کیخسرو و کوروش

1- افسانهء زاد کیخسرو و کوروش،چنانکه پیش از این دیگران شناخته و نوشته‏ اند،به یکدیگر شباهت دارند:
بنابر روایت شاهنامه،چند ماه پس از کشته‏ شدن سیاوش در توران به فرمان‏ افراسیاب،فریگیس،زن سیاوش و دختر افراسیاب،فرزندی می زاید به نام کیخسرو. افراسیاب به ‏علت پیشگوییهایی که دربارهء کیخسرو کرده ‏اند،از او بیمناک است(دفتر دوم،367/2398 به‏ جلو)،ولی سرانجام از کشتن کودک چشم می‏ پوشد،بدین شرط که پیران او را به شبانان سپارد تا در میان آنان بزرگ شود تا مگر از نژاد خود چیزی‏ نداند.چون کودک به هفت سالگی می‏ رسد،پیران او را به نزد افراسیاب می‏ آورد و کیخسرو به سفارش پیران خود را در حضور افراسیاب به ‏دیوانگی می‏ زند و بدین ترتیب‏ از مرگ می‏ رهد.سپس ‏تر گیو به توران می‏ رود و کیخسرو و مادرش را به ایران می‏ آورد. پس از آن‏که کیخسرو در ایران به پادشاهی می‏ رسد،به توران لشکر می‏ کشد و پس از جنگهای دراز،سرانجام بر افراسیاب دست‏ یافته و او را به کین پدر خود می‏ کشد.
بنابر گزارش هردوت(کتاب یکم،بخش 107-122)پادشاه ماد آستیاگ شبی‏ در خواب می‏ بیند که از شکم دخترش،ماندانه،چندان آب روان شد که نه تنها پایتخت‏ او،بلکه سراسر آسیا را گرفت.چون تعبیر خواب را از مغان می ‏پرسد،از پاسخ آنان‏ به هراس می ‏افتد و از این ‏رو دخترخود را نه به یکی از نژادگان مادی،بلکه به یک‏ نژادهء گمنام پارسی به نام کامبیز می‏ دهد تا از سوی داماد خطری کشورش را تهدید نکند. ولی پس از آن،باز آستیاگ شبی در خواب می ‏بیند که از دامان دخترش تاکی روییده‏ که بر سراسر آسیا سایه افکنده است.و چون این‏بار تعبیرخواب را از مغان می ‏پرسد و باز همان پاسخ پیشین را می ‏شنود،دختر خود را از پارس پیش خود می ‏خواند و او را در آن‏جا تا هنگام زادن کودکی که در شکم دارد نگه می ‏دارد.پس از آن‏که در ماد کودک‏ ماندانه به نام کوروش به جهان می‏ آید،آستیاگ به یکی از نزدیکان خود به نام هارپاگ‏ که در کشور ماد مردی صاحب قدرت است،فرمان می ‏دهد که کودک را با خود برده‏ سر به ‏نیست کند.هارپاگ خود بدین کار دست نمی ‏زند و این وظیفه را به یکی از سرشبانان پادشاه به نام میتراداد واگذار می‏ کند.اما چون میتراداد کودک را به چراگاه‏ خود می‏ برد،زن سرشبان او را از کشتن کودک باز می ‏دارد و کودک را به جای کودک‏ خود که تازگی مرده به ‏جهان آمده بود می ‏پذیرد.سپس‏تر چون کوروش به ده سالگی‏ می ‏رسد،روزی هنگام بازی با کودکان کوی،در اثر رفتار کوروش بر راز نژاد او پی ‏می‏ برند.از پس آن،آستیاگ هارپاگ را که فرمان او را کار نبسته بود به‏ وضع‏ وحشیانه‏ ای سیاست می ‏کند،ولی کوروش را بدین بهانه که چون هنگام بازی در کوچه‏ خود را پادشاه نامیده بود و با این کار به نظر مغان خواب آستیاگ تعبیر شده و دیگر خطری از سوی کوروش پادشاهی او را تهدید نمی ‏کند،به پیش پدر و مادرش به پارس‏ می ‏فرستد.دیری نمی‏ گذرد که کوروش از پارس به ماد لشکر می‏ کشد و پادشاهی نیای‏ خود آستیاگ را بر می‏ اندازد.
دو افسانهء زاد کیخسرو و زاد کوروش البته در همهء جزئیات باهم نمی‏ خوانن،ولی‏ برخی از این نا همخوانیها را می ‏توان برطرف ساخت:
از جمله در افسانهء کوروش علت اینکه آستیاگ تصمیم به کشتن نوهء خود می ‏گیرد، هراس از خوابی است که دیده است،در حالی که در افسانهء کیخسرو سخن از خواب‏ نیست و افراسیاب نیز ظاهرا قصد کشتن کودک را ندارد،بلکه برخلاف افسانهء کوروش، خود اوست که به پیران فرمان می‏ دهد که کودک را به شبانان سپارد(دفتر دوم، 367/2406 به جلو).ولی در واقع در افسانهء کیخسرو نیز خوابی که افراسیاب هنگام‏ جنگ با سپاه ایران به سرکردگی سیاوش می ‏بیند(دفتر دوم،248/700 به جلو)،معادل‏ همان خواب آستیاگ است.چون در این خواب،آن جوان چهارده ساله ‏ای که تاج و تخت او را تصاحب می‏ کند،کسی جز کیخسرو نیست.
