يزيدى‌ها(ایزدی‌ها) و اعتقاداتِ دینی آنها

يزيدى‌ها گروهى از كردها هستند كه در قسمتى از كردستان كه اكنون در كشور عراق واقع است در بخشهاى كوهستانى سنجار نزديك به مرز تركيه ساكن مى‌باشند.هرچند اين گروه به نام يزيدى خوانده مى‌شوند و به گمان خود آن‏ها نيز اين يزيد همان يزيد بن معاويه معروف است كه وى را موجودى ملكوتى مى‌شمارند،ولى محققان را عقيده بر آن است كه ريشه اصلى كيش و آيين اين طايفه خيلى قديم‌تر از اسلام و يزيد است و كلمه يزيد تحريفى است از نامى قديم‌تر كه اصل آن بر ايشان كاملا روشن نيست.حدس مى‌زنند كه اين نام در اصل ايزد يا يزدان بوده كه در دوره اسلامى و در هنگامى‏ كه اين گروه در بين اعراب و سرزمين‌هاى اسلامى محصور مانده و كم و بيش تحت تأثير زبان و عقايد عربى و اسلامى قرار گرفته‌اند،همچنان ‏كه نام فرشتگان و خدايان و شعاير مذهبى آنان به عربى تبديل شده،كلمه يزدانى يا ايزدى هم كه در عربى نامأنوس بوده كم‌كم به صورت يزيد درآمده و با يزيد بن معاويه آن‏هم با خلط مفاهيم تاريخى تطبيق شده و همان عقايدى كه درباره يزيدان يا ايزدان داشته‌اند به‏ طور ناقص با اسم جديد منطبق گرديده است.
در كتابى كه يكى از بزرگان يزيدى‌ها درباره تاريخ و عقايد و آداب و رسوم آن‏ها نوشته راجع به اصل و تبار يزيدى‌ها چنين آمده است: «ملت يزيدى به زمان خشايارشا و اردشير پادشاهان ايران مى‌رسند و هنوز هم در ايران شهرى است به نام ازد يا ازدوكان(شاید منظور شهر يزد است كه برخى از محققان نيز نام يزيدى را از نام همين شهر مشتق مى‌دانند) و عقايد آن‏ها در آن دوره راجع به ملك شمس الدين و ملك فخر الدين يعنى آفتاب و ماه و هم‏چنين در تناسخ ارواح و غالب عقايدشان مانند مصريان قديم بوده و فرشته باد و فرشته باران و فرشته آتش را نيايش مى‌كرده‌اند و ملت يزيدى را به نام ملت يزدان (ازدان) مى‌ناميده‏اند و به نام يزدان پاك نورانى آفريننده شب و روز و آفريننده خورشيد و ماه سوگند ياد مى‌كرده‌اند».
در اين‏كه اصل دين آن‏ها چه بوده از روى بسيارى از عقايد و آداب آن‏ها حدس مى‌زنند كه كيش آن‏ها يكى از كيش‌هاى ايرانى قديم بوده كه پيروان آن يا پيش از اسلام و يا در همان هنگام فتوحات اسلامى در همين محل مى‌زيسته يا به آنجا پناه برده‌اند و به ‏سبب سرزمين كوهستانى و دور از دسترس خود توانسته‌اند بسيارى از عقايد و راه و رسم قديم خود را هرچند به صورتى تحريف شده باشد حفظ كنند.
يزيدى‏ ها دو كتاب اساسى دارند.يكى به نام «جلوه» و ديگرى به نام «رش». از جمله اسنادى كه درباره معتقدات دينى اين جماعت مورد توجه و قابل اعتماد شناخته شده،يكى عريضه‌اى است كه در سال 1211 هجرى قمرى شيوخ و بزرگان اين طايفه به دولت عثمانى نوشته و در آنجا با شرح معتقدات خود و اين‌كه آن معتقدات با خدمت سربازى ناسازگار است تقاضاى معافيت از آن خدمت را نموده‌اند،و ديگر همين كتابى است كه قسمتى از مطالب آن‏كه مربوط به كيش و آيين و آداب و رسوم اين فرقه است در اين مقال خلاصه مى‏شود.
