نخستین شاعران پارسی گوی پس از حمله اعراب(قسمت اول)

قديمترين روايتى كه در اين‏ باره می توان بدست آورد،قول صاحب تاريخ سيستان است كه مؤلف يا مؤلفان آن معلوم نيستند ولى قسمت نخستين يعنى قسمت قديمتر آن چنانكه از سبك تحرير آن آشكار است بايد در قرن چهارم يا اوايل قرن پنجم نوشته شده باشد. ساير روايات اگرچه بعيد نيست كه از مآخذ قديم نشأت كرده باشد در كتبى ديده مي شود كه از اوايل قرن هفتم به بعد نوشته شده است‏.صاحب تاريخ سيستان هنگام بحث در فتوحات يعقوب در خراسان و گشودن هرات و پوشنگ و گرفتن منشور سيستان و كابل و كرمان و فارس از محمد بن طاهر و تارومار كردن خوارج ميگويد:پس شعرا او را شعر گفتندى به تازى‏
قد اكرم اللّه اهل المصر و البلد
بملك يعقوب ذي الافضال و العدد
چون اين شعر برخواندند او عالم نبود درنيافت، محمد بن وصيف حاضر بود و دبير رسايل او بود و ادب نيكو دانست و بدان روزگار نامه پارسى نبود، پس يعقوب گفت‏ چيزى كه من اندر نيابم چرا بايد گفت؟ محمد وصيف پس شعر پارسى گفتن گرفت و اول شعر پارسى اندر عجم او گفت و پيش ازو كسى نگفته بود كه تا پارسيان بودند سخن پيش ايشان برود باز گفتندى بر طريق خسروانى، و چون عجم بركنده شدند و عرب آمدند شعر ميان ايشان بتازى بود و همگان را علم و معرفت شعر تازى بود و اندر عجم كسى برنيامد كه او را بزرگى آن بود پيش از يعقوب كه اندرو شعر گفتندى مگر حمزة بن عبد اللّه الشارى و او عالم بود و تازى دانست، شعراء او تازى گفتند و سپاه او بيشتر عرب بودند و تازيان بودند، چون يعقوب زنبيل و عمّار خارجى را بكشت و هرى بگرفت و كرمان و فارس او را دادند محمد بن وصيف اين شعر بگفت، شعر:
اى اميرى كه اميران جهان خاصه و عام‏
بنده و چاكر و مولاى و سگ بند و غلام‏
ازلى خطى در لوح كه ملكى بدهيد
بابى يوسف يعقوب بن الليث همام‏
بلتام آمد زنبيل و لتى خورد بلنك
لتره‏ شد لشكر زنبيل و هبا گشت كنام‏
لمن الملك بخواندى تو اميرا بيقين‏
با قليل الفئة كت زاد در آن لشكر كام‏
عمر عمّار ترا خواست و زو گشت برى‏
تيغ تو كرد ميانجى بميان دد و دام‏
عمر او نزد تو آمد كه تو چون نوح بزى‏
درِ آكار  تنِ او سر او باب طعام‏
اين شعر دراز است اما اندكى ياد كرديم و بسّام كورد از آن خوارج بود كه بصلح نزد يعقوب آمده بودند، چون طريق [پسر] وصيف بديد اندر شعر، شعرها گفتن گرفت و اديب بود و حديث عمّار اندر شعرى ياد كند؛ شعر:
هركه نبود او بدل متهم‏
بر اثر دعوت تو كرد نعم‏
عمر ز عمار بدان شد برى‏
كاوى خلاف آورد تا لاجرم‏
ديد بلا بر تن و بر جان خويش‏
گشت بعالم تن او در الَم‏
مكه حرم كرد عرب را خداى‏
عهد ترا كرد حرم در عجم‏
هركه درآمد همه باقى شدند
باز فنا شد كه نديد اين حرم‏
باز محمد بن مخلّد سگزى بود، مردى فاضل بود و شاعر، نيز پارسى گفتن گرفت و اين شعر را بگفت، نظم:
جز تو نزاد حوّا، و آدم نكِشت‏
شير نهادى بدل و بر مَنِشت‏
معجز پيغمبر مكى تويى‏
بكنش و بمنش و بگُوِشت‏
فخر كند عمار روزى‏  بزرگ
كو همانم من كه يعقوب كُشت‏
پس از آن هر كسى طريق شعر گفتن برگرفتند اما ابتدا اينان بودند و كس بزبان پارسى شعر ياد نكرده بود (تاريخ سيستان ص 209- 212).
