سیامک در شاهنامه

سردودمان شاهان پیشدادی، پسر نخستین جفت آدمی، مشی و مشیانه (بندهش ص 83؛مجمل التواریخ و قصص،ص 24 و 26؛فارس‌نامه ص 10) و بنابراین نواده کیومرث است.
بلعمی آورده است که «کیومرث را دختری بود ماریه نام و پسری بود ماری نام،که خلیفت بود از پس وی».کیومرث آن دو را به یکدیگر داد (تاریخ بلعمی،ص 121). از ماریه و ماری پسری زاده شد نیک‌روی که او را سیامک نام کردند (تاریخ بلعمی،ص 124). ماری و ماریه را همان مشی و مشیانه دانسته‌اند.مسعودی نیز او را نواده کیومرث نوشته است، ولی از پدری یزنیق نام (مروج‌الذهب،ص 230). اما در برخی منابع سپسین سیامک را پسر کیومرث شمرده‌اند (شاهنامه به تصحیح جلال خالقی، 1/ 22/ 14-15؛تاریخ غررالسیر،ص 5). در بندهش یکی از نوادگان سیامک، هوشنگ است که ایرانیان نژاد و تبار بدو می‌رسانند (همچنین مجمل التواریخ و قصص،ص 24). در شاهنامه هوشنگ پسر سیامک است (شاهنامه به تصحیح جلال خالقی،1/ 24/ 50-51). بلعمی نیز او را پسر سیامک می‌داند از مادری «باهُش و خرد» و «میشی» نام که دختر فراهده، نبیره کیومرث بوده است (تاریخ بلعمی،ص 125). ضحاک نیز از پسینیان سیامک دانسته‌اند.
بر پایه شاهنامه، سیامک به دست خزوران دیو که بچه اهریمن و «وارونه دیوی سیاه» (شاهنامه به تصحیح جلال خالقی،1/ 23/ 31 و 35) بوده کشته شده است. این رخداد اندوهبار آن‌چنان مایه درد و دریغ ایرانیان بود که بر پایه آن، افسانه‌های مردمی پدید آمد و تا کنون پایدار مانده است (فردوسی‌نامه،مردم و شاهنامه، 2/ 369). بر پایه تاریخ بلعمی (تاریخ بلعمی،ص 125-126)، کیومرث پیکر سیامک را در ستودانی در کوه بلخ نهاد. در این کتاب پسر کتاب کیومرث که به دست دیوان می‌شود، پشنگ نام دارد: «و این پسر همیشه بر کوهها بودی و خدای را پرستیدی» (تاریخ بلعمی،ص 114).
ریشه و معنی سیامک به درستی دانسته نیست، اما در پیشینه این نام می‌توان گفت: در اوستا از کوهی سخن رفته است به نام «سیاماکا» (یشتها،پورداوود،ص 328،حاشیه 9). کا، در آن، پساوند می‌تواند بود. ستاک نام «ساما» در اوستایی به معنی سیاه است و همان است که نام سام نیز از آن برآمده است. همتای این واژه در سانسکریت «شیاما»ست و «شیاماکا»، که با «سیاماکا»ی اوستایی سنجیدنی است، در این زبان به معنی گونه‌ای ارزن تیره رنگ است (نامه باستان،میرجلال کزازی،1/ 237). در اسطوره شناسی، کوه‌ها یا دیگر پدیده‌های گیتی به انسان یا جانداران دیگر دگرگون می‌شوند. نمونه‌ای دیگر از این گونه، کوه «ارزورا» در اوستاست که سپس به دیوی دگرگونی یافته است، همان دیوی که در شاهنامه «خزوران» نامیده شده است و هم اوست که سیامک را از پای درمی‌آورد (نامه باستان،میرجلال کزازی،1/ 237-238).
سیامک نام پهلوانی توانی نیز هست که در نبرد دوازده‌رخ، گرازه، هماورد ایرانی وی، او را چنان بر زمین می‌زند که استخوان‌هایش درهم می‌شکند و فرو می‌ریزد و در دم جان می‌سپارد (شاهنامه به تصحیح جلال خالقی،4/ 119-120 / 1872-1879).
منبع:
کزازی،میرجلال‌الدین:1390،مقاله «سیامک» در «فردوسی و شاهنامه‌سرایی»،تهران،انتشارات فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی
Advertisements
این نوشته در فردوسی و شاهنامه ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای سیامک در شاهنامه

  1. دخی :گفت

    درود وسپاس

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s