اين كتاب را يكى از امراى يزيدى‌ها در سنجار كه مقر امارات آن‌ها است نوشته و آن در سه بخش است و شامل اطلاعاتى مفيد درباره معتقدات مذهبى و آيين و رسوم اجتماعى و بعضى وقايع تاريخى مربوط به آن‏ها و سرگذشت يكى از امراى معاصر آن‏ها است.كتاب به عربى نوشته شده و مطالب زير خلاصه‌اى از آن است:
«يزيديان به هفت فرشته يا آفريدگار معتقدند كه يكى از آن‏ها يعنى بزرگترين آن‏ها ديگران را هريك در يك روز هفته از نور خود آفريده،همچنان ‏كه شمعى را از شمع ديگر برافروزند.نام اين هفت فرشته در نزد آن‏ها به اين‏گونه است: 1- عزراييل، 2- درداييل، 3- ميخاييل، 4- اسرافيل، 5- زرزاييل، 6- شهخاييل، 7- نوراييل.
اين فرشتگان هركدام نام ديگرى هم دارند كه به ترتيب عبارتند از: 1- شمس الدين يا «آفتاب»، 2- فخر الدين يا «ماه»، 3- امادين، 4- طاووس، 5- سجادين، 6- نصر الدين، 7- يزيد».
افسانه آفرينش در عقيده آن‏ها بدين‏ صورت خلاصه مى‌شود:
«خداى بزرگ براى خود كشتى ساخته بود كه با آن در همه درياها گردش مى‌کرد و او از ذات خود مرواريدى آفريد و چهل هزار سال بر او فرمان راند و سپس بر او خشمناك شد و او را بينداخت و شگفتا كه از خشمش كوه‌ها و از دود آن آسمان‌ها آفريده شدند.پس از اين بر فراز آسمان‌ها شد و آن‏ها را ثابت و سخت نمود و بى‌ستون به ‏پا داشت و به زمين آمد و قلمى به دست گرفت و شروع به نوشتن همه آفريدگان كرد.پس از آن به خداى دوم گفت من آسمان را آفريدم و همين مرا بس،تو هم به آسمان برو و چيزى بيافرين؛او نيز به بالا رفت و آفتاب را بيافريد.به سومى نيز گفت تو هم برو و چيزى بيافرين؛او هم بر فراز آسمان‌ها شد و ماه را بيافريد و به همين‏ ترتيب چهارمى فلك را و پنجمى برج يعنى ستاره صبح را و ششمى ميوه‌ها و گياهان زمين را بيافريدند و هفتمى هم قلم به دست گرفت و تمام آفريدگان زمين و دريا را از مرده و زنده بنوشت.معتقدند كه در هر ده‌هزار سال يكى از اين فرشتگان يا خدايان بر جهان آفرينش‏ فرمانروايى مى‌كند و نشانه‌ها آشكار مى‌سازد و براى امت يزيدى و ديگر مردمان شريعتى مى‌نهد و پس از گذشتن مدتش به جاى خود در بيت المقدس صعود مى‏ كند،و اكنون دور فرشته طاووس است».
طاووس را در كيش اين فرقه مقامى خاص و والا است و آنچه در عمل مورد پرستش آن‏ها است هم او است.او را واسطه آفريدگار در آفرينش جهان مى‌دانند و به همين‌جهت پيكره او را كه گويند از در بهشت ساخته شده مى‌پرستند.كارهايى كه به اين فرشته نسبت مى‌دهند و جاى او در دستگاه آفرينش بدين‏گونه است: «فرشته طاووس» از سوى خداى بزرگ فرمان يافته است كه هميشه در باغ بهشت بماند و گوش به دستورها و فرمان‌هايى بدارد كه از جانب خداوند چه در امور روحى يا مادى يا فلكى صادر مى‌شود.گويند خداوند همه چيز را به او تسليم كرده و او را در وسط بهشت در جايى‌كه آن را چشمه فلك مى‌خوانند و در داخل آن قدرت الهى قرار دارد جاى داده است و در هرصبح وظيفه او اين است كه از آن لوح محفوظ دستور بگيرد.
