فردوسی و سلطان محمود

در تاریخ سیستان آمده است(صص 7 -8):
…  و حديث رستم بر آن جمله است كه بوالقسم فردوسى شاهنامه بشعر كرد، و بر نام سلطان محمود كرد و چندين روز همى بر خواند، محمود گفت همه شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست. بوالقسم گفت زندگانى خداوند دراز باد، ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد اما اين دانم كه خداى تعالى خويشتن را هيچ بنده چون رستم ديگر نيافريد، اين بگفت و زمين بوسه كرد و برفت(در حاشيه نوشته ‏اند و راده گذارده كه: و مي گفت‏ سخن گفتم درست و زود رفتم/بعالم نيست مردى همچو رستم‏).ملك محمود وزير را گفت اين مردك مرا بتعريض دروغ زن خواند،وزيرش گفت ببايد كشت،هر چند طلب كردند نيافتند.چون بگفت و رنج خويش ضايع كرد و برفت هيچ عطا نايافته، تا بغربت فرمان يافت‏.
 تاريخ سيستان،مؤلف مجهول(م قرن 5)،تحقيق ملك الشعراى بهار،تهران، انتشارات كلاله خاور، چ دوم، 1366.
Advertisements
این نوشته در فردوسی و شاهنامه ارسال شده و با , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s