افسانه خلقت در آثار مانوی(قسمت دوم)

خلقت عالم
در مقاله سابق ملاحظه شد که در نظر مانی آفرینش جهان بر اساس فاجعه‌ای قرار دارد که عبارت از آمیزش روشنایی و تاریکی است.این آمیزش با هجوم دیوان جهان ظلمت به جهان روشنایی و بلعیدن عناصر نورانی آغاز می‌شود.زروان،شهریار جهان روشنایی،هرمزد را برای مقابله دیوان ظلمت می‌آفریند ولی هرمزد در نبرد با دیوان شکسته می‌شود و فرزندانش:فروهر(اثیر)و باد و نور و آب و آتش که عناصر عالم روشنایی‌اند در چنگ دیوان اسیر می‌شوند.آنگاه زروان برای نجات این عناصر و شکست آز(یکی از اسامی شهریار جهان تاریکی در آثار مانوی فارسی میانه و معادل اهریمن است)خدایان دیگری می‌آفریند.این خدایان دیوان را منکوب می‌سازند و آسمان و زمین را از پوست و گوشت این دیوان به‌وجود می‌آورند و دستگاه جهان را با ماه و آفتاب و کواکب به‌منظور نجات ذرات نوری که هنوز در دل ماده تاریک اسیر است منظم می‌سازند و نیز ملاحظه شد که گیاهان و جانوران زمین از نسل دیوان پدید آمدند بدین نحو که روشن شهرایزد که ناظر سیر این جهان است صورت عریان خود را از گردونه آفتاب به‌دیوانی که در آسمان‌ها در زنجیر بودند نمود.آرزو در دل دیوان انگیخته شد و دانه آنها بر زمین فرو ریخت.از نطفه دیوان نر گیاهان پدید آمدند و از جنین دیوان ماده جانوران ظاهر شدند.
تدبیر اهریمن
غرضِ «روشن شهر ایزد» از نمودن صورت عریان خویش به‌دیوان آن بود که با ایجاد هیجان آرزو،ذرات نوری را که در وجود دیوان باقی مانده بود از آنان جدا سازد(آرزو در آثار فارسی میانه به‌معنی شهوت به‌کار رفته و در اینجا منظور همان است).چون این ذرات نور با ایجاد گیاه و حیوان در عالم پراکنده گردید آز نگران شد و دریافت که به‌این نحو ممکن است همه عناصر نورانی از چنگ وی به‌در رود(رجوع شود به «تحقیقات درباره مانویت» تألیف‌ F. Cumont جلد اول صفحات 68-54 و هم‌چنین‌46-42).پس درصدد چاره‌ای برآمد.آنگاه به‌یاد آورد که روشن شهر ایزد خود را در دو صورت از گردونه آفتاب نموده بود،به‌صورت مردی و زنی.پس حیله‌ای اندیشید تا از نسل جانوران دو موجود به‌صورت مرد و زن بسازد(آدم و حوا) و عناصر نورانی را در آنها محبوس کند و آن دو را نیام خود سازد و وجود آنها را به‌شهوت بیالاید تا در نتیجه با هم بیامیزند و نسلشان دوام یابد و ذرات روشنایی در اثر این دوام پیوسته در دل ماده محبوس بماند(رجوع شود به «رساله مانوی مکشوف در چین» تألیف‌ Chavannes و pelliot صفحات 30-529 و 34-533 و 68-567).پس نخست دو دیو به‌شکل شیر ساخت و خود را در آنها پنهان کرد.از آمیزش این دو،دو موجود به‌شکل دو صورتی که روشن شهر ایزد نموده بود پدید آورد(تعبیر مانوی از عقیده رایجی که خداوند آدم را به‌صورت خود ساخت)که آدم و حوا باشند.