طاووس در يك روز يك‌شنبه لوح محفوظ را باز كرد ديد كه خداوند به او فرمان داده است كه با مژگان خودش آب تمام درياها را پيمانه كند.گفت خدايا من چگونه توانم آب همه اين درياها را پيمانه كنم؟خداوند پاسخ داد كه به فرمان من برو كه هر هزار سال به فرمان من يك دقيقه خواهد شد؛فرشته طاووس خوشحال شد و رفت و آب درياها را پيمانه كرد و برگشت و گفت خدايا كشور كشور تو است و تو توانا و سخت‌گيرى و بزرگى تو را حدى نيست.
روز دوم براى او در لوح محفوظ كشف شد كه با وجب زمين را بپيمايد.فرشته طاووس فرمان برد و رفت و زمين را پيمود و برگشت و در برابر بزرگى آفريدگار و توانايى او نيايش كرد و گفت خدايا جهان جهان تو است و تو- و تنها تو- آفريدگارى و بزرگى و توانايى تو را سزاست.
روز سه ‏شنبه فرشته طاووس فرمان يافت كه به گنجينه ارواح كه مجاور زمين و بهشت است برود.خداوند به او فرمود مى‌خواهم كه شگفتى‌هاى انسان را بيافرينم و به تو اجازه دادم كه بر وى و همه ارواح را آواز دهى او هم رفت و همه ارواح را به شكل تپه‌ها و توده‌هاى انبوهى يافت و هر روحى به اندازه يك كنجد يا تخم توت بود و چون آن‏ها را آواز داد ارواح تمام يزيدی‌هايى كه در اين جهان به صورت انسان درخواهند آمد به او روى آوردند و ارواح ديگر نيز به او متوسل شدند و از او پرسيدند پس سرنوشت ما چه خواهد شد؟ گفت من به فرمان خداى بزرگ براى هر قبيله‌اى از شما پيغمبرى يا راهنما و فرستاده‌اى يا بتى خواهم فرستاد و بايد كه از آن‏ها اطاعت و فرمانبردارى كنيد.از تمام آن ارواح هيچ‌يك ديگرى را نمى‌ديد و هريك گمان مى‏برد كه تنها است و هر كدام به تنهايى فرشته طاووس را مى‌ديدند.طاووس به آن‏ها گفت كه هركس آن پيغمبر را فرمان برد خداوند بزرگ از او خشنود خواهد شد و هر گزندى را از او دور خواهد كرد و او را بركت خواهد داد.
روز چهارشنبه لوح محفوظ را گشود ديد كه خداوند به او فرمان داده است كه صورت آدم را از آتش و باد و خاك و آب بسازد.او نيز چنين كرد و روز پنجشنبه فرمان يافت كه با سرنا سه بار در گوش آدم بدمد و چون چنين كرد آدم به‌پا خاست.و روز جمعه فرمان يافت كه آدم را در باغ بهشت برد.آدم چهل سال در باغ بهشت ماند و در اين مدت طاووس به فرمان خداوند پير و مرشد و راهنماى او بود.پس از آن حوا را از زير بغل چپ آدم آفريد و او هم با آدم در بهشت مى‌بود تا آن‏گاه كه فرشته طاووس از خداوند دستور يافت كه آن‏ها را از بهشت بيرون كند،زيراكه وعده آدم سر آمده بود و لازم بود كه از نسل او بشر به وجود آيد.در اين وقت از درخت گندم به او خورانيد و شكمش آماس كرد و او را از بهشت بيرون برد و بر روى زمين افكند و مدتى دراز آدم همچنان بر روى زمين در صحرا افتاده بود.روز شنبه طاووس در لوح محفوظ ديد كه خداوند به او فرمان داده كه برود و آدم را بيدار كند تا برخيزد و به كارهاى دنيايى بپردازد و همه كارهاى دنيايى را هم به او بياموزد و همچنين حوّا را.و چون آدم از خواب بيدار شد و طاووس را در برابر خود ديد گفت تو كيستى كه اين نيكى را در حق ما كردى تا از تو سپاسگزارى كنيم؟ گفت اسم من پير راهنما است.
