بیژن و منیژه،نخستین سروده فردوسی

نخستین تالیف فردوسی،داستان بیژن و منیژه است که آن را به درخواست همسر خود به نظم آورده است و واقعه زیر علت تالیف این داستان است:
در یکی از شب‌ها فردوسی در باغ خود خوابیده بود و به علت نا‌معلومی خوابش نمی‌برد. وقتی اضطراب و پریشانی اش بیشتر شد،همسر خود را صدا کرد.او شمع و شراب و میوه برایش آورد و با موسیقی و آواز انبساط خاطر شاعر را مدتی فراهم نمود.سپس گفت که من برای تسکین قلب تو داستانی از دفتر باستان می‌خوانم که مشتمل بر رزم و بزم و عشق و فریب است و با شنیدن آن تو از نیرنگ بازی های آسمان تعجب خواهی کرد.او گفت من داستان را بر تو می‌خوانم به شرطی که پس از شنیدن آن را به نظم درآوری.
شبى چون شبه روى شسته بقير/نه بهرام پيدا نه كيوان نه تير
دگر گونه آرايشى كرد ماه/بسيچ گذر كرد بر پيشگاه
شده تيره اندر سراى درنگ/ميان كرده باريك و دل كرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژورد/سپرده هوا را بزنگار و گرد
سپاه شب تيره بر دشت و راغ/يكى فرش گسترده از پرّ زاغ
نموده ز هر سو بچشم اهرمن/چو مار سيه باز كرده دهن
چو پولاد زنگار خورده سپهر/تو گفتى بقير اندر اندود چهر
هر آنگه كه برزد يكى باد سرد/چو زنگى بر انگيخت ز انگشت گرد
چنان گشت باغ و لب جويبار/كجا موج خيزد ز درياى قار
فرو ماند گردون گردان بجاى/شده سست خورشيد را دست و پاى
سپهر اندر آن چادر قيرگون/تو گفتى شدستى بخواب اندرون
جهان از دل خويشتن پر هراس/جرس بر كشيده نگهبان پاس
نه آواى مرغ و نه هرّاى دد/زمانه زبان بسته از نيك و بد
نبد هيچ پيدا نشيب از فراز/دلم تنگ شد زان شب دير ياز
بدان تنگى اندر بجستم ز جاى/يكى مهربان بودم اندر سراى
خروشيدم و خواستم زو چراغ/برفت آن بت مهربانم ز باغ
مرا گفت شمعت چبايد همى/شب تيره خوابت ببايد همى
بدو گفتم اى بت نيم مرد خواب/يكى شمع پيش آر چون آفتاب
بنه پيشم و بزم را ساز كن/بچنگ آر چنگ و مى آغاز كن
بياورد شمع و بيامد بباغ/برافروخت رخشنده شمع و چراغ
مى ‏آورد و نار و ترنج و بهى/زدوده يكى جام شاهنشهى
مرا گفت بر خيز و دل شاد دار/روان را ز درد و غم آزاد دار
نگر تا كه دل را ندارى تباه/ز انديشه و داد فرياد خواه
جهان چون گذارى همى بگذرد/خردمند مردم چرا غم خورد
گهى مى ‏گساريد و گه چنگ ساخت/تو گفتى كه هاروت نيرنگ ساخت
دلم بر همه كام پيروز كرد/كه بر من شب تيره نوروز كرد
بدان سرو بن گفتم اى ماهروى/يكى داستان امشبم بازگوى
كه دل گيرد از مهر او فرّ و مهر/بدو اندرون خيره ماند سپهر
مرا مهربان يار بشنو چگفت/ازان پس كه با كام گشتيم جفت
بپيماى مى تا يكى داستان/بگويمت از گفته باستان
پر از چاره و مهر و نيرنگ و جنگ/همان از در مرد فرهنگ و سنگ
بگفتم بيار اى بت خوب چهر/بخوان داستان و بيفزاى مهر
ز نيك و بد چرخ ناسازگار/كه آرد بمردم ز هر گونه كار
نگر تا ندارى دل خويش تنگ/بتابى ازو چند جويى درنگ
نداند كسى راه و سامان اوى/نه پيدا بود درد و درمان اوى
پس آنگه بگفت ار ز من بشنوى/بشعر آرى از دفتر پهلوى
همت گويم و هم پذيرم سپاس/كنون بشنو اى جفت نيكى شناش
 
