کسائی مروزی

کسائی شاعر ایرانیِ قرن چهارم است.كنيه او بنابر نقل نظامى عروضى(چهار مقاله ص 28) «ابوالحسن» و بنابر نقل آذر و هدايت «ابواسحق»،و لقبش مجد الدين(مجمع الفصحا ج 1 ص 482)و همه جا منعوت به «حكيم» است و نامش معلوم نيست.
در علّت مشهور شدنش به كسائى هدايت گفته است:«گويند سبب اين تخلّص آن است كه كسوت زهد دربرداشته و كلاه فقر بر سر گذاشته» و پيداست كه اين‌گونه توجيهات دور از دقّت و صحّت است و بعيد نيست كه به سبب حرفه خود يا اسلافش بدين نام خوانده شده باشد. محل تولد او چنان‌كه از تذكره ‏ها برمي‌آيد مرو بوده و خود نيز دراين بيت اشاره كرده است:
زيبا بود ار مرو بنازد بكسائى/چونانكه سمرقند باستاد سمرقند
ولادتش در سال 341 اتفاق افتاده است بنابر ابيات ذير:
بسيصد و چهل و يك رسيد نوبت سال/چهارشنبه و سه روز باقى از شوّال‏
بيامدم بجهان تا چه گويم و چه كنم/سرود گويم و شادى كنم بنعمت و مال‏
 بنابراين ولادت او مدت‌ها پس از فوت رودكى اتفاق افتاده و اينكه آذر و هدايت او را از معاصران رودكى دانسته‌اند اشتباه كرده‌اند.
كسائى بنابر بيت ذيل:
ايا كسائى پنجاه بر تو پنجه گذاشت/بكند بال ترا زخم پنجه و چنگال‏
تا سال 391 زنده بود و باز بنابر ابيات ذيل كه در لغت فرس بنام او ضبط است:
پيرى مرا بزرگرى افگند اى شگفت/ بى‏ گاه و دود از دم و همواره سُرف سُرف‏
زرگر فروفشاند كُرف سيه بسيم/من باز برنشانم سيم سره بكُرف‏
و دو بيت ذيل از همان مأخذ:
نَوَرْدْ بودم تا وَرد من مُوَرَّد بود/براى وَرد مرا ترك من همى پرود
كنون گران شدم و سرد و نانَوَرْد شدم/از آن سبب كه بخيرى همى بپوشم وَرد
به پيرى رسيده و زياد عمر كرده بود. ناصرخسرو هم همه ‏جا به‌پيرى و فرسودگى كسائى اشاره كرده است و گويا اواخر عمر كسائى با اوايل عمر ناصرخسرو (ولادت سال 394) مصادف بوده است.
از مجموع اين شواهد چنين معلوم مي‌شود كه كسائى در اواخر عهد سامانى و اوايل عهد غزنوى مي‌زيسته و به‌همين سبب هم عوفى او را در شمار شعراء آل سبكتكين نام برده است.
كسائى در آغاز كار شاعرى مدّاح بود و از مدايح او قطعاتى در تذكره‏ ها موجود است ولى در اواخر عمر از اين‌كار پشيمان شد و دو بيت زیر اين معنى را نيك مي‌رساند:
جوانى رفت و پندارى بخواهد كرد پدرودم/بخواهم سوختن دانم كه هم آنجا بپيهودم
بمدحت كردن مخلوق روح خويش بشخودم/نكوهش را سزاوارم كه جز مخلوق نستودم ( لغت فرس ص 113 و 476)
و از اينجا مي‌توان گفت مواعظ كسائى مربوط به‌ همين دوره از زندگانى او بوده است.
یکی از ممدوحان او،عتبى وزير سامانيان بود كه سوزنى در بيت زیر به انعام و احسان او نسبت به‌ كسائى سخن گفته است:
كرد عتبى با كسائى همچنين كردار خوب/ ماند عتبى از كسائى تا قيامت زنده نام‏
عتبى عبيداللّه بن احمد بن حسين در سال 365 به وزارت نوح بن منصور رسيد و در سال 372 در همين مقام كشته شد. یکی ديگر از ممدوحان كسائى،سلطان محمود غزنوى است كه در لباب الالباب قطعه‏ اى از كسائى در ستايش او نقل شده است.
كسائى بنابر آنچه از اشارات نويسندگان قديم شيعه (رجوع شود به: بعض مثالب النواصب فى نقض فضايح الروافض چاپ آقاى محدث، تهران 1331 ص 252 و 628) و نيز از سخنان خودش بر‌می‌آید،به مذهب تشيّع معتقد بوده و تشيّع او از اين قطعه به خوبی برمی‌آيد:
مدحت كن و بستاى كسى را كه پيمبر/بستود و ثنا كرد و بدو داد همه كار
آن كيست بدينحال و كه‏بودست و كه ‏باشد/جز شير خداوند جهان حيدر كرّار
اين دين هُدى را بمثل دايره ای دان/پيغمبر ما مركز و حيدر خط پرگار
علم همه عالم به على داد پيمبر/چون ابر بهارى كه دهد سيل بگلزار
از اشعار كسائى چیز زیادی باقى نمانده و مجموع اشعارش عبارت است از آنچه در تذكره‌ها و كتب لغت و ادب آمده است. ابيات پراکنده او معمولا بازمانده از قصائدی است كه اين شاعر استاد ساخته بود و يكى از ابيات او يعنى:
اندر آن ناحيت بمعدن كوچ/كوچگه داشتند كوچ و بلوچ‏
 که مي‌رساند وى مثنويى ببحر خفيف داشته است.
از اشعار موجود كسائى به خوبى مي‌توان دريافت كه او از استادان مسلّم زمان خود بوده و در ابداع مضامين و بيان معانى و توصيفات و ايراد تشبيهات لطيف طبيعى،مهارت و قدرت بسيار داشته است. كسائى گذشته از توصيفات و مدايح شيوايى كه ساخته،در موعظه و حكمت هم نخستين شاعری است كه توانست به مراحل مهمى از پيشرفت نائل شود و در حقيقت اين نوع از شعر را در اواخر قرن چهارم به كمال رساند و مقدّمه ظهور شاعرانى از قبيل ناصر بن خسرو قباديانى شود.
ناصرخسرو در اشعار خويش چندين بار بنام كسائى اشاره كرده است و از همه آنها معلوم مي‌شود كه علّت ذكر نام اين شاعر در پايان قصائد حكمى ناصر،مشهور شدن  كسائی در مواعظ و نصايح، و شهرت آن قصائد در میان اهالی مرو است كه ناصرخسرو قسمتى از زندگى خود را در آن گذرانده بود.مثلا در اين دو بيت كاملا اين معنى آشكار مي‌شود:
از حجّت گير پند و حكمت/گر حكمت و پند را سزايى‏
با نَو سخنان او كهن گشت/آن شُهره مقالت كسايى‏
و حتى ناصر در بعضى از اين قصائد،از قصيده‏ هاى كسائى را استقبال كرده و آن‌را جواب داده است مانند قصيده:
اين گنبد پيروزه بى‏روزن گردان/چونست گلستان گه و گاهى چو بيابان‏
که از کسائی است و ناصرخسرو خود در آخر آن قصيده به اين امر اشاره كرده و گفته است:
پژمرد بدين شعر من اين شعر كسائى/اين گنبد گردان كه برآورد بدين‏سان

 

منبع:
صفا،ذبیح الله 1378:تاریخ ادبیات در ایران،تهران،انتشارات فردوس
Advertisements
این نوشته در ادبیات ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s