يزيدى‌ها به عقيده خود حتى در اصل آفرينش هم خود را از ديگران جدا مى‌دانند.آن‏ها خود را تنها از نسل آدم مى‌دانند و ديگر مردمان را از نسل آدم و حوّا و داستان خلقت خود را اين‏طور نقل مى‌كنند: پس از مدت زمانى چون آدم و حوّا ديدند كه تناسل بشر به شركت نر و ماده صورت مى‌گيرد،آدم مى‌گفت كه نسل از من است و حوّا هم مى‌گفت كه نسل از من است و بدين ترتيب بين آن‏ها گفت‌وگو درگرفت.سرانجام بدين‌گونه همداستان شدند كه هريك از آن‏ها نطفه خود را به تنهايى در كوزه‏اى بريزد و به درختى بياويزد تا نتيجه معلوم گردد و همين كار را كردند و پس از نه ماه چون آدم كوزه خود را گشود دو بچه پسر و دختر كه شيث و حوريه باشند در آن ديد و ملت يزيدى از اين‌دو به وجود آمدند و چون حوّا كوزه خود را گشود در آن كرمى پليد و متعفن و حشرات ديگرى يافت و خداوند براى آدم دو پستان به وجود آورد تا آن ‏دو كودك خود را مدت دو سال شير داد و از اين‏جا است كه مردان هم داراى پستان شده‌اند و پس از آن آدم با زوجه خود حوّا درآميخت و دو طفل پسر و دختر به نام قاين و قليومه از آن‏ها به وجود آمد كه ساير ملت‌ها مانند يهود و نصارا و اسماعيليان(مقصود مسلمانان است) از اين دو تن به وجود آمدند.
يكى از شعاير دينى مهم و بلكه مهمترين آن‏ها در عقيده يزيدى‌ها زيارات پيكره طاووس است.اين پيكره را با تجليل و احترام فراوان در زيارتگاه بزرگ خود كه به نام «مقام شيخ عادى» معروف است قرار داده‌اند و هرساله چندين بار به زيارت آن مى‌روند و در بعضى جشن‌ها و اعياد مهم نيز پيكره را از آنجا خارج كرده و با تشريفات خاصى در دهات اطراف مى‌گردانند و آن را زيارت و سجده مى‌كنند زيرا چنانكه گفتيم معتقدند كه هريك از خدايان هفت‌گانه آن‏ها ده هزار سال بر جهان حكم‌فرمايى مى‌كند و اكنون دور طاووس است كه از شش‌هزار سال پيش شروع شده.در جشن‌هاى بزرگ كه بيشتر براى زيارت همين پيكره تشكيل مى‌شود پس از آن‏كه آن را در محل مرتفع و مجللى گذاردند،خادم و متولى مقام او از زبان او چنين مى‌گويد: من رييس فرشتگانم.اين پيكره‏ خود را از در بهشت براى ملت يزيدى ساخته‌ام كه آن را سجده كنند.‌كسى ‏كه اين پيكره را زيارت كند مرا زيارت كرده و من همه گناهان او را مى‌بخشم و نماز و روزه و خيرات او را قبول مى‌كنم و پس از اين گفته همه حاضران در برابر او به سجده مى‌افتند و سپس به دعا برمى‌خيزند و با دف و دايره به مديحه‌سرايى و ستايش مى‌پردازند و بايد همه حاضران در سرور و شادى شركت كنند تا عباداتشان قبول شود.
طواف دادن مجسمه طاووس در دهات يزيدى‌نشين هميشه با علم و پرچم همراه است.گويند كه هريك از فرشتگان هفت‌گانه علمى داشته كه نزد سليمان حكيم بوده و پس از او به دست امراى يزيدى سپرده شده و در زمان يزيد بن معاويه وى براى هريك از اين علم‌ها ادعيه و اوراد مخصوصى وضع كرده كه با زبان كردى قديم و با دف و دايره مى‌خوانند و هلهله مى‌كشند.اين علم‌ها هفت عددند و گويند كه همه در نزد امير شيخان است و همچنين گويند كه در طى مدت چهار هزار سال كه بر امت يزيدى گذشته غالبا در تحت فشار ايرانيان و مغول‌ها و ترك‌ها قرار داشته‌اند و بدين ‏جهت بسيارى از آثار و گنجينه‌هاى آن‏ها نابود شده و آخرين ستمى كه بر آن‏ها رفته در زمان عمر پاشا والى عثمانى بوده كه وى همه علم‌ها را از آن‏ها گرفته است ولى بعدا در زمان سليمان نظيف پاشا اين والى دستور داده كه علم‌ها را به آن‏ها برگردانند.و نيز گويند كه در حال حاضر اين علم‌ها و پيكره قوچ ابراهيم و چندين پيكره مار كه اين‏ها هم نزد يزيدى‌ها مورد تجليل و ستايش هستند نزد امير شيخان است.رسم بر اين است كه در جشن‌ها و موسم زيارات يا عبادات اين علم‌ها را حركت دهند.محل اين علم‌ها در مقام شيخ عادى در جايى است كه آن را طاووس خاتون مى‌گويند،نزديك جاى ديگرى كه خزينة الرحمن مى‌خوانند.نخست آن‏ها را در مقام شيخ عادى با آبى كه مقدس مى‌پندارند تعميد مى‌دهند،آنگاه آن‏ها را براى زيارت مردم به دهات اطراف مى‌برند.قوّال‌‏ها دسته‌اى از اين مردم هستند كه كار آن‏ها حركت دادن علمها و پيكره طاووس و گردش آن در دهات و دف و دايره زدن در هنگام جشن‌ها و زيارات است.هركدام مقدارى از خاك مقبره شيخ عادى برمى‌دارند و آن را گل مى‌كنند و از آن گلوله‌هاى كوچكى به قدر گردو يا فندق مى‌سازند و آن‏ها را با علم‌ها به دهات اطراف مى‌برند و به عنوان تبرك به مردم مى‌دهند كه براى وقت حاجت نگه دارند.رسم است كه چون به قصد ده يا قصبه‌اى حركت كنند نيم ساعت پيش از آن‏كه به آنجا برسند جارچى روانه كنند كه سه بار در آن ده جار بزند كه» ايها الناس اكنون صورت فرشتگان بر شما وارد مى‌شوند،براى پذيرايى آن‏ها آماده شويد».
آنگاه همه مردم با لباس‌هاى پاك با سرور و شادى و بخور و عطر و با تسبيح و تهليل از ده خارج مى‌شوند و زن‌ها هم هلهله‌كنان همگى به استقبال علم‌ها و صورت‌ها مى‌روند و آن‏ها را با تجليل فراوان به ده وارد مى‌كنند.شرف و اقبال در اين ده نصيب كسى مى‌شود كه علم‌ها و صورت‌ها به خانه او وارد شوند و او هم كسى است كه بيش از ديگران به قوّال كه متولى آن علم‌ها و صورت‌ها است پول بدهد.
آنگاه مجسمه طاووس را در جاى بلندى مى‌گذارند و قوّال‌ها در دو طرف آن و پهلوى آن‏ها شيخ وزير و روبروى مجسمه پيرها و مشايخ و بقيه جماعت و اهل آن ده مى‌نشينند و سپس قوّال‌ها شروع به دف زدن مى‌كنند و پس از اتمام اين تشريفات همگى برمى‌خيزند و با كمال خضوع درحالى‌كه دست‌ها را به سينه گذارده‌اند هفت بار به دور طاووس طواف مى‌دهند. آنگاه در محضر آن مجسمه سفره‌اى رنگين مى‌چينند و پس از خوردن غذا يك‌يك برمى‌خيزند و طاووس را مى‌بوسند و هديه‌اى را كه در قلب خود نيت كرده‌اند مى‌دهند و پس از مردها زنها طاووس و علم را مى‌بوسند و هداياى خود را تقديم مى‌كنند.اين هدايا گاهى فرش يا چيز ديگرى است.در عيدها و جشن‌هاى بزرگ هم به همين طور طاووس را با علم در دهات نزديك مى‌گردانند و در آنجاها هم پس از اين كه به اندازه معين دف و دايره زدند مردم آن را طواف مى‌كنند و اين تشريفات قريب يك ساعت طول مى‌كشد و پس از آن دعا مى‌خوانند و مردم هدايايى كه‏ بايد بدهند مى‌دهند،كسى‏ كه براى زيارت طاووس پيش مى‌رود،چنان‏كه گفتيم بايد با كمال فروتنى با دست‌هاى بسته و با زانو پيش برود و طاووس را زيارت و هداياى خود را تقديم كند.در اين هنگام قوّال بر بالاى سر او مى‌ايستد و در حدود چهل كلمه دعا مى‌خواند و نام همه فرشتگان را بر زبان مى‌راند. و پس از انجام تشريفات طاووس را با آب سماق ترش مى‌شويند و آن را با روغن زيتون چرب مى‌كنند و آن آب را در مشربه مخصوص فلزى مى‌ريزند و بر حاضران مى‌گردانند و هريك كمى از آن را براى تبرك مى‌خورد و چيزى به عنوان هديه مى‌دهد.هر مجسمه طاووس بايد يك علم و يك مشربه مخصوص داشته باشد كه آن را از آب پر مى‌كنند و به مردم مى‌دهند و هركس هم كه از آن آب مى‌خورد چيزى به عنوان هديه مى‌پردازد.
