عسجدی

عبدالعزیز پسر منصور مشهور به عَسجَدی مروزی شاعر ایرانی است که در اوایل سده‌ی چهارم و اواخر سده‌ی پنجم هجری می‌زیست.آگاهى ما درباره وی بسیار کم است؛ زيرا حتى در زمان دولتشاه نيز ديوان اشعارش بدست نمى‌آمده و فقط برخى از اشعار او در تذكره‌ها موجود بوده است‏.
هدایت(مجمع الفصحا ج 1،ص 340) او را مروزى قزوينى و دولتشاه(تذكرة الشعرا چاپ هند،ص 24) هروى دانسته‌اند که صحّت هر دو قول مورد ترديد است.چیزی که مسلم این است كه از معاصران محمود غزنوى و مدّاح او بوده و از نزدیکان او بوده و قصيده‌ای در فتح سومنات،كه به‌سال 416 صورت گرفته بود، سروده بوده است:
تا شاه خسروان سفر سومنات كرد / كردار خويش را علم معجزات كرد
دولتشاه عسجدى را از جمله شاگردان عنصرى دانسته است.هدايت وفات او را سال 432 نوشته است و اگر چنين باشد او فقط باید دوره سلطنت محمود و مسعود را دیده باشد در حالی که بنابر شاهد ديگرى می‌دانيم كه او در دوره سلطنت سلطان مودود بن مسعود (432- 440) زنده بود و آن اشاره در قصيده‌ای از امير الشعرا معزّى است كه در مدح تاج الدين نصير الملك مجد الدوله ابومحمّد منيع بن مسعود از خاندان مشهور منيعى نيشابور گفته و خطاب به ممدوح خود چنين آورده است:
به‌مجلس پدرت عَسجَدى ز بهر طمع / مديح برد به‌ايّام جغرى و مودود
به‌مجلس تو من آورده‏ام ز بهر شرف / عزيز عقدى بگزيده از ميان عقود
منظور از جغرى ابوسليمان داود جغرى بيك سلجوقی است كه از 429 تا 450 بر خراسان حکومت می‌کرد.بنابراين بايد عسجدى بعد از سال 432 فوت كرده باشد.
از اشعار او ابياتى در لباب الالباب و مجمع الفصحا و برخى از كتب‌های دیگر مانند ترجمان البلاغة و حدائق السحر و المعجم و لغت فرس اسدى و فرهنگ جهانگيرى و جنگها آمده است.برخی اشعار او چنین هستند:
چرا نه مردم عاقل چنان بُوَد كه به عمر / چو دردِ سر كُنَدَش مردمان دُژَم گردند
چنان‌چه بايد بودن كه گر سرش ببُرى / به سر بريدنِ او دوستان خُرَم گردند
**
خجسته دولت عالى چنين كرد اين ملك پيمان / كه فتحى نو دهد هر روز از يك گوشه گيهان‏
فرود آرد سپاهت را بگرد كشور عاصى / برآرد گرد از آن كشور به‌سوى گنبد گردان‏
برانگيزد ز شادروان سپاه پادشاهى را / نشاند يك غلامت را بر آن شاهانه شادروان …
چو بازيگر همى رفتند خم داده ميانك را / به‌حلق اندر يكى حلقه بتن عريان بدل بريان‏
نهاده دست چون كوران همه بر پشت يكديگر / عصاى يكدگر گشته نژند از تهمت عصيان …
**
ز بس خون‌ها كه می‌ريزى به غَمزه / شمار كشتگان نايد بيادت‏
گر از خون ريختن شرمت نيايد / ز رنج غَمزه بارى شرم بادت‏
**
ساقى به آبگينه بغداد درفگند / ياقوت‏ رنگ باده خوش‌خوار مشك‌بو
گويى كه پيشِ عاشق معشوقِ مهربانش / بگريست و برافتاد به رخساره اشك او
از دل برآوريد دَمِ سرد و آه گرم / بفشرد آب ديده و بگداخت رنگِ رو
**
آن آتش كَز بلندىِ بالا / مر ابرِ بلند را كند روزَن‏
وز ابر چو سر برون زند نورش / چون ماه بر آسمان زند خرمَن‏
مانَد تنِ او ببسَّدين ابرى / زو قطره‏ چَكان چو زرّگون ارزَن‏
هرقطره زر كه زو جدا گردد / چون سيم فروفتد به پيرامن‏
باز از حركات چون بياسايد / از لاله ستانش بردَمَد سُوسن‏
**
صُبح‌است و صبا مشك‌فشان مى‌گذرد / درياب كه از كوى فلان مى‌گذرد
برخيز چه خُسبى كه جهان مى‌گذرد / بويى بستان كه كاروان مى‌گذرد
**
دل دوش هزار چاره‌سازى مى‌كرد / با وعده دوست عشق‌بازى مى‌كرد
تا بر كف پاى تو تواند ماليد / دل را همه شب ديده نمازى مى‌كرد
منبع:
صفا، ذبیح‌الله: 1378،تاریخ ادبیات در ایران،تهران، انتشارات فردوس
براون، ادوارد: 1367،تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى،ادوارد براون،ترجمه فتح‌الله مجتبائى و غلام‌حسين صدرى افشار،تهران،انتشارات مروارید
Advertisements
این نوشته در ادبیات ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s