل پسند افتد نظم سیرالملوک بدان مقرّر کنم و به هر یک بیت، یک مثقال طلا بدهم. همه شاعران انگشت بر چشم نهادند پس آن گه بنیاد سخن کردند و گفتند. اوّل عنصری گفت، دوم فرّخی گفت، سیوم عسجدی گفت، چهارم فردوسی گفت.
اوّل عنصری این گفت: «چون عارض تو ماه نباشد روشن»
فرّخی این بگفت: «مانند رخت گل نبود در گلشن»
عسجدی این بگفت: «مژگانت همی گذر کند در جوشن»
«مانند سنان گیو در جنگ پشن»
چون فردوسی این بگفت شاعران گفتند: سنان گیو در جنگ پشن چگونه بوده است؟ فردوسی داستان گیو و جنگ پشن در نزد سلطان محمود باز خواند به نوعی که هرگز کس آن را نشنیده بود. سلطان محمود بغایت خرّم شد و دیگر باز آن را خلعتی داد و غلامی زنگی بدو بخشید و نظم سیرالملوک بدان مقرّر شد، پس فرمود تا پهلوی قصر سلطان جای خوش برای فردوسی بیاراستند و به موجب التماس، تمام آلات حرب و صورت جانوران پیش او حاضر کردند و به غیر او غلام زنگی کس دیگری پیش او نگذاشتند، تابدین نوع مدّت سی سال بگذشت و بعد از آن شصت هزار بیت غرّا در سیرالملوک نظم کرد و هر شب آن چه گفته بود، نزد سلطان می‌خواند تا زمانی که تمام شد و تمام در یک نظم کشید، چون به آخر انجامید برداشت و به نزدیک سلطان بنهاد و خدمت نمود بیرون آمد و سرسوی گرمابه نهاد، پس سلطان محمود، خواجه حسن میمندی را گفت: آن چه پذیرفته‌ایم آن را بده.
خواجه حسن گفت: این سلطان عالم، یک روستایی شاعر چه حاجت برآن است که آن را شصت هزار مثقال طلا بدهی، آن را شصت هزار مثقال نقره بده. سلطان گفت: (…) کرد. پس خواجه حسن او شصت هزار مثقال نقره به نوکری داد و بر در حمّام پیش فردوسی فرستاد، چون فردوسی از این کار واقف شد، در خود بپیچید و هیچ چاره نداشت پس بیست هزار مثقال به حمّامی بخشید و بیست هزار دیگر به فقاعی داد و بیست هزار دیگر به درویشان و آن که آورده بود، بخشید و از آن جا بیرون رفت و خواجه حسن از این واقف شد و به نزد سلطان رفت و گفت: این روستایی را چه حدّ او باشد که هدیه سلطان به فقاعی بخشید؟ ناکسان را بیش از اندازه خود دادن چنین مغرور می‌شوند. سلطان این سخن بشنید و بغایت در خشم رفت و گفت: بددین و ملّتی داشته است و حکم کرد که آن را در پای پیلان اندازند تا هلاک شود پس بزرگان شفاعت کردند و از سر خون او در گذشت و فردوسی از این حال واقف شد و در حال باز آمد و به پیش ایاز رفت که دارنده او کتاب بود و کتاب از او بستد و این ابیات در آن جا بنوشت و در حال از شهر بیرون رفت و این حکایت بماند.
ایا شاه محمود کشورگشای / ز کس گر نترسی بترس از خدای
ندیدی تو این خاطر تیز من / نیندیشی از تیغ خون ریز من
که بد دین و بد کیش خوانی مرا / منم شیر نر میش خوانی مرا
مرا غمره کردند کان بر سخن / به نام علیّ و نبی شد کهن
هر آن کس که در دلش بغض علی است / از او در جهان زارتر گو که کیست
منم بنده هر دو تا رستخیز / اگر شه کند پیکرم ریز ریز
منم بنده اهل بیت نبی / ستاینده خاک پای وصی
من از مهر او هر دوشان نگذرم / اگر تیغ خود بگذردم از سرم
مرا سهم دادی که در پای پیل / تنم را بسایی چو دریای نیل
نترسم که دارم ز روشن دلی / به دل مهربان نبیّ و علی
بدین زادم و هم بدین بگذرم / ثنا گوی پیغامبر و حیدرم
گر از مدحشان من حکایت کنم / چو محمود صد را حمایت کنم
اگر شاه محمود از این بگذرد / مر او را به یک جو نسنجد خرد
جهان تا بود نامداران بود / پیامم بَرِ شهریاران بود
که فردوسی طوسی پاک جفت/ نه این نامه بر نام محمود گفت
به نام نبی و علی گفته‌ام / دُررهای کانی همه سفته ام
چو فردوسی اندر زمانه نبود / از آن بُد که بختش جوانه نبود
نکردی در این نامه من نگاه / ز گفتار بدگو بگشتی زراه
هر آن کس که شعر مرا کرد پست / نگیردش گردون گردنده دست
بگفتم چنین نامه بیور هزار / سخنهای شایسته آبدار
به سی سال اندر سرای سپنج / بسی رنج بردم به امّید گنج
به ابیات غرّا دوره سی هزار / مرآن جمله در شیوه کارزار
زشمشیر و تیر و کمان و کمند / ز کوپال و از نیزه‌های بلند
زبر گستوان و زخفتان و خود / ز دریا و صحرا و از خشک و رود
زگرگ و زشیر و زپیل و پلنگ / زعفریت و از اژدهای و نهنگ
زمردان جنگی گهِ رزم لاف / ز شیران جنگی به روز مصاف
زنیرنگ غول و زجادوی دیو / که زایشان رسیده به گردون غریو
همه نامداران با جاه و آب / چو تور و چو سلم و چو افراسیاب
چو هوشنگ و طهمورث دیو بند / فریدون و جمشید شاه بلند
بسی نامداران و گردنکشان / که دادم از ایشان یکایک نشان
همه مرده از روزگار دراز / شد از نام من نامشان زنده باز
نه زین گونه دادی مرا تو نوید / نه این بودم از شاه گیتی امید
بد اندیش کش روز نیکی مباد / سخنهای نیکم به بد کرد یاد
برِ پادشا صورتم زشت کرد / فروزنده اخگر چو انگشت کرد
که ممسک بُدش او وزیر از شگفت / تو از وی سخنها نباید شنفت
چو قول شه ازجود بنوشت یخ / حدیث فقع برنوشتم به یخ
فقاعی نیرزیدم از گنج شاه / از و من فقاعی خریدم به راه
چو دیهیم دارش نبُد در نژاد / ز دیهیم داران نیاورد یاد
گرش منصبی بودی از راستان / بد اندیش کُشتی بدین داستان
بگفتی که من در نهاد سخن / بدادستم از طبع داد سخن
جهان از سخن کرده‌ام چون بهشت / از این بیش تخم سخن کس نکشت
سخن گستران بی کران بوده‌اند / سخنها به اندازه پیموده‌اند
ولیک ارچه بودند ایشان بسی / همانا نگفته است از ایشان کسی
شهی کو بترسد که درویش برد / به شهنامه نامش نشایست برد
به دانش نبُد شاه را دستگاه / وگرنه مرا بر نشاندی به گاه
چنین گفته بود آن که بوده است گیو / همان رستم و طوس و گودرز نیو
مرا در جهان پادشاهی نواست / بسی بندگانم چو کیخسرو است
نه خسرو نژادی نه والا سری / پدرت از صفاهان بُد آهنگری
اگر شاه را شاه بودی پدر / به سر برنهادی مرا تاج زر
چواندر تبارش بزرگی نبود / نشایست نام بزرگان شنود
گر ایدون که شاهی به گفتن وراست / نگویی که این خیره گفتن چراست
مر این نامه شهریاران بخوان / سراز چرخ گردون همی بگذران
خرد نیست مرشاه محمود را / که بینم در آن مانع جود را
چو سی سال بردم به شهنامه رنج / که شاهم ببخشید به پاداش، گنج
مرا زین جهان بی نیازی دهد / میان یلان سرفرازی دهد
به پاداش من گنج را در گشاد / مرا جز بهای فقاعی نداد
پشیزی به از شهریاری چنین / که نه کیش دارد نه آیین نه دین
پرستار زاده نیاید به کار / اگر چه پدرش باشدش شهریار
سر ناسزایان برافراشتن / وز ایشان امید بهی داشتن
سر رشته خویش گم کردن است / به جیب اندرون مار پروردن است
درختی که تلخ است وی را سرشت / گرش در نشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب / به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر به کار آورد / همان میوه تلخ بار آورد
به عنبر فروشان اگر بگذری / همه جامه تو شود عنبری
اگر تو روی نزد انگشت گر / ازو جز سیاهی نبینی دگر
زبد گوهران بد نباشد عجب / نشاید ستردن سیاهی زشب
به ناپاک زاده مدارید امید / که زنگی به شستن نگردد سفید
زبد اصل چشم بهی داشتن / بود خاک در دیده انباشتن
اگر نه جهاندار عامی بُدی / در این راه دانش گرامی بدی
شنیدی چو زین گونه رای سخن / زآیین شاهان و رسم کهن
دگرگونه کردی به کارم نگاه / نکردی چنین روزگارم تباه
ولیکن چو دارنده لم یزل / قلم رانده بُد این چنین در ازل
نیاید زما با قضا چاره‌ای / نه سودی کند هیچ پتیاره‌ای
گرم گشت ویران برِ شاه گنج / به دینی شد آباد گنجم ز رنج
به نزد خداوند جان آفرین بسی می‌برم زین جهان، آفرین
شفیعم محمّد امامم علی است / بَرِ هر دو جاهم (…)
اگر دوست داری تو آل رسول / سخن افتدت در محل قبول
ترا بس بود گفتِ من یاد گیر / به دارالبقا جاهم آباد گیر
هزاران درود و هزاران سلام / ز ما بر محمّد علیه السلام
هزاران درود و هزاران ثنا / ز ما باد بر حضرت مصطفا
پس از آن مختفی شد هر چند وی را طلب کردند باز نیافتند. بعد از چند گاه خواجه حسن میمندی که مرتبه وزارت داشت در شکارگاهی بیتی چند از شاهنامه به تقریبی که واقع شده بود بخواند، سلطان را بسیار خوش آمد. پرسید که این شعر کیست؟ گفت: شعر فردوسی. سلطان از کرده خود پشیمان شد و فرمان داد تا شصت هزار دینار زر سرخ با خلعت‌های خاص نامزد فردوسی کنند و به طوس برند، اما طالع مساعدت نکرد و چون این عطیه را به یک دروازه طوس درآوردند، تابوت فردوسی را از دیگر دروازه بیرون بردند و از وی وارث یک دختر مانده بود، بروی عرض (کردند) همّت ورزید، قبول نکرد و گفت (مرا چندان مال و) نعمت هست که کفاف معیشت باشد، احتیاج به آن ندارم. گماشتگان سلطان آن را به عمارت رباطی در آن نواحی صرف کردند.
منبع:
آیدنلو، سجاد، 1386: مقدمه شاهنامه نسخه بریتانیا، مجله آینه میراث، شماره 36 و 37
Advertisements
این نوشته در فردوسی و شاهنامه ارسال شده و با , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s