درباره يزيد و سمت و عنوان او گويند: «پيش از يزيد بن معاويه ما را پادشاهى بود به نام يزيد الجعفى كه بين حدود ايران و كردستان مى‌زيسته و بيشتر كردهاى يزيدى از نسل او و بقيه از نسل آشورى هستند.مدتها پس از او خداوند يزيد را فرستاد.در آن روزگار دو قبيله وجود داشت،يكى بنى‌اميه و ديگرى بنى‌هاشم.بنى‌اميه تواناتر از بنى‌هاشم بودند،ولى با قيام محمد (ص) پيغمبر اسماعيلى‌ها(مسلمانان) قبيله بنى‌هاشم بر بنى‌اميه نيرو گرفت و بدين جهت معاويه پدر يزيد براى مصلحت روزگار به عنوان خزانه‌دار در نزد محمد (ص) باقى ماند.روزى معاويه مشغول تراشيدن سر پيغمبر شد و چون موضعى از آن را بريد و خون از آن جارى شد از ترس اين‏كه خون بر زمين بريزد آن را با زبان خود پاك كرد.محمد متوجه شد و به او فرمود كار بدى كردى،زيرا از نسل تو پس از اين كار كسى به وجود خواهد آمد كه مردمى را به دنبال خود كشد و آن‏ها با امت من به جنگ برخيزند و بر آن‏ها پيروز شوند.معاويه گفت اگر چنين است من هرگز زن نخواهم خواست.پس از مدتى خداوند عقربى را بر او مسلط گردانيد كه او را گزيد؛خويشانش جمع شدند و پزشكان را براى درمان او آوردند پزشكان گفتند اگر زن نگيرد هلاك خواهد شد،پس دختر پيرى به سن هشتاد سال كه اسمش مهوسه و خواهر عمر خطاب بود براى او بياوردند و معاويه با او درآميخت.روز بعد آن پير زال به صورت دخترى بيست و پنج ساله درآمد و آبستن شد و ملك يزيد را به دنيا آورد و اين بدان علت بود كه خداوند به فرشته طاووس وعده كرده بود كه ملك يزيد را بفرستد و اين واسطه را سبب گردانيد كه وى از نور خدا كه به نام يازيد خوانده مى‌شود آفريده شود.»
پس از يزيد كسى كه در سلسله پيشوايان دينى و در عبادات يزيدى‌ها شأن و مقامى دارد و قبر او بزرگترين زيارتگاه و مكان مقدس و محل حج آن‏ها به شمار مى‌رود شيخ عادى است.هرچند شيخ عادى شخصى تاريخى بوده كه در قرن ششم هجرى از حدود شام و فلسطين به اين منطقه رفته و اين گروه را مريد و پيرو خويش كرده،ولى مطالبى كه درباره او ذكر مى‌كنند و كرامات و معجزاتى كه به او نسبت مى‌دهند او را به يك شخص پندارى و افسانه‏اى تبديل ساخته،نه يك موجود تاريخى.آنچه درباره او مى‌گويند از اين قرار است: شيخ عادى در نزديكى درياى مرده در فلسطين مى‌زيسته.گويند او در كوه هكاريه ظهور كرد،اصلش از اطراف حلب و بعلبك بوده،پس از مهاجرت به اين منطقه در كوه لالش كه نزديكى‌هاى موصل است مقيم شد،و بعضى گفته‌اند او از اهل حران بوده و نسبش به مروان حكم مى‌رسد.
