عنصری

سرآمد سخنوران پارسى در دربار محمود و مسعود،و استاد مطلق در مدح و غزل و قصيده بعد از رودكى،ابوالقاسم حسن بن احمد عنصرى بلخی‌ است.عوفى او را «مقدّم شعرا عهد و پيشواى فضلا زمان» خوانده(لباب الالباب ج 2 ص 29) و او به واقع شايسته چنين توصیفی بوده است.
نام و نسب و تخلّص او را منوچهرى در اين دو بيت از قصيده‌ای كه در مدح وى سروده آورده است:
تو همى تابى و من بر تو همى خوانم به مهر/هر شبى تا روز ديوان ابوالقاسم حسن‏
استاد استادان زمانه عنصرى/عنصرش بى‌عيب و دل بى‌یغشّ و دينش بى‌فتن‏
او را متولد شهر بلخ دانسته‌اند(تذكرة الشعرا ص 24 و مجمع الفصحا ج 1 ص 355). از آغاز زندگی او اطلاع روشنى در دست نيست جز آنكه برخى نوشته‌اند كه وى بعد از مرگ پدر و مادر اموالی برداشت و به تجارت پرداخت و در ضمن سفر بدست قاطعان طريق افتاد و ثروتش برباد رفت.بعد از آن آهنگ فراز آوردن علم كرد.اين داستان كه در بعضی از كتب و مآخذ آمده و گاه(در كتاب الفرج بعد الشدّة) با تفصيل همراه است،يك مطلب را می‌رساند و آن رفاه مالی خاندان عنصرى و پرداختن او به شعر و ادب است.
دولتشاه نوشته است كه عنصرى شاگرد ابوالفرج سگزى شاعر اواخر قرن چهارم بوده است(تذكرة الشعرا ص 18).چنانكه از اشعار عنصری معلوم می‌شود اطلاعات او تنها منحصر به ادب و شعر نبود بلكه او مخصوصا از علومی كه در قرن چهارم در خراسان رائج بوده اطلاعات كافى داشته است.
عنصرى بنابر قول مشهور بوسيله امير نصر بن ناصر الدين بخدمت سلطان تقرّب يافت(مجمع الفصحا، ج 1 ص 355) و اين دعوى را بعضى از ابيات خودش هم تا حدّى تأييد می‌كند.مثلا عنصرى در يكى از قصائد خود كه در مدح امير نصر است گويد:
كه بودم من اندر جهان پيش از اين/كه را بود در گيتى از من خبر
ز جاه تو معروف گشتم چنين/من اندر حضر نام من در سفر
 ورود عنصرى به دربار محمود ظاهرا در سالهاى نخستين سلطنت آن پادشاه اتفاق افتاده بود و به سبب همين قدمت و سابقه،و نيز از آنجا كه معرّف او برادر سلطان بود،و همچنين بر اثر مهارت در علم و ادب و شعر،در نزد سلطان تقرّب بسيار يافت و در شمار ندما سلطان درآمد و اين معنى را حكايت نظامى عروضى(چهار مقاله ص 34- 36) راجع به پشيمانى محمود از كوتاه كردن زلف اياز و وارد شدن عنصرى بر او و ساختن رباعى معروف‏
(كى عيب سر زلف بت از كاستن است …)
روشن می‌كند.و به دلیل همين تقرّب و تقدّم بر شعرا عنصرى ثروت بسيار فراهم آورد چنانكه به مال و ثروت بسيار در ميان شاعران بعد از خود مشهور بود و خاقانى درباره او گفته است:
بلى شاعرى بود صاحبقران/ز ممدوح صاحبقران عنصرى‏
ز معشوق نيكو و ممدوح نيك/غزل‌گو شد و مدح‏خوان عنصرى‏
بدور كرم بخششى نيك ديد/ز محمود كشورستان عنصرى‏
بده بيت صد بدره و برده يافت/ز يك فتح هندوستان عنصرى‏
شنيدم كه از نقره زد ديك‌دان/ز زر ساخت آلات خوان عنصرى‏
 عنصرى در اکثر سفرهاى جنگى محمود با او همراه بود و برخى از قصايدش‏ در وصف همين سفرهاى جنگى است.
در دوره سلطان مسعود نيز عنصرى مقام و مرتبه خود را حفظ كرد و همچنان مقدّم شعرا شمرده می‌شد و در عهد همين پادشاه بود كه منوچهرى قصيده معروف خود را،كه با لغز شمع آغاز می‌شود،در مدح او ساخت.
عنصرى چنانكه از اشعار او آشكار است فردی بلندهمّت و بزرگ‌منش بود و از اين‌روى با آنكه قصائد خود را به مدح اختصاص داده،در آنها گاه از بيان مضامين اخلاقى و اشعارى كه نماينده علوّ طبع وى باشد،تخلّف نورزيده است. وقار و متانت اين شاعر حتى در تغزّلها و غزلهاى او هم آشكار است.
وفات او را در سال 431 نوشته‏اند.
ديوان عنصرى را دولتشاه قريب سه هزار بيت نوشته است(تذكرة الشعرا ص 24) ولى اكنون مجموع اشعار وى در ديوان او يا كتب ادبى مانند ترجمان البلاغة و حدائق السحر و لغت فرس اسدى و المعجم فى معايير اشعار العجم و جز آنها،اندكى از دو هزار بيت تجاوز می‌كند و مشتمل است بر قصايد و چند غزل و رباعى و ابيات پراکنده از مثنويهاى او.
عنصرى غير از ديوان خود منظومه‌هايى نيز داشت كه بنابر نقل عوفى(لباب الالباب ج 2 ص 32) عبارت بوده است از: «شاد بهر و عين الحيوة» و «وامق و عذرا» و «خنگ بت و سرخ بت».
موضوع مثنوى شادبهر و عين الحيوة،داستانى بوده كه ابوريحان بيرونى آنرا بنام حديث قسيم السرور و عين الحيوة از پارسى به عربى ترجمه كرد(فهرست كتب محمد بن زكريا ص 39) و خنگ بت و سرخ بت داستانى بوده محلّى مربوط بدو بت در باميان بلخ كه هنوز باقي است. اين داستان را هم ابوريحان به عربى ترجمه كرد و نام آنرا «حديث صنمى الباميان» گذاشت.
وامق و عذرا داستانى كهن بود كه عنصرى آنرا در بحر متقارب به نظم كشيد و برخى از ابيات آن در دست و در فرهنگ‌ها پراکنده است مانند اين ابيات كه در لغت فرس اسدى آمده:
ابا ويژگان ماند وامق به جنگ/نه روى گريز و نه جاى درنگ …
بفرمود تا آسنستان پگاه/بيامد به نزديك رخشنده ماه‏
بدو داد فرخنده دخترش را/به گوهر بياراست اخترش را
بتنجيد عذرا چو مردان جنگ/ترنجيد بر بارگى بى‌درنگ‏
اين سه بيت از يك مثنوى ديگر عنصري است كه معلوم نیست برای کدام است
چون بيامد بوعده بر سامند/آن كنيزك سبك ز بام بلند
برَسَن سوى او فرود آمد/گفتى از جنبشش درود آمد
جان سامند را بلوس گرفت/دست و پاى و سرش ببوس گرفت‏
منبع:
صفا،ذبیح الله 1378:تاریخ ادبیات در ایران،تهران،انتشارات فردوس
Advertisements
این نوشته در ادبیات ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s