بار دیگر،هنگامی که پیران از افراسیاب دخترش را برای سیاوش خواستگاری‏ می ‏کند،افراسیاب پیشگویی موبدان را بدو یادآور می ‏شود که گفته بودند که پادشاهی او به دست نوهء او برخواهد افتاد.از جمله می‏ گوید(دفتر دوم،300/1491 به ‏جلو):
از این دو نژاده(سیاوش و فریگیس)یکی شهریار
بیاید که گیرد جهان در کنار
ز توران نماند بروبوم و رست
‏کلاه من اندازه گیرد نخست‏
چرا کشت باید درختی به دست
‏که بارش بود زهر و بیخش کبست
و باز بار دیگر،هنگامی که افراسیاب به پیران فرمان می‏ دهد که کیخسرو را به شبانان‏ سپارد تا ازنژاد خود نا آگاه بماند،بدو می ‏گوید(دفتر دوم،367/2401 به‏ جلو):
بدو گفت:من زین نو آمد بسی
‏سخنها شنیده‏ ستم از هرکسی
‏پر آشوب و جنگ است از او روزگار
همه یاد دارم از آموزگار
که از تخمهء تور و از کیقباد
یکی شاه سر برزند با نژاد
جهان را به ‏مهر وی آید نیاز
همه شهر توران برندش نماز
این سخنان افراسیاب در واقع چیزی جز بازگفت همان تعبیر خواب پیشین او نیست‏ و این هر سه تعبیر معادل‏ اند با دو تعبیری که مغان از دو خواب آستیاگ می ‏کنند.
همچنین موضوع کشتن کودک نیز در افسانهء کیخسرو مطرح است و حتی دوبار. یکی هنگامی که فریگیس آبستن پس از کشته شدن سیاوش زبان به نفرین افراسیاب‏ می ‏گشاید.افراسیاب فرمان می‏ دهد که فریگیس را چندان چوب زنند تا بچه اندازد که‏ دیگر از ریشهء سیاوش درخت کین نروید و تاج و تخت او را تهدید نکند،ولی پیران او را از این کار باز می ‏دارد(دفتر دوم،359/2305 به ‏جلو):
زنندش همی چوب تا تخم کین
‏بریزد بر این بوم از ایران‏ زمین
‏نخواهم ز بیخ سیاوش درخت
‏نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت
دوم ‏بار آنجاست که پیران کیخسرو را به حضور افراسیاب می ‏برد.با دیدن اندام‏ پهلوانی و شیوهء رفتن شاهانهء کیخسرو،رنگ از رخسار افراسیاب می ‏رود.پیران با دیدن‏ این واکنش افراسیاب از ترس بر خود می ‏لرزد و امید از جان کیخسرو بر م ی‏گیرد. (دفتر دوم،373/2484 به‏ جلو):
زمانی نگه کرد و او را بدید(افراسیاب کیخسرو را)
همی گشت رنگ رخش ناپدید
تن پهلوان(پیران)گشت لرزان چو بید
ز کیخسرور آمد دلش نا امید
ولی پس از آنکه کیخسرو به سفارش پیران در پاسخ پرسشهای افراسیاب خود را به دیوانگی می ‏زند،جان خود را نجات می‏ دهد.
اختلاف دیگر میان دو افسانه در این است که در افسانهء کوروش،آنکه جان‏ کودک را نجات می ‏دهد سرشبان است نه هارپاگ،در حالیکه در افسانهء کیخسرو این کار به دست پیران انجام می ‏گیرد که در افسانهء کیخسرو نقش معادل هارپاگ را دارد.ولی‏ اگر توجه کنیم که بنابر گزارش هردوت(کتاب یک،بخش 127)،کوروش در جنگ با آستیاگ همین هارپاگ را به فرماندهی لشکر خود بر می ‏گزیند،پس محتمل است که‏ در افسانهء کوروش نیز در اصل نجات دهندهء واقعی جان کوروش هارپاگ بوده که اکنون از دست کوروش به پاداش می ‏رسد و این توجیه با منطق افسانه نیز سازگارتر است(مقایسه‏ شود با نقش موبد در داستان اردشیر(چاپ مسکو،7/156/15 به‏ جلو).