درباره شيخ عادى و كرامات و معجزات او عقايد افسانه مانندى دارند.مثلا معتقدند كه شيخ عادى باد را به زير فرمان داشته و هر وقت فرمان مى‌داده باد از جريان باز مى‌ايستاده،و همچنين گويند كه وقتى او در كوه لالى بود وعظ شيخ عبدالقادر گيلانى را در بغداد مى‌شنيد و روى زمين با چوب دايره‌اى رسم مى‌كرد و هركس در آن دايره قدم مى‌گذاشت او هم وعظ شيخ عبد القادر را مى‌شنيد.
معتقدند كه شيخ عادى وزير بزرگ خدا است و همه امور با فرمان و تدبير او در آسمان و زمين اجرا مى‌شود.در كتاب جلوه حكايت ذيل درباره شيخ عادى آمده است: يك بار خداى بزرگ شيخ عادى و مريدانش را به آسمان دعوت كرد،در آنجا براى اسب‌هاى اين مهمانان كاه يافت نشد.شيخ عادى بعضى از مريدانش را به زمين فرستاد كه بروند و از خرمن‌هاى او كاه براى اسب‌ها بياورند و آن‏ها هم رفتند و از خرمن گندم او كاه آوردند و مقدارى از كاه‌ها در بين راه ريخت و اثر آن هم در آسمان باقى ماند و اين همان خط كهكشان است كه شب‌ها در آسمان پيدا است.
يزيدى‌ها قايل به تناسخ ارواح هستند و معتقدند كسى ‏كه مى‌ميرد روح او در قالب ديگرى دوباره به اين جهان برمى‌گردد و زندگى از سر مى‌گيرد.حلول روح يك شخص در تن موجودى ديگر اعم از حيوان يا انسان به نسبت خوبى و بدى آن شخص و پاكى يا ناپاكى روح او است.براى اين عقيده خود شرح و تفصيلى دارند،مثلا اگر مرده امير يا والى يا شاهى بوده كه با عدالت و راستى فرمان مى‌رانده پس از مرگ روح او به مقام بالاترى مى‌رود،اگر فقير هم بوده ولى سلوك نيك داشته باز هم به مقام بالاتر مى‌رود،ولى اگر در زندگى رفتارى ناپسند داشته و شخصى ناپاك و بدخواه و فاسق و يا آدم‌كش و دزد و راهزن باشد پس از مرگ روحش در تن جانورى پست مانند سگ يا خوك و مانند اين‏ها وارد مى‌شود،و پيش از آن‏كه دوباره به شكل انسان درآيد بايد هفت بار از حيوانى به حيوانى ديگر منتقل شود تا سرانجام به تن انسانى حلول كند،آن هم انسانى پست و بى‌مقدار كه به قوت روزانه خود محتاج باشد و كسى هم به او صدقه‌اى ندهد.و اگر زن يا مردى ميانه‌حال باشد و نيكى و بدى آن‏ها يكسان باشد،روحشان به بدن حيواناتى بى‌آزار و سودمند هم‏چون گوسفند يا بز يا غزال حلول مى‌كند و پس از يك بار دوباره به صورت انسان درمى‌آيد،و اگر بچه‌اى بميرد كه هنوز خوب و بد را تشخيص نداده چهل روز در بهشت شداد بن عاد مى‌ماند و پس از آن دوباره روحش به تن انسان برمى‌گردد.
منبع:
 ملايرى،محمد مهدى: 1379، تاريخ و فرهنگ ايران در دوران انتقال از عصر ساسانى به عصر اسلامى،تهران،انتشارات توس
Advertisements
این نوشته در تاریخ ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s