داستان بیژن و منیژه آن چنان دلکش و دلچسب است که مرد و زن،پیر و جوان،هر کس تحت تاثیر آن قرار می‌گیرد.خلاصه داستان چنین است:
ارمانيان برای دادخواهی نزد کیخسرو می‌آیند و از حمله گرازها که به زراعت و کار آن‌ها آسیب رسانده،گریه و ناله می‌کنند.پادشاه پس از شنیدن حرف‌های آنان رو به پهلوانان کرد و گفت: «چه کسی به جنگ گرازها می‌رود؟» بیژن داوطلب انجام این کار می‌شود و کیخسرو،گرگین را نیز به عنوان راهنما همراه او می‌فرستد.
پس از انجام ماموریت بیژن آماده بازگشت می‌شود اما گرگین که بر شهرت و آینده او حسادت می‌کرد،برای از بین بردن آبروی بیژن وی را می‌فریبد و می‌گوید: «در فاصله دو روز راه،در سر حد توران،تفرجگاه بسیار زیبایی وجود دارد که دختران تورانی در فصل بهار در آنجا جشن برگزار می‌کنند.منیژه دختر پادشاه توران نیز که در زیبایی همتایی ندارد هر سال به آنجا می‌آید.اگر بپذیری به آنجا برویم و از میان آنها دخترانی را گرفته و به ایران ببریم،از این کار شهرت زیادی کسب خواهیم کرد».
بیژن ساده لوح فریب او را خورده و به ناحیه ترکستان می‌رود. منیژه دختر افراسیاب پادشاه توران،که برای تفریح به آنجا آمده بود با دیدن بیژن عاشق وی می‌شود و توسط دایه اش او را به خرگاه  خود می‌آورد. شاهزاده خانم پس از چند روز از فکر فراق بیژن تاب نیاورده و به او داروی بیهوشی می‌خوراند و او را بیهوش کرده به کاخ پادشاهی می برد.این خبر توسط نگهبان کاخ به پادشاه می‌رسد؛به دستور پادشاه نگهبانان افراسیاب بیژن را زندانی کرده و در چاه تاریکی زندانی می کنند.کاخ منیژه به غارت می‌رود و شاهزاده خانم در لباس فقیرانه از کاخ طرد می‌شود؛اکنون او با گدایی شکم خود و زندانی را سیر می‌کند.در اینجا توسط جام جهان نما،کیخسرو از زندانی بودن بیژن با خبر می‌شود.

manizhe 1

در این هنگام کیخسرو با دیدن اندوه گیو جام جهان‌نمای خود را پیش‌آورده و احوال کشور را در آن مشاهده می‌کند.به دنبال این بالاخره کیخسرو در جام جهان‌نما بیژن را می‌بیند.گیو نامه‌ای از سوی شاه به زابلستان نزد رستم می‌فرستد.رستم بهمراه گروهی برای نجات بیژن رهسپار توران می‌شوند و پیش از آن به درخواست گرگین برای او نزد شاه پادرمیانی می‌کند تا وی آزاد گردد.رستم و گروهش لباس تاجران و بازرگانان بر تن می‌کنند که کسی آن‌جا متوجه نیت‌شان نشود.پس از این‌که به‌عنوان تاجر در توران غرفه می‌زنند.