اين مفصلترين و قديمترين اشاره‏ای است  كه راجع به آغاز شعر و ادب پارسى در كتب تاريخ آمده است.
محمد بن وصيف غير از قصيده‏ای كه صاحب تاريخ سيستان چند بيت آنرا آورده و باقى را به سبب درازى منظومه رها كرده است، اشعار ديگرى نيز داشت و از آن جمله است قطعه‏ای كه به سبب شكست رافع بن هرثمه و قتل او در سال 283 گفته است‏(تاريخ سيستان ص 253) و قطعه‏ ايى ديگر كه بعد از گرفتارى عمرو بن ليث بدست اسمعيل سامانى (287 هجرى) ساخته و نزد او فرستاده است(تاريخ سيستان ص 260):
كوشش بنده سبب از بخشش است‏
كار قضا بود و ترا عيب نيست‏
بود و نبود از صفت ايزدست‏
بنده درمانده بيچاره كيست‏
اول مخلوق چه باشد زوال‏
كار جهان اول و آخر يكيست‏
قول خداوند بخوان فاستقم‏
معتقدى شو و بر آن بربايست‏
و قصيده ديگرى كه بر اثر وقايع سال 296- 297 و گرفتارى طاهر و يعقوب پسران محمد بن عمرو بن ليث بدست سبكرى گفته است(تاريخ سيستان ص 286- 287):
مملكتى بود شده بى‏قياس‏
عمرو بر آن ملك شده بود راس‏
از حد هند تا بحد چين و ترك‏
از حد زنگ تا بحد روم و گاس‏
رأس ذنب گشت و بشد مملكت‏
زرّ زده شد ز نحوست نحاس‏
دولت يعقوب دريغا برفت‏
ماند عقوبت بعقب بر حواس‏
اى غمّا كآمد و شادى گذشت‏
بود دلم دايم ازين پرهراس‏
هرچه بكرديم بخواهيم ديد
سود ندارد ز قضا احتراس‏
ناس شدند نسناس آنگه همه‏
آن همه نسناس گشتند ناس‏
ملك ابا هزل نكرد انتساب‏
نور ز ظلمت نكند اقتباس‏
جهد وجِدِ يعقوب بايد همى‏
تا كه ز جده بدر آيد اياس‏
روايت تاريخ سيستان در اينكه محمد بن وصيف اقدم شعرايي است كه به وزنهاى معمول در ادب فارسى (كه تا حدى نزديك باوزان عروضى عربست) شروع به ساختن شعر كرده، بنظر ما صحيح ‏تر از ساير اقوال است و در اولين قصيده او و مقلدان وى از حيث لفظ و معنى و صعوبتى كه در گنجانيدن الفاظ عربى ديده مي شود و اشكالى كه براى تطبيق كلمات و تركيبات فارسى با اوزان مورد انتخاب بنظر مي رسد، آثار ابتدائى بودن شعر فارسى آشكار است و عجب در آنست كه در آخرين قصيده‏ هايى كه از محمد بن وصيف در دست داريم با نخستين قصيده او از حيث روانى و سهولت الفاظ و انطباق آنها با اوزان منتخب فرق عمده‏يى مشهود مي باشد. با اينحال چون غير از قول صاحب تاريخ سيستان اقوال ديگرى هم در ذكر نخستين شاعر فارسى‏زبان موجودست در اينجا بنقل و نقد برخى از آنها مبادرت مي جوييم.