یک اختلاف دیگر میان دو افسانه این است که بنابر گزارش هردوت(کتاب‏ یکم،بخش  129)آستیاگ پس از دستگیر شدن به دست کوروش،هارپاگ را سرزنش‏ می ‏کند که کسی که خود می ‏توانست پادشاه گردد،پادشاهی را به دست دیگران سپرده‏ است.در مقابل در افسانهء کیخسرو کوششهای گودرز که پیران را از خدمت افراسیاب‏ بیرون کشید و به خدمت کیخسرو درآورد بی ‏نتیجه می ‏ماند و یکجا پیران پاسخی‏ به گودرز می‏ دهد که درست سخن آستیاگ به هارپاگ است(دفتر چهارم،18/245):
مرا مرگ باید بدان زندگی‏
که سالار باشم کنم بندگی
ولی در اینجا،خلاف مورد پیشین،اصالت با گزارش هردوت است.چون همهء جنگ گودرز با پیران،دست‏ کم در کلیات روایت یک داستان پارتی ا‏ست که به تنهء کهن‏ و اصلی افسانه پیوند خورده است.داستان کیخسرو و داستانهای پس ‏و پیش آن از این‏ عناصر نو و پارتی بسیار دارند.از جمله این‏که پیران در کنار نقش کهن خود که مانند هارپاگ پس از پادشاه مهمترین فرد کشور است،یک نقش نو نیز دارد و آن پادشاهی‏ ختن است.همچنین کیخسرو در جاهایی همان وردان پارتی معاصر و رقیب گودرز پارتی‏ (میانهء سدهء یکم پس از میلاد)است و افسانهء ناپدید شدن او در پایان زندگی نیز چنان‏ که پایین ‏تر خواهد آمد عنصری نو است.
در هرحال با همهء اختلافاتی که باز در جزئیات دو افسانه باشد،هستهء اصلی هر دو یکی ا‏ست:پادشاهی(افراسیاب-آستیاگ)از ترس خوابی که دیده است،فرمان‏ می‏ دهد نوهء دختری او(کیخسرو-کوروش)را پس از زادن از مادر بکشند.اما آن‏که‏ مامور این کار است(پیران-هارپاگ)فرمان پادشاه را اجرا نمی ‏کند،بلکه کودک را به شبانان می‏ سپارد.سپس‏تر که پادشاه از واقعیت آگاه می‏ گردد.از کشتن کودک چشم‏ می ‏پوشد.سرانجام پس از آن‏که کودک به سن رشد می‏ رسد،با سپاهی به جنگ پدر بزرگ خود می‏ رود و تاج و تخت او را تصاحب می ‏کند.
2- کتزیاس،پزشک یونانی اردشیر دوم هخامنشی(404-361)،اثری داشته‏ است به نام«پرسیکا»،در 23 کتاب که شش کتاب نخستین آن دربارهء آشور و بقیه‏ دربارهء هخامنشیان بوده است.اصل کتاب متأسفانه از دست رفته است،ولی قطعاتی از آن‏ به ‏وسیلهء مورخان یونانی و رومی به ما رسیده است.یک خاورشناس اتریشی همهء این‏ قطعات را گردآوری کرده و با ترجمهء آلمانی و برخی توضیحات منتشر نموده است:
f.w.koniq,die persika des knidos,graz,1972
کتزیاس شکست آستیاگ را به دست کوروش به‏ گونه ‏ای دیگر روایت می‏ کند.بنا بر گزارش او(ص 2،بند 2)هنگامی که آستیاگ از کوروش شکست می ‏خورد، به اکباتان می ‏گریزد و در آن‏جا دختر او amytis و همسرش spitamas او را در کاخ‏ شاهی پنهان می‏ کنند.چون کوروش بدان‏جا می‏ رسد به oibaras فرمان می‏ دهد که این‏ زن و همسر و دو فرزند او را گرفته و شکنجه دهند.ولی آستیاگ برای آن‏که به آنها آسیبی نرسد،خود را نشان می ‏دهد.سپس همان oibaras او را می‏ گیرد و دست و پای‏ او را می ‏بندد،ولی سپس‏تر کوروش او را می‏ بخشد.
این گزارش شباهت دارد به پایان کار افراسیاب در شاهنامه.بنابر گزارش شاهنامه‏ (دفتر چهارم،312/2220 به‏ جلو)زاهدی به نام هوم در غاری افراسیاب را که از کیخسرو گریخته و بدان‏جا پناه برده است،دستگیر می ‏کند تا او را تحویل کیخسرو دهد.ولی در میان راه افراسیاب هوم را فریفته و در دریای چیچست ناپدید می‏ گردد.چون‏ این خبر به کیخسرو می ‏رسد،کرسیوز برادر افراسیاب را به پای آب آورده و دستور می‏ دهد او را شکنجه دهند.افراسیاب که تاب شنیدن فغان برادر را ندارد،از آب‏ در می‏ آید و خود را تسلیم می ‏کند و کیخسرو او را می ‏کشد.