آفرینش آدم
قطعاتی از آثار مانوی به‌زبان پهلوی و پارتی که راجع به خلقت آدم است نسبتاً پیوسته و منظم است.برای بقیه داستان ترجمه بعضی از آن قطعات را در اینجا می‌آورم و هرجا نیاز به توضیحی باشد اضافه می‌کنم: «آز از خشم گران پر شد(در نتیجه تدبیر روشن شهر ایزد)و اندیشید که به‌شکل آن دو صورت روشن شهر ایزد که دیدم،دو دام خواهم ساخت تا مرا پوشش و نیام بوند،تا روشنایی و نیکی(منظور عناصری است که ظلمت از عالم نور ربوده است)از من باز ستانده نشود و به رنج و تعب دچار نشوم…پس آز از مجموع نسل دیوان که از آسمان به زمین افتاده بودند ان اسریشتار نر و اسریشتار ماده(اسریشتار از انواع موجودات اهریمنی است)که پرشهوت و پرخشم و بزهکار و هولناک بودند(ساخت)و ایشان را به‌خود پوشید و آنها را نیام و جامه خود کرد»(این دو دیو در اصل سیریانی اشقولون و نمرائیل نامیده شده‌اند و پدر و مادر آدم و حوا هستند و در حقیقت صورتی از خود آزند،چه آز خود را در آنها پنهان نمود).آنگاه آز برای آنکه قسمت بیشتری از ذرات نور را در این دو دیو جمع کند،جانوران را شهوت آموخت تا با هم بیامیزند و بچگان آورند و دو اسریشتار نر و ماده این بچگان را ببلعند و نیرومندتر شوند و آنگاه از آنها دو موجود دیگر پدید آید: «…با هم درآمیختند و بچگان آوردند و پروردند و بچگان خویش را به‌ آن دو دیو نر و ماده شیرشکل که پوشش آز بودند و پر از آرزو بودند دادند و آز آن بچگان را خورد(در اینجا منظور از آز دو اسریشتار نر و ماده‌اند که آز در وجودشان نهفته است)و آن دو دیو نر و ماده شهوت انگیختند و با یکدیگر درآمیختند….؟ و از زاده دیوان و شیاطین که خورد،به شهوت خویش تنی ساخت و آراست نرگونه(فاعل آز است)،دارای استخوان و پی و گوشت و رگ و پوست،و از آن روشنایی و نیکی خدایان که از بار و حاصل(؟)(درختان)به‌ آن دیوزادگان آمیخته بود،به آن تن جان اندر بست (منظور آنکه از نوری که این جانوران از خوران گیاه کسب کرده بودند برای تن آدم جان ساخت).و آز و آرزو و شهرت و ولع جنسی و دشمن‌یادی و بدزبانی و رشکن و بزهکاری و خشم و عیب(؛)و بیهوشی(غفلت)و دوش‌رانی(گمراهی)و بدکاری و دزدی و دروزنی و سرقت و زشتکاری و دد صفتی…و کینه…و دریغ و تیمار و درد و…فقر و نیاز(؟)و بیماری و پیری و گندگی و هولناکی خویش را(در آدم)اندر نشاند.و آن چندین واژه و گفتار آن دیوزادگان را که وی از تن آنها ساخته شده بود به آن دام داد(یعنی آدم)تا واژه‌های گونه‌گونه به‌کار ببرد و بداند(توضیح اختلاف زبانها)،و آن را (آدم را)به‌شکل آن صورت نرگونه روشن شهر ایزد که از گردونه خورشید دیده بود بساخت و بنا کرد،و نیز از بالا- از آسمان از مزنان و اسریشتاران(از انواع دیوان که در آسمان‌ها محبوس‌اند)و اختران و اباختران(ثوابت)بند و پیوند به‌آن پیوست(توضیح) تأثیر شر کواکب و اینکه اعمال آدمی تابع دستور دیوان است)تا از مزنان(دیوان)و اختران خشم تو آرزو و بزهکاری بر او ببارد و ذهن(او)را انباشته سازد،تا هولناک‌تر و دیوسان‌تر و آزگر و آرزوگین شود.و چون آن دام نر زاده شد،به‌صورتی که آز قصد کرده بود،آنگاه نوخ ویرش نام نهاد(:مرد نخستین)که خود کیومرث(است)( هرچند کیومرث از دین زرتشتی قرض شده ولی در آثار زرتشتی کیومرث موجود ایزدی است که هرمزد پیش از حمله قطعی اهریمن به‌منظور مقابله با این حمله در ردیف آسمان و زمین و آب و گیاه غیره می‌آفریند و بعدها دو بشر نخستین که معادل آدم و حوایند از نسل او بوجود می‌آیند.کیومرث در آثار زرتشتی در حقیقت «مثال» آدمی است نه آدم.آدم و حوا در آثار زرتشتی مش و مشیانه یا مهلی و مهلیانه و با مرد و مردیانگ است که سرنوشتشان بی‌شباهت به سرنوشت آدم و حوای مانوی نیست.رجوع شود به بندهشن بزرگ صفحات 34 و 43 و 101 و 100).
