رابعه قزدارى،نخستین بانوی شاعر پارسی گوی

رابعه بنت كعب قزدارى بلخى از شاعران مشهور قرن چهارم هجري است كه سخن او در لطافت و اشتمال بر معانى دل ‏انگيز و فصاحت و حسن تأثير معروف است. عوفى گفته است او «فارس هر دو ميدان و والى هردو بيان، بر نظم تازى قادر و در شعر پارسى بغايت ماهر، و با غايت ذكاء خاطر و حدّت طبع پيوسته عشق باختى و شاهد بازى كردى، و او را مگس رويين خواندندى و سبب اين نيز آن بود كه وقتى شعرى گفته بود:
خبر دهند كه باريد بر سر ايّوب
ز آسمان ملخان و سر همه زرّين‏
اگر ببارد زرّين ملخ بر او از صبر
سزد كه بارد بر من يكى مگس رويين(لباب الالباب ج 2 ص 61- 62)
 جامى(نفحات الانس چاپ هند ص 564) نام او را در شمار زنان زاهد و صوفى آورده و از قول ابو سعيد ابو الخير گفته است‏ كه دختر كعب عاشق بود بر غلامى اما عشق او از قبيل عشق‏هاى مجازى نبود. هدايت(مجمع الفصحا ج 1 ص 222) نوشته است كه او از «ملك‏ زادگان است، پدرش كعب نام در اصل از اعراب بود و در بلخ و قزدار و بست در حوالى قندهار و سيستان و حوالى بلخ كامراني ها نمود. كعب پسرى حارث نام داشته و دخترى رابعه نام كه او را زين العرب نيز مي گفتند، رابعه مذكوره در حسن و جمال و فضل و كمال و معرفت و حال وحيده روزگار و فريده دهر وادوار، صاحب عشق حقيقى و مجازى و فارس ميدان فارسى و تازى بوده … او را ميلى به بكتاش نام غلامى از غلامان برادر خود بهمرسيده و انجامش بعشق حقيقى كشيده بالاخره به بد گمانى برادر او را كشته. حكايت او را فقير نظم كرده نام آن مثنوى را گلستان ارم نهاده. معاصر آل سامان و رودكى بوده.»
از اشعار اوست:
فشاند از سوسن و گل سيم و زر باد
زهى بادى كه رحمت باد بر باد
بداد از نقش آزر صد نشان آب
نمود از سِحْر مانى صد اثر باد
مثال چشم آدم شد مگر ابر
دليل لطف عيسى شد مگر باد
كه دُرّ باريد هردم در چمن ابر
كه جان افزود خوش خوش در شجر باد
اگر ديوانه ابر آمد چرا پس
كند عرضه صبوحى جام زر باد
گل خوشبوى ترسم آورد رنگ
ازين غمّاز صبح پرده در باد
براى چشم هرنااهل گويى
عروس باغ را شد جلوه‏گر باد
عجب چون صبح خوشتر ميبرد خواب
چرا افگند گل را در سهر باد(مجله شرق سال اول ص 182)
***
عشق او باز اندر آوردم ببند
كوشش بسيار نامد سودمند
عشق دريايى كرانه ناپديد
كى توان كردن شنا اى هوشمند
عشق را خواهى كه تا پايان برى
بس‏ كه بپسنديد بايد ناپسند
زشت بايد ديد و انگاريد خوب
 زهر بايد خورد و انگاريد قند
توَسَنى كردم ندانستم همى
كز كشيدن تنگتر گردد كمند
***
دعوت من بر تو آن شد كايزدت عاشق كناد
بر يكى سنگين دلى نامهربان چون خويشتن‏
تا بدانى درد عشق و داغ مهر و غم خورى
تا بهجر اندر بپيچى و بدانى قدر من‏
***
مرا بعشق همى محتمل كنى بحيل
چه حجّت آرى پيش خداى عزّ و جلّ‏
بعشقت اندر عاصى همى نيارم شد
بدينم اندر طاغى همى شوم بمَثَل‏
نعيم بى‏تو نخواهم جحيم با تو رواست
كه بى‏تو شكّر زهرست و با تو زهر عسل‏
بر وى نيكو تكيه مكن كه تا يكچند
بسنبل اندر پنهان كنند نَجْمِ زُحَل‏
هر آينه نه دروغست آنچه گفت حكيم
فمَن تَكَبَّرَ يوما فبعد عِزِّ ذَلّ‏
***
ز بس گل كه در باغ مأوى گرفت
چمن رنگ ار تنگ مانى گرفت‏
مگر چشم مجنون بابر اندرست
كه گل رنگ رخسار ليلى گرفت‏
همى مانَد اندر عقيقين قَدح
سرشكى كه در لاله مأوى گرفت‏
سَرِ نرگس تازه از زرّ و سيم
نشانِ سَرِ تاج كِسرى گرفت‏
چو رُهبان شد اندر لباس كبود
بنفشه مگر دين ترسى گرفت‏
***
كاشك تنم بازيافتى خبرِ دل
كاشك دلم بازيافتى خبرِ تن‏
كاشك من از تو بَرَستَمى بسلامت
اىّ فسوسا كجا توانم رَستَن‏
منبع:
تاریخ ادبیات در ایران،ذبیح الله صفا،انتشارات فردوس،چ هشتم،1378(صص 449-451)
Advertisements
این نوشته در ادبیات ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s