پیش از اینکه افراسیاب به غار بگریزد،نخست به کنگ‏ دز می‏ گریزد.کیخسرو در جستجوی او به این شهر آمده،بسیاری از کسان او را یافته و می‏ کشد،ولی از خود افراسیاب اثری نمی ‏یابد(دفتر چهارم،300/2024 به‏ جلو).این کنگ ‏دز همان‏گونه که‏ پیش از این در یادداشت«کیکاووس و دیاگو»نشان دادیم،شباهت دارد به شهر اکباتان.اکنون اگر در روایت کیخسرو،موضوع گریختن افراسیاب به غار و پنهان شدن‏ او در دریای چیچیست را بزنیم و پایان روایت،یعنی شکنجه دادن کرسیوز و پدیدار شدن افراسیاب را به روایت گریختن افراسیاب به کنگ‏ دز وصل کنیم،روایت ما به روایت پنهان شدن آستیاگ در کاخ اکباتان نزدیکتر می‏ گردد.ولی بدون این تغییر نیز،و باوجود اختلافی که در جزئیات دو روایت هست،باز هستهء اصلی هردو روایت یکی‏ است:
پادشاهی(کیخسرو-کوروش)پادشاه دیگری(افراسیاب-آستیاگ)را که پس‏ از شکست از او گریخته و خود را پنهان کرده است،با شکنجه دادن بستگان او ناچار می‏ کند که از مخفیگاه خود بیرون آید و تسلیم گردد.
3- مرگ کوروش را نویسندگان یونانی گوناگون گزارش کرده‏اند.هردوت(کتاب‏ یک،بخش 214)می ‏نویسد که دربارهء مرگ کوروش روایات گوناگونی هست و او آن‏ روایتی را که به ‏نظرش درست ‏تر آمده است گزارش کرده است.روایتی که هردوت‏ گزارش می ‏کند این است که کوروش در جنگ ماساگت‏ها کشته شد.پس از کشته‏ شدن او،ملکهء ماساگت‏ها به نام تومیریس( tomyris )فرمان داد که نعش کوروش را یافته و سر او را در مشکی از خون آدمی کنند و سپس خطاب به او سخنانی اهانت ‏آمیز بر زبان آورد.
بنابر گزارش کتزیاس(ص 4،بند 6)کوروش در جنگ با دربیک‏ها derbik) ، قومی که به یک گمان در کنارهء رود جیحون و به یک گمان در کنارهء رود سند باشنده بود. نگاه کنید به:کتزیاس،«پرسیکا»،ص 56)از برخورد نیزهء دشمن به بالای پشت ران‏ او زخم بر می دارد و سپس‏تر از همین زخم جان می‏ سپارد.
بنابر گزارش گزنفون(«آیین کوروش»،کتاب هشتم،بخش هفتم،بند 1-28)، کوروش که بسیار پیر شده بود،شبی در خواب می ‏بیند که وجودی آسمانی پدیدار گشت‏ و به او گفت:«کوروش آماده باش که اکنون هنگام آن رسیده است که به پیشگاه‏ خدایان رسی.»کوروش از خواب بیدار می‏ گردد و در می ‏یابد که پایان زندگی او فرارسیده است.او سپس،پس از نیایش به درگاه خداوند و اندرز کردن بزرگان کشور و پسران خود کامبیز و سمردیس(کبوجیه و بردیا)چشم از جهان می ‏بندد.
بنابر روایت شاهنامه(دفتر چهارم،327/2437)،کیخسرو پس از شصت سال‏ پادشاهی دل از جهان بر می‏ کند و از خداوند می ‏خواهد که او را به ‏سوی خود بازخواند. کیخسرو بر این آرزو پنج هفته شب و روز به نیایش می‏ پردازد،تا آنکه در پایان این‏ مدت شب سروش در خواب بدو نمایان می ‏گردد و به او مژده می‏ دهد که آرزوی او پذیرفته گشت.کیخسرو چون از خواب بر می‏ خیزد،پس از اندرز کردن بزرگان به ‏سوی‏ جهان دیگر رهسپار می‏ گردد.هشت تن از پهلوانان او را همراهی می ‏کنند.پس از سپردن پاره‏ای از راه،سه تن از پهلوانان(زال،رستم و گودرز)به سفارش کیخسرو بر می‏ گردند.پنج تن دیگر(طوس،گیو،فریبرز،بیژن و گستهم)او را همچنان همراهی‏ می ‏کنند تا شب هنگام به چشمه ‏ای می‏ رسند.کیخسرو به همراهان می ‏گوید که با سر زدن‏ خورشید او را دیگر نخواهند دید.چون پاسی از شب می ‏گذرد،کیخسرو برخاسته در آب روشن چشمه شستشو می‏ کند.سپس همه می‏ خوابند و چون با تابش خورشید چشم‏ می ‏گشایند،اثری از کیخسرو نیست.پهلوانان ناچار باز می‏ گردند،ولی همگی در برف‏ جان می ‏سپارند.