آفرینش حوا پس آن دو اسریشتار نر و ماده شیرشکل(که آز خود را به‌ آنها پوشانده و آدم ترا از آنها به‌وجود آورده بود)باز از همان زاده‌های یاران(دیوان)خوردند و به‌ آرزو و شهوت انباشته شدند و با هم درآمیختند و آز ایشان را پر کرد،و دوباره به‌همان‌گونه تنی دیگر-ماده‌سان-به‌ استخوان و پی و گوشت و رگ و چرم ساخت و بنا کرد،و از آن روشنایی و نیکی خدایان که ازبار و حاصل(؟)(درختان)به آن دیوزادگان آمیخته بود،به آن تن جان اندریست و آز و آرزو و شهوت و ولع جنسی و دشمن‌یادی و بدزبانی و رشک و بزهکاری و خشم تو عیب(؟) و بی‌هوشی(غفلت)و دوش‌روانی(گمراهی)و بدکاری و دزدی و دروزنی و سرقت و زشتکاری و ددصفتی و…کینه…و دریغ و تیمار و درد و فقر و نیاز(؟)و بیماری و پیری و گندگی و هولناکی،و همه‌گونه بددینی و گناهکاری،بیشتر از آنچه در کیومرث قرار داده بود در وی قرار داد و او را(به این‌ها)پر کرد و آن واژه و گفتار همه آن دیوزادگان را که از آنها ساخته شده بود به‌ان(دام)ماده داد تا او نیز واژه های گونه بکار ببرد و بداند…و آن را(حوا را)به‌صورت شکل ماده روشن شهر یزد که از گردونه(آفتاب)دیده بود ساخت و بنا کرد،و نیز از بالا-از آسمان از آسمان از مزنان و اسریشتاران و اختران و اباختران بند و پیوند به‌آن پیوست تا از مزنان و اختران خشم و آرزو و بزهمکاری بر او ببارد و خاطر وی را پر کند،و هولناک‌تر و بزهکارتر و شهوت‌انگیزتر و آرزوگین‌تر شود،و آن دام نر(آدم)را به‌آرزو بفریبد و از آن دو دام(آدم و حوا)در جهان مردم بزایند،و آزگر و آرزوگین شوند و پرخشم و کینه‌ور و ظالم باشند،و آب و آتش و درخت و گیاه را بیازارند،و آز و آرزو را بپرستند(خدمت کنند)و کام دیوان بگزارند و بدوزخ روند…پس چون آن دام ماده زاده شد، آنگاه او را فرهان سریگر نام نهادند که خود مردیانک است(برای متن پهلوی رجوع شود به اندره‌آس و هنینگ،کتاب فوق.جلد اول صفحه 22 و بعد.راجع به مردیانک رجوع شود به حاشیه قبل).
شادی دیوان
و چون آن دو دام نر و ماده در جهان زاده شدند،و پروردند،و بزرگ شدند،آنگاه آز و دیوان و اسریشتاران را شادی بزرگ دست داد و سالار دیوان از مزنان و اسریشتاران انجمن کرد و به‌‌آن دو انسان(آدم و حوا)گفت که زمین و آسمان و خور و ماه و آب و آتش و درخت و گیاه و دد و دام را من برای شما آفریدم که بدان‌ها در جهان شاد باشید و دل خوش کنید و شاد شوید و کام مرا بگزارید.و اژدهایی عظیم بر آن دو مولود(آدم و حوا) نگاهبان کرد تا ایشان را مراقب باشد و نگزارد که کسی ایشان را از ما(یعنی دیوان)دور کند.چه مزنان و اسریشتاران از ایزدان می‌ترسند و وحشت دارند(؟)که مبادا بر آنها فرود آیند و آنها را بکشند و یا آنها را ببینند،چه آن دو مولود به‌شکل و چهره خدایان ساخته و پرداخته شده‌اند…( چه همانطور که زروان نجات هرمزد را که در نبرد با دیوان مغلوب شد از نظر دور نداشت،نجات عنصر نورانی که در وجود آدمی به‌حیله اهریمن محبوس شده از توجه خدایان محروم نمیماند.پیامبران مبعوث می‌شوند و در خلاص جان آدمی میکوشند.رجوع شود به‌مقاله سابق.راجع به‌توازی جهان کبیر و آدمی که جهان صغیر است رجوع شود به شکندگمانیک ویژار چاپ‌ West فصل 16 صفحه 169.این فصل رد بر مانویه است).پس چون نوخ‌ویر و فرهان‌سریگر-مرد و زن نخستین- در جهان به‌زندگی آغاز کردند آز در ایشان بیدار شد و خشم آنان را پر کرد؛(آنگاه) به‌کندن چشمه و آزار کردن درخت و گیاه و به خشم(؟)بر زمین رفتن و آزگر بودن و از خدایان نترسیدن،و این پنج امشاسپند(:عناصر نورانی)را که جهان بدانها پایدار است نشناختن(پرداختند)(برای تفصیل داستان فرزندان آدم و حوا رجوع شود به ابن‌الندیم چاپ فلوگل صفحات 2-331.منظور از پنج امشاسپند فرزندان هرمزد یعنی فروهر(اثیر)و باد و نور و آب و آتش است که جان عالمند و خلقت برای نجات آنها از چنگ ماده است).
بدبینی مانی در باب حیات
چنانکه ملاحظه می‌شود،بنا بر فرضیه مانی آدمی زاده دیو است و آفرینش انسان از حیل اهریمن است نه از مواهب یزدان و غرض از آن حبس عناصر نور است در دل ماده تاریک.به‌عبارت دیگر وجود بشر زندانی است دایم برای حبس روح که از عالم بالاست.بنابراین عجب نیست اگر مانی نسبت به‌زندگی و آنچه بقای حیات به‌آن بسته است،از خورش و پوشش و ازدواج و ازدیاد نسل و ذبح حیوان و آزردن گیاه و چیدن میوه و تهیه غذا و زراعت و تجارت و سیاست و جنگ،چنان بدبین است.چه در نظر او اینها همه اسباب ادامه وجود زندان برای نور است و ازاین‌رو مکروه می‌باشد.کشتن حیوان و آزردن سایر موجودات اهریمنی ازآن‌رو مکروه است که هنوز در وجود آنها اندکی از عنصر نورانی نهفته است و آزردن آنها آزردن نور را متضمن است.ازدواج و ادامه نسل پسندیده نیست چون پیروی از حیله آز(برای توضیح این اصطلاح رجوع شود به «تحقیقات درباره مانویت» تألیف A.V.W.Jachson صفحات 8-156) را دربردارد.ازاین‌رو برگزیدگان که پیروان اصیل دین مانوی اند باید از همه این امور برکنار باشند.اما نیوشاگان که عامه پیروان مذهب مانی‌اند مجازند که به‌این امور بپردازند،زیرا مانی می‌دانست که انقطاع محض از عهده عامه خارج است.اما عامه باید گناه خود را با خدمت برگزیدگان و تهیه غذا و سایر وسائل معاش ایشان جبران نمایند.
نجات آدمی
هرچند آدمی به‌تدبیر دیو پدید می‌آید،اما چون جانش از بارقه نور یزدان است امید نجات معدوم نیست.خدایان چون از حیله آز آگاه می‌شوند درصدد نجات آدم برمی‌آیند.مسیح تابان که از خدایان دوره سوم خلقت است(نباید با عیسی مسیح اشتباه کرد)برای خلاص آدم فرود می‌آید و آدم را در خوابی سنگین می‌پاید.پس وی را بیدار می‌کند و دیوی را که بر او نگهبان بود می‌راند و آدم را به‌حقیقت،جود خویش آگاه می‌سازد: «مسیح او را برخیزانید و او را از «درخت زندگی» چشانید.سپس آدم بنگریست و به‌گریه درآمد و فریادی چون غرش شیر برآورد و موی خود بکند و بر سینه خویش کوفت و گفت:وای وای بر خالق تن من،وای بر آنکه روح مرا در آن محبوس ساخت و(وای)بر طاغیانی که مرا به بندگی واداشته‌اند(یعنی دیوان)»(رجوع شود به‌ Cumont،کتاب فوق، جلد اول صفحه 48.راجع به‌وظایف مانویان که منتج از داستان آفرینش است رجوع شود به «نوشته‌های مانوی».تألیف‌ Alfaric.صفحات 138-134 و به .Bang‌W در Museon سال 1923 صفحات 252-137)
وظیفه آدمی از آنچه گذشت به‌خوبی پیداست.باید از آنچه موجب رونق کار ماده و تن است دوری جست و در خلاص جان کوشید.آزادی روح و عناصر نورانی که محبوس در این عالم است به‌خصوص به‌وسیله برگزیدگان انجام می‌شود که عمر را به‌طاعت و عبادت می‌گذرانند و با تغذیه گیاه هر روز مقدار بیشتری از ذرات نور را در خود جمع می‌کنند و چون درمی‌گذرند عنصر نورانی از وجودشان به‌ماه و از آنجا بخورشید می‌رود و بعالم نور می‌پیوندد.
منبع:
یارشاطر،احسان:1330،افسانه خلقت در آثار مانوی،مجله یغما،شماره 40،صص 252 تا 256
Advertisements
این نوشته در تاریخ ارسال شده و با , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s