manizhe 2

منیژه که سرگردان با سر و پای برهنه به‌دنبال غذا برای بیژن بود به گروه رستم می‌رسد.از زبان‌شان می‌فهمد که ایرانی هستند و برایشان داستان را شرح می‌دهد و از گیو رستم و کیخسرو می‌پرسد.رستم که مظنون شده‌بود واقعیت را فاش نکرد.اما به منیژه که ناامید در حال برگشتن بود یک مرغ بریان می‌دهد و به ‌او می‌گوید آن را برای محبوبش ببرد.در همین حین رستم انگشتری معروف خود را درون شکم مرغ می‌گذارد تا اگر واقعیت داشته‌باشد بیژن منیژه را باز نزد او بفرستد.بیژن در حال خوردن مرغ انگشتری را می‌یابد و منیژه را آگاه می‌کند.منیژه به نزد رستم می‌آید و گفته بیژن را برایش شرح می دهد که آیا تو صاحب رخش هستی؟ رستم که از حقیقت ایمان یافته‌بود به منیژه خاطرنشان می‌کند که شب هنگام نیمه‌وقت بر سر چاه آتش برافروزد و رستم بدنبال آتش بدانجا می‌آید.
منیژه شب‌هنگام هیزم جمع کرده و آتش بزرگی بپا می‌کند.رستم به سر چاه می‌آید و سنگ بزرگ را کنار می‌زند و طنابی به‌درون چاه می‌فرستد.پیش از آن‌که بیژن از چاه خارج شود رستم از او سوگند می‌خواهد که پس از آزادی کاری با گرگین میلاد نداشته‌باشد.بیژن نمی‌پذیرد و عنوان می‌کند قصد کشتنش را دارد.رستم نیز طناب را رها می‌کند و بیژن باز به چاه می‌افتد.بالاخره او می‌پذیرد که از گرگین بگذرد.رستم منیژه را بهمراه چند تن از محل دور می‌کند و با پهلوانان دیگر از جمله بیژن به کاخ افراسیاب می‌تازد و کاخ او را به آتش می‌کشد. سرانجام رستم با بیژن و منیژه به ایران برمی گردد.
(این داستان را از شاهنامه چاپ مسکو دنبال کنید)
 
استعمال الف اشباع به پیروی از عربی توسط استادان دیگر چون رودکی و دقیقی،قبل از فردوسی به کار رفته است و این حرف در بسیاری از جاهای هزار بیت دقیق که در شاهنامه محفوظ مانده است،دیده می‌شود.این الف برای زیبایی در آخر اسم و یا فعل آورده می‌شد؛مثلا این ابیات دقیقی:
پس آن دختر نامور قيصرا/كه ناهيد بد نام آن دخت را
يكى چاره بايد سگاليدنا/و گرنه ره ترك ماليدنا
الف زاید در داستان بیژن و منیژه 37 بار به کار رفته که خود یک مسئله شگفت آوری است،زیرا در بقیه شاهنامه بیش از 15 بار دیده نمی‌شود که تقریبا 10 مثال از این الف زاید در داستان کیومرث و ابیات دقیقی می‌باشد(بر اساس شاهنامه تصحیح ماکان).پس چنین استنباط می‌شود که داستان بیژن و منیژه از بقیه شاهنامه بسیار پیشتر نوشته شده است یعنی در آن هنگام که فردوسی هنوز سبک خاص خود را برنگزیده بود.
از آنجا که فردوسی در سال 370 که به شاهنامه ابومنصور دست یافت شاعری جوان و نامدار بود،ممکن است بتوانیم سروده شدن بیژن و منیژه را در حدود سال 365 بدانیم که شاعر 36 سال بوده است.
 
منابع:
شیرانی،حافظ محمودخان:1369،در شناخت فردوسی،ترجمه شاهد چوهدری،تهران،انتشارات علمی و فرهنگی
مهرآبادی،میترا:1379،متن كامل شاهنامه فردوسي به نثر پارسی سره،تهران،انتشارات روزگار
Advertisements
این نوشته در Uncategorized, فردوسی و شاهنامه ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s