در نگاه نخستین میان روایت شاهنامه و آن سه گزارش پیشین،تنها یک نقطهء مشترک با گزارش گزنفون هست و آن پدیدار شدن وجودی آسمانی یا سروش در خواب به کوروش و کیخسرو و آگاه ساختن آنان از فرارسیدن مرگ است.ولی این‏ نقطهء مشترک را می ‏توان با توجه به گزارشی از هردوت گسترش داد.
هردوت(کتاب یکم،بخش 209)گزارش می‏ کند که هنگامی که کوروش با ماساگت‏ها می‏ جنگید،یعنی زمان کوتاهی پیش از مرگش،شبی در خواب می ‏بیند که از شانه‏های فرزند بزرگ هیشتاسپ(-ویشتاسب،گشتاسپ)بالی برآمده است که یکی‏ بر آسیا و دیگری بر اروپا سایه افکنده است.کوروش چون از خواب بیدار می‏ شود، به گمان این‏که پسر هیشتاسپ(یعنی داریوش)اندیشهء شوریدن به سر دارد،هیشتاسپ‏ را خواسته،به او می ‏گوید که باید بی ‏درنگ به پارس رود و پسرش را بازداشت کند تا کوروش پس از بازگشت به پارس از او بازپرسی نماید.هردوت سپس می‏ افزاید: «کوروش چنین گفت،چون گمان می‏ کرد داریوش آهنگ جان او کرده است.ولی‏ فرشته ‏ای که در خواب بدو پدیدار گشته بود،می‏ خواست به او بگوید که او در این‏ جنگ جان خواهد سپرد و کشورش به داریوش خواهد رسید».
در روایت شاهنامه،پس از آن‏که سروش در خواب به کیخسرو مژده می ‏دهد که‏ آرزوی او پذیرفته شده است،به او می‏ گوید جانشین خود را برگزیند(دفتر چهارم، 337/2600):
سر تخت را پادشاهی گزین‏
که ایمن بود مور از او بر زمین
این جانشین بنابر روایت شاهنامه لهراسپ پدر گشتاسپ است(دفتر چهارم، 358/2916)که به علت گمنامی‏ اش مورد پذیرش بزرگان نیست.
اکنون با مقایسهء دو روایت خواب کوروش که هردوت گزارش کرده است و خواب‏ کیخسرو به ‏روایت شاهنامه،می‏ توان گمان برد که در روایت خواب کوروش نیز،سروش‏ به کوروش گفته بود است که مرگ او نزدیک شده است و باید جانشین خود را برگزیند و این جانشین به سفارش سروش یا به خواستهء خود کوروش جوانی گمنام به نام‏ داریوش بوده است.یک چنین روایتی را باید پس از به قدرت رسیدن داریوش ساخته‏ باشند تا به او که از شاخه‏ای دیگر از خاندان هخامنشی‏ است،مشروعیت بدهند.منتها چون هردوت مورخ می‏ دانسته است که پس از کوروش نخست پسرش کبوجیه به پادشاهی‏ رسیده است،روایت را دانسته یا ندانسته تغییر داده تا با واقعیت تاریخی بخواند.آنچه‏ این گمان را نیرو می‏ دهد،گزارش دیگری ا‏ست از کتزیاس دربارهء کبوجیه(ص 7،بند 12).او می ‏نویسد:«کامبیز قربانی کرد،ولی از جانور قربانی خونی بیرون نیامد و او از این رویداد افسرده شد.سپس زن او رگسانه کودکی زایید که سر نداشت.کامبیز افسرده ‏تر شد و مغان این نشانها را چنین تعبیر کردند که او از خود جانشینی نخواهد داشت.از پس آن،شب مادر را به خواب دید که از او به علت قتلی که کرده است‏ (کشتن برادرش بردیا)بازخواست می‏ کند و این خواب او را باز افسرده ‏تر ساخت.
همان‏گونه که هدف روایت کتزیاس مشروعیت دادن به پادشاهی داریوش است، روایت خواب دیدن کوروش به گزارش هردوت نیز در اصل همین هدف را داشته،ولی‏ به دست هردوت گشتگی یافته است.
4- روایت اندرز کردن کوروش پیش از مرگ که گزنفون نقل کرده است، به صورت خیلی کوتاه در قطعات بازمانده از«پرسیکا»ی کتزیاس نیز آمده است(ص‏ 5،بند 8).در حالی‏ که در گزارش گزنفون تنها سخن از این است که کوروش پسر بزرگ خود کامبیز را به جانشینی خود برگزید و پسر کوچک خود تانااوگزارس را  tanyozarkes) در«پرسیکا»، tanaoxares در«آیین کوروش»،لقب بردیا یا سمردیس است و معنی آن«تهمتن»یا«کمان ‏کش»است)ساتراپ ماد و ارمنستان و کادوسیان kadusi) ،قومی که میان دریای خزر و دریای سیاه باشنده بود)،نمود،در گزارش کوتاه کتزیاس شرح دیگری آمده است.در این‏جا کوروش پسر بزرگ خود را جانشین خود،یعنی شاه شاهان،پسر کوچک را ساتراپ باکتریان(بلخ)و خوارزم و پارت و karmani ،و از دو پسر spitamas که بنابر گزارش کتزیاس شوهر نخستین‏ amytis دختر آستیاگ بود.(ص 2،بند 2)،یکی را به نام spitakes ساتراپ‏ derbik و دیگری را به نام megabernes ساتراپ barkani می‏ نماید.
بدین ترتیب گزارش کتزیاس به پایان روایت کیخسرو نزدیکتر است.چون در اینجا نیز کیخسرو تنها به گزنیش لهراسپ به جانشینی خود بسنده نمی ‏کند،بلکه فرمانروایی بخشهایی از کشورش را نیز به پهلوانان واگذار می ‏نماید،بدین ترتیب که‏ منشور نیمروز را به رستم،منشور اصفهان و قم را به گودرز و منشور خراسان را به طوس‏ می ‏دهد(دفتر چهارم 355/2870 به‏ جلو).
بنابر گزارش کتزیاس،پس از آن‏که کوروش جانشین خود و ساتراپ‏ها را برمی ‏گزیند،سپس دست راست آنها را به ‏نشان دوستی و هم‏پیمانی روی دست راست‏ amareges می ‏نهد.این مرد یکی از یاران نزدیک کوروش بود و در واقع نقش‏ جهان ‏پهلوان یا سالار لشکر را داشت و می‏ توان نقش او را در روایت کیخسرو هم با رستم مقایسه کرد و هم با طوس که گذشت از منشور خراسان،مقام سپهسالاری را نیز دارد(دفتر چهارم،357/2911).
5- و امّا اندرز کوروش در گزارش گزنفون نیز در آغاز همخوانی جالب توجهی با روایت کیخسرو دارد.در آنجا کوروش نخست زبان به شرح پیروزیهای خود گشوده و می ‏گوید:«چون درگذرم،شما باید در همهء کردار و گفتار خود نشان دهید که من انسانی‏ خوشبخت بودم.زیرا در زمانی که من هنوز کودک بودم همهء آن خوشبختی را که کودکی‏ می ‏تواند داشته باشد،داشتم.و چون به جوانی رسیدم باز جز این نبود.با گذشت زمان‏ گمانم بر این بود که نیروی من همیشه رو به فزونی دارد،چنانکه در پیری نیز خود را به همان توان زمان جوانی می‏ دیدم.هیچ کار و آرزویی نبود که من در آن به هدف خود نرسیده باشم.من دوستان خود را خوشبخت و دشمنان خود را مطیع ساختم.میهن من که‏ در آسیا نامی نداشت،اکنون که از آن رخت برمی ‏بندم،در اوج شهرت است…» کوروش سپس می‏ افزاید:«اما این هراس که مبادا در آینده بدی ببینم یا بشنوم یا تحمل‏ کنم،همیشه مرا همراهی می‏ کرد و نمی ‏گذاشت که از آنچه کرده ‏ام بر خود ببالم و شادی‏ ورزم».
کیخسرو هنگام درگذشتن از جهان با خود چنین می ‏اندیشد(دفتر چهارم، 327/2437 به ‏جلو):
بر اینگونه تا سالیان گشت شست
‏جهان شد همه شاه را زیردست‏
پر اندیشه شد مایه ‏ورجان شاه‏
از آن رفتن کار و آن دستگاه
‏همی‏ گفت:هرجا از آباد بوم‏
ز هند و ز چین اندرون تا به روم،
هم از خاوران تا در باختر
ز کوه و بیابان و از خشک‏ و تر،
سراسر ز بدخواه کردم تهی‏
مرا گشت فرمان و گاه مهی
جهان از بداندیش بی‏بیم گشت
‏فراوان مرا روز بر سر گذشت‏
ز یزدان همه آرزو یافتم
‏وگر دل همی سوی کین تافتم
و سپس از هراس خود سخن می ‏گوید:
روانم نباید که آرد منی
‏بداندیشی و کیش آهرمنی‏
شوم بدکنش همچو ضحّاک و جم
‏که با تور و سلم اندرآمد به زَم…
به یزدان شوم یک زمان ناسپاس
‏به روشن‏ روان اندرآرم هراس
‏ز من بگسلد فرّه ایزدی
‏گرایم به‏کژی و راه بدی
‏از آن پس بر آن تیرگی بگذرم
‏به خاک اندرآید سر و افسرم،
به‏ گیتی بماند ز من نامِ بد
همان پیش یزدان سرانجامِ بد
تبه گردد این گوشت و رنگ رخان
بریزد به ‏خاک اندرون استخوان
هنر کم ‏شود،ناسپاسی به جای
‏روان تیره ماند به‏دیگرسرای
‏گرفته کسی تاج و تخت مرا
به پای اندرآورده بخت مرا
ز من مانده نامِ بدی یادگار
گل رنجهای کهن گشته خار
من اکنون چو کین پدر خواستم
‏جهانی به ‏خوبی بیاراستم،
بکُشتم کسی را که بایست کشت‏
که بُد کژّ و با راهِ یزدان درشت،
به ‏آباد و ویران درختی نماند
که منشور بخت مرا برنخواند،
بزرگان گیتی مرا کهترند
وُگر چند با گَنج و باافسرند،