قول عوفى: نور الدين محمد بن محمد عوفى البخارى صاحب كتاب مشهور لباب الالباب كه آنرا در حدود 617- 625 بنام ناصر الدين قباجه تأليف نموده است‏ در اين‏باره بحثى منشيانه دارد(لباب الالباب چاپ ليدن ص 19- 21) كه ما بذكر خلاصه‏يى از آن قناعت مى‏كنيم‏: … و در آن وقت كه دولت مأمون رضى اللّه عنه … بمرو آمد در سنه ثلث و تسعين و مائة در شهر مرو خواجه ‏زاده بود نام عباس با فضلى بى‏قياس، در علم شعر او را مهارتى كامل و در دقايق هردو لغت او را بصارتى شامل، در مدح امير المؤمنين مأمون به پارسى شعر گفته بود و مطلع آن قصيده اينست، شعر:
اى رسانيده بدولت فرق خود تا فرقدين‏
گسترانيده بجود و فضل در عالم يدين‏
مر خلافت را تو شايسته چو مردم ديده را
دين يزدان را تو بايسته چو رخ را هردو عين‏
و در اثناء اين قصيده مي گويد:
كس برين منوال پيش از من چنين شعرى نگفت‏
مرزبان پارسى را هست با اين نوع بين‏
ليك زان گفتم من اين مدحت ترا تا اين لغت‏
گيرد از مدح و ثناء حضرت تو زيب و زين‏
بعد از وى كس شعر پارسى نگفت تا در نوبت آل طاهر و آل ليث شاعرى چند معدود خاستند و چون نوبت دولت آل سامان درآمد رايت سخن بالا گرفت و شعراء بزرگ پيدا آمدند و بساط فضايل را بسيط كردند و عالم نظم را نظامى دادند و شاعرى را شعار ساختند.
قول شمس قيس: شمس الدين محمد بن قيس الرازى نويسنده كتاب المعجم فى معايير اشعار العجم كه در اوايل قرن هفتم هجرى تأليف كرده است گويد(المعجم چاپ تهران ص 148- 151): … و بعضى ميگويند كه اول شعر پارسى ابو حفص حكيم بن احوص سغدى گفته است از سغد سمرقند و او در صناعت موسيقى دستى تمام داشته است، ابو نصر فارابى در كتاب خويش ذكر او آورده است و صورت آلتى موسيقارى نام آن شهرود كه بعد از بو حفص هيچكس آنرا در عمل نتوانست آورد بركشيذه و مى‏گويذ او در سنه ثلثمائه هجرى بوذه است‏ و شعرى كه به وى نسبت مي كنند اين است:
آهوى كوهى در دشت چگونه دوذا
چو ندارذ يار بى ‏يار چگونه روذا
(در اصل: ندارد يار بى‏ يار چگونه روذا، و صورت فوق در حاشيه نسخه المعجم است‏)
قول ملاء الدين دده: در كتاب محاضرة الاوايل و مسامرة الاواخر(منقول از احوال و اشعار رودكى تأليف آقاى سعيد نفيسى ج 3 ص 1151)گويد: اول من نظم الشعر الفارسى ابو العباس حنوذ المروزى ذكره السيوطى و غيره فى طبقات العجم» و باز همين نويسنده در جاى ديگر آن كتاب ميگويد: اول من تكلّم بالعراق فى بلدة مرو فى احوال الصوفية و كان فقيها محدّثا اماما ابو العباس المروزى شيخ التصوّف فى زمانه مات سنة ثلثمائة: اوايل السيوطى.
قول احمد بن يحيى الهروى: شيخ الاسلام احمد بن يحيى بن محمد الحفيد الهروى الشافعى (م. 906) گفته است‏(احوال و اشعار رودكى ص 1151):و قيل الاول ابو حفص بن احوص من سغد سمرقند كان فى سنة ثلثمائة و الشعر هذا:
آهوى كوهى در دشت چگونه دودا
يار ندارد چگونه دودا (كذا)
قول هدايت: رضا قليخان هدايت در كتاب مجمع الفصحاء ا است(ج 1 مقدمه‏): … همچنين شعر ابو حفص سغدى سمرقندى كه گفته، بيت:
آهوى كوهى در دشت چگونه بودا
او ندارد يار بى‏ يار چگونه دودا
از مجموع اين روايات چنين برمي آيد كه اولين گويندگان شعر فارسى عبارتند از: عباس يا ابو العباس مروزى، پسر يعقوب بن ليث، ابو حفص سغدى سