حماسه سرایان تاریخ ایران(ابوالمؤید بلخی)

دوره سلطنت سامانیان در خراسان و ماوراء النهر یکی از بزرگترین‏ دوران ادبیات ایران بوده است و نظیر این دوره از زیادیِ گویندگان‏ پارسی زبان کمتر در تاریخ ایران دیده می شود.در میان این گویندگان بزرگ، ابوالمؤید بلخی‏ از نظر تنوع و کثرت آثار مقام مخصوصی دارد.وی یکی از شاعران قرن چهارم هجری است. كنيه او بهمين صورت در لباب الالباب عوفى و مجمع الفصحا و بعضى از كتب قديم مانند ترجمه تاريخ طبرى(ص 40) و مجمل التواريخ و القصص(ص 2) و تاريخ سيستان(ص 35) و لغت فرس اسدى و قابوسنامه(ص 2 و 195-202) و غيره آمده و در تاريخ طبرستان ابن اسفنديار «مؤيد» تنها ذكر شده است. او متولد بلخ است و علاوه بر اشارات تذكره‏ نويسان اين بيت از مقدّمه بعض نسخ منظومه يوسف و زليخا هم همين مطلب را تأييد مي كند:
يكى بو المؤيد كه از بلخ بود
بدانش همى خويشتن را ستود
هدايت(مجمع الفصحا ج 1 ص 81) گفته است كه او رونقى تخلّص مي كرده و بدين نحو او را با ابو المؤيّد رونقى بخارايى اشتباه كرده است.از زندگی او اطلاع كاملى در دست نيست و تنها مي دانيم كه چون نامش در تاريخ بلعمى كه مقارن سال 352 تأليف شده است آمده، ناگزير پيش از اين يعنى در نيمه اول قرن چهارم زندگى مي كرده است.
ابو المؤيّد بلخى داراى آثار منظوم و منثور هردو بوده و او را بايد يكى از شاعران و نويسندگان پركار عهد سامانى دانست.در مقدّمه بعضى از نسخ منظومه يوسف و زليخا در ذكر سابقه نظم اين داستان چنين آمده است:
مر اين قصه را پارسى كرده ‏اند
بدو در معانى بگسترده ‏اند
باندازه دانش و طبع خويش
نه كمتر از آن گفته ‏اند و نه بيش‏
دو شاعر كه اين قصه را گفته ‏اند
بهرجاى معروف و ننهفته ‏اند
يكى بو المؤيد كه از بلخ بود
 بدانش همى خويشتن را ستود
نخست او بدين در سخن بافتست
بگفتست، چون بانگ دريافتست‏
پس از وى سخن‏ باف اين داستان
يكى مرد بُد خوب‏ روى و جوان‏
نهاده ورا بختيارى لقب
گشادى بر اشعار هر جاى لب‏
بچاره برِ مهتران برشدى
 بخواندى ثنا و عطا بستدى …
بنابرين مسلم است كه ابوالمؤيّد بلخى نخستين كسى است كه يوسف و زليخا را به نظم آورده بود ولى معلوم نيست بر چه وزنی، و از اشعار يوسف و زليخاى او چيزى در دست نداريم جز بيت زیر را كه در فرهنگ شعورى آمده:
دليرى كه ترسد ز پيكار شير
زن زاج خوانش نه مرد دلير
اما مهترین اثر او شاهنامه است. از ميان شاهنام هاى منثور فارسى كه در قرن چهارم تأليف شده گويا قديمی تر و مهم تر از همه شاهنامه ابوالمؤيد بلخى‏ بوده است. شاهنامه ابوالمؤيد كتابى بزرگی در شرح تاريخ و داستان هاى ايران قديم بود و آن را شاهنامه بزرگ و شاهنامه مؤيدى هم مى‏ گفته‏ اند. اين كتاب بزرگ شامل بسيارى از روايات ايرانيان راجع به پهلوانان و شاهان بود كه اغلب آنها در شاهنامه فردوسى و ساير منظومه هاى حماسى متروك مانده و از آنها نامى نرفته يا به اختصار سخن گفته شده است مانند اخبار آغش و هادان (از پهلوانان عهد كيخسرو) و كى‏شكن (برادرزاده كيكاوس) و كرشاسپ. علاوه‏ بر این در شاهنامه ابوالمؤيد روایات نريمان و سام و كيقباد و افراسياب و لهراسب هريك به تفصيل بسيار آمده بود.قديمترين منبعس كه در آن به شاهنامه ابوالمؤيد بلخى اشاره شده كتاب تاريخ بلعمى است‏( ترجمه تاريخ طبرى چاپ هند ص 40) و چون اين كتاب مقارن سال 352 تأليف شده است، پس شاهنامه ابوالمؤيد و اجزای آن در نيمه اول قرن چهارم و ظاهرا در اوايل آن قرن نوشته شده بود.