سپاسم ز یزدان که او داد فر
بدین گردش اختر و پای و پر-،
کنون آن به‏آید که من راه ‏جوی
‏شوم پیش یزدان پر از آب ‏روی
‏مگر هم بدین خوبی اندر نهان
‏پرستندهء کردگارِ جهان،
روانم بدان جای نیکان برد
که این تاج و تخت مهی بگذرد
نیابد کسی زین فزون نام و کام
‏بزرگی و خوبی و آرام و جام
کیخسرو سپس هنگام نیایش باز از همین هراس خود سخن می ‏گوید(329/2477 به‏ جلو):
بگردان ز جانم بدِ روزگار
همان چارهء دیوِ آموزگار
بدان تا چو کاوس و ضحّاک و جم
‏نگیرد هوا بر روانم ستم…
و سپس ‏تر باز همین سخنان را در حضور پهلوانان یاد می ‏کند(346/2742 به ‏جلو):
کنون من چو کین پدر خواستم
‏جهان را به‏ پیروزی آراستم،
بکشتم کسی را کز او بود کین
‏و زو جور و بیداد بد بر زمین،
به‏ گیتی مرا نیز کاری نماند
ز بدگوهران یادگاری نماند:
هر آن‏گه که اندیشه گردد دراز
ز شادی و از دولت دیریاز،
چو کاوس و جمشید باشم به راه
‏چو ایشان ز من گم شود پایگاه،
چو ضحّاکِ ناپاک و تور دلیر
 که از جور ایشان جهان گشت سیر،
بترسم که چون روز بر نخ کشد
چو ایشان مرا سوی دوزخ کشد
چنانکه می‏ بینیم در هردو گزارش،نخست سخن از گسترش قدرت و پیروزی بر دشمنان و رسیدن به همهء آرزوها و خواسته‏ هاست،و سپس در پایان،سخن از هراس‏ است.هراسی که کیخسرو و کوروش در دم مرگ از آن سخن می ‏گویند،هراس از گرفتاری در چنگال غرور و منی ناشی از کسب قدرت زیاد است که مبادا آنها را به‏ ناسپاسی کشاند و سرانجام فرّه ایزدی از آنها بگسلد،چنانکه از جمشید(الگوی‏ موضوع«سوءاستفاده از قدرت»در فرهنگ ایران)گسیخت و سقوط کرد.
6- و اما پایان روایت کیخسرو،یعنی زنده پیوستن او به سروش،ظاهرا معادلی در افسانهء کوروش ندارد.ولی آیا باتوجه به گزارش هردوت(کتاب یکم،بخش 214)که‏ می ‏گوید دربارهء مرگ کوروش روایات گوناگونی هست،و باتوجه به مقام کوروش در میان ایرانیان،نمی‏ توان احتمال داد که روایت مشابهی نیز دربارهء جاودانگی کوروش رواج‏ داشته بوده است؟از سوی دیگر این نیز محتمل است که روایت کیخسرو که بر طبق‏ آن همراهان او،از آن‏ میان دو تن از شاهان پارتی گیو و بیژن،نابود می ‏گردند،بدون‏ الگوی کهن و از ساخته‏های پایان عصر پارتی باشد.با این روایت خواسته‏ اند به موضوع‏ جاودانگی کیخسرو که یکی از جاودانان دین زردشت است،به کمک منطق افسانه‏ واقعیت تاریخی بدهند.ولی در این افسانه ‏سازی طوس را که خود مانند کیخسرو از جملهء جاودانان است به کشتن داده‏ اند.
فقط روایت چشمه که کیخسرو پیش از پیوستن به سروش،در شب تاریک در آب‏ روشن آن شستشو می ‏کند و در واقع با این کار عمر جاویدان می‏ یابد،صورتی از اسطورهء چشمهء آب زندگی ا‏ست.
7- بنابر آنچه در بخش 5 این گفتار رفت،روشن می ‏گردد که روایت اندرز کوروش پیش از مرگ،با آن‏که در گزارش گزنفون آرایش یونانی یافته است،به یک‏ اصل ایرانی بر می‏ گردد که باز مانند آن را ما در شاهنامه در اندرز پادشاهان پیش از مرگ می‏ بینیم،از آن ‏میان:اندرز منوچهر به نوذر(دفتر یکم،275/1579 به‏ جلو)، اندرز کیقباد به کیکاوس(دفتر دوم،357/176 به ‏جلو)،اندرز کیخسرو به ایرانیان‏ (دفتر چهارم،361/2959 به ‏جلو)،اندرز اردشیر به شاپور(چاپ مسکو،7/186/544 به‏ جلو)،اندرز شاپور به اورمزد(چاپ مسکو،7/199/78 به‏ جلو)،اندرز اورمزد به بهرام(چاپ مسکو،7/203/33 به ‏جلو)و اندرز نوشروان به ایرانیان و هرمزد (چاپ مسکو،8/304/4278 به‏ جلو).
پیش از این نیز نگارنده در دو تا از یادداشتهای خود(ایران‏شناسی 1373/2،ص‏ 442-449)مطالبی دربارهء همخوانیهای «آیین کوروش»از گزنفون و شاهنامهء فردوسی‏ آورد.ما در فرصتی دیگر باز با ذکر شواهدی بدین موضوع باز خواهیم گشت.در زیر، تنها به ذکر چند نمونه از همخوانیهای دیگری که میان همین بخش اندرز کوروش و مطالب شاهنامه عموما هست اشاره می‏ کنم:
از این نمونه است،یکی اندرز کوروش به دو پسر خود در لزوم پشتیبانی برادر از برادر و سودمندی حاصل از آن(بند 14-15).کوروش از جمله می ‏گوید:«امکانات‏ ارزشمندی را که خدایان به همهء برادران برای استوار ساختن پیوند طبیعی میان آنها داده‏ است،ضایع مسازید.»و در شاهنامه آمده است(دفتر سوم،85/956 به‏ جلو):
ز دانا تو نشنیدی این داستان‏
که برگوید از گفتهء باستان،
که گر دو برادر نهد پشت ‏پشت
‏تن کوه را خاک ماند به‏مشت!
و یا اینکه،کوروش در هستمندی روان پس از مرگ(بند 17-20)از جمله‏ می ‏گوید:«هنگامی که روان پاک از تن جدا گردد،جای گمانی نیست که به والاترین‏ درجه از تعالی خواهید رسید و چون آدمی نیست گردد،همهء اندامهای او به گوهر اصلی‏ خود(یعنی خاک)باز می‏ گردند،مگر روان که پایدار می‏ ماند».
در شاهنامه بدین موضوع فراوان اشاره شده است،از آن‏ میان(دفتر چهارم، 54/173):
وُ زآن پس تنِ جانور خاک راست
‏روانِ روان معدنِ پاک راست
دیگر اینکه،کوروش دربارهء اهمیت خواب به کامبیز می ‏گوید(بند21):«…و اما در خواب است که روان آدمی به پیشگاه ایزدی نزدیکی ویژه می ‏یابد و آینده را پیشاپیش می‏ نگرد»…
در شاهنامه اعتقاد به خواب و دیدن رویدادهای آینده در خواب دارای مثالهای‏ فراوان است.ما در این‏جا تنها به‏نقل یک مورد که با سخن بالا همخوانی کامل دارد بسنده می ‏کنیم(چاپ مسکو،8/110/967 به‏ جلو):
نگر خواب را بیهده نشمری
‏یکی بهره دانی ز پیغمبری…
روانهای روشن ببیند به ‏خواب
همه بودنیها چو آتش بر آب
دیگر اینکه،کوروش به پسران خود سفارش می ‏کند(بند 26):«پس از مرگ‏ من،به‏محض آن‏که پیکر مرا پوشاندید،دیگر نه خود به من بنگرید و نه بگذارید دیگران بنگرند».
در شاهنامه اسفندیار در دم مرگ به ‏وسیلهء پشوتن به مادرش پیام می‏ فرستد(چاپ‏ مسکو،6/311/1503 به ‏جلو):
برهنه‏ مکن روی بر انجمن‏
مبین نیز چهره من اندر کفن‏
 ز دیدار زاری بیفزایدت
‏ کس از بخردان نیز نستایدت
بنابر آنچه رفت،باید هویت ایرانی اندرز کوروش در گزارش گزنفون ثابت شده‏ باشد،و نیز این‏که قالب ادبی اندرز یکی از قالبهای کهن در ادبیات ایرانی ا‏ست.
در گزارش کوتاهی که کتزیاس از وصیت کوروش آورده است،پس از آن‏که‏ کوروش حدود فرمانروایی دو پسر خود و دو پسر زن خود را تعیین می ‏کند،به آنها می ‏گوید:«در همهء کارها به فرمان مادر خود باشید!»این جمله گویا کهنترین گزارش‏ دربارهء وظیفهء احترام به مادر در فرهنگ ایرانی ا‏ست که آن ‏هم باز در شاهنامه دارای‏ مثالهای فراوانی است.
مقاله ای به قلم استاد جلال خالقی مطلق،مجله ایران شناسی،سال هفتم،بهار 1374،شماره 1
Advertisements
این نوشته در فردوسی و شاهنامه ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s