ابوالمؤيد بلخى کتاب منثور دیگری با نام كرشاسپ ‏نامه دارد که اسدی طوسی شاعر بزرگ ايران در قرن پنجم هجرى آن را اساس كرشاسپ ‏نامه خود قرار داد و آن را به نظم درآورد.مولف تاریخ سیستان چندین بار جداگانه از آن نام می برد و خلاصه ای از آن چنین است:
چون كيخسرو بآذرآبادگان رفت و رستم دستان با وى، و آن تاريكى و پتياره‏ ديوان بفر ايزد تعالى بديد، كه آذر گشسپ پيدا گشت، و روشنايى بر گوش اسب او بود و شاهى او را شد با چندان معجزه، پس كيخسرو از آنجا بازگشت و بتركستان شد، بطلب خون سياوش پدر خويش، و هرچه نرينه يافت اندر تركستان همى كشت، و رستم و ديگر پهلوانان ايران با او. افراسياب گريز گرفت و بسوى چين شد، وز آنجا بهندوستان آمد، وز آنجا بسيستان آمد، و گفت من بزنهار رستم آمدم، و او را به بنكوه فرود آوردند، سپاه او همى آمد فوج‏ فوج، اندر بنكوه انبار غله بود، چنان‏ كه اندر هر جانبى از آن بر سه سو مقدار صد هزار كيل غله دايم نهاده بودندى. و جادوان با او گرد شدند، و او جادو بود، تدبير كرد كه اينجا علف هست و حصار محكم، عجز نبايد آورد، تا خود چه باشد. بجادوى بساختند كه از هردو سوى دو فرسنگ تاريك گشت. چون كيخسرو بايران شد و خبر او بشنيد آنجا آمد، بدان تاريكى اندر نيارست شد. و اينجايگه كه اكنون آتشگاه كركويست معبد جاى‏ كرشاسپ بود و او را دعا مستجاب بود بروزگار او، و او فرمان يافت، مردمان هم باميد بركات آنجا همى شدندى، و دعا همى كردندى، و ايزد تعالى مرادها حاصل همى كردى. چون حال برين جمله بود كيخسرو آنجا شد و پلاس پوشيد و دعا كرد، ايزد تعالى آنجا روشنايى فراديد آورد كه اكنون آتشگاهست. چون آن روشنايى برآمد برابر تاريكى، تاريكى ناچيز گشت و كيخسرو و رستم بپاى قلعه شدند و بمنجنيق آتش انداختند و آن انبارها همه آتش گرفت، چندين ساله كه نهاده بود، و آن قعله بسوخت و افراسياب از آنجا بجادوى بگريخت و ديگر كسان بسوختند و قلعه ويران شد. پس كيخسرو اين بار بيك نيمه آن شارستان سيستان بكرد، و آتشگاه كركويه، و آن آتش گويند آنست، آن روشنايى كه فراديد، و گبركان چنين گويند كه آن هوش كرشاسپست و حجت آرند بسرود كركوى …(ص 35)
این قطعه فعلا از قديمترين قطعات منثوري است كه از قرن چهارم به ما رسيده. با این حال به نظر می آید كرشاسپ ‏نامه او بخشی از شاهنامه بزرگش بوده است.متاسفانه امروز جز همین روایات و اشارات پراکنده اثری از شاهنامه در دست نیست.این احتمال که فردوسی که از شاهنامه ابوالمؤيدبی خبر مانده باشد بسیار ضعیف است؛زیرا کتابی که تا سده هفتم در خاستگاه های تاریخ و فرهنگ ایران به آن اشاره می شود،نمی توانسته است از چشمان تیزبین و کنجکاو حماسه سرای بزرگ ایران پنهان بماند.
غير از يوسف و زليخا ابوالمؤيّد اشعار ديگرى داشته است كه برخی از آن ها در لباب الالباب و مجمع الفصحاء و لغت فرس اسدى آمده است  و از آن جمله است:
انگشت را ز خون دل من كند خضاب
كفّى كزو بلاى تن و جان هركس است‏
عنّاب و سيم اگر نبودمان روا بود
عنّاب بر سبيكه سيمين او بس است‏
***
نبيدى كه نشناسى از آفتاب
چو با آفتابش كنى مقترَن‏
چنان تابد از جام گويى كه هست
عقيق يمن در سهيل يمن‏
***
صفراى مرا سود ندارد نِلكا
دردِ سرِ من كجا نشاند عِلكا
سوگند خورم بهرچه دارم مِلكا
كز عشق تو بگداخته ‏ام چون كِلكا(لغت فرس ص 286)
ابوالمؤيد بلخى صاحب کتاب دیگری است با نام عجايب البلدان که  نسخه موجود آن تحرير جديدي است از كتابى كه در قرن چهارم و اوايل قرن پنجم مشهور بوده است. از اين كتاب در تاريخ سيستان(ص 13- 14 و 16- 17) چند بار ياد شده است و چنان كه از آن كتاب بر مي آيد از عجايب برّ و بحر و يا عجايب بلاد در آن سخن رفته بود و صاحب تاريخ سيستان بسيارى از مطالب خود را در باب عجايب سيستان از آن كتاب نقل كرده است.
در آغاز نسخه‏ ايى كه از اين كتاب در اختيار استاد ملك الشعراء بهار بود چنين آمده است كه اين كتاب را ابوالمؤيد بلخى براى ابوالقسم نوح بن منصور نوشته است‏(سبك‏شناسى،ج 2 ص 19). نوح بن منصور در 365 به سلطنت رسيد و اگر اين عبارت صحيح باشد ابوالمؤيد بايد بعد از اين تاريخ كتاب عجايب البلدان يا عجايب البرّ و البحر خود را تأليف كرده باشد.
منابع:
تاریخ ادبیات در ایران،ذبیح الله صفا،انتشارات فردوس،چ هشتم 1378
سبک شناسی،محمد تقی بهار،انتشارات امیر کبیر،چ دوم 1337
حماسه سرایی در ایران،ذبیح الله صفا،انتشارات امیرکبیر،1333
فرآیند تکوین حماسه ایران،جلیل دوست خواه،انتشارات دفتر پژوهش های فرهنگی،1384
Advertisements
این نوشته در حماسه و حماسه سرایی پیش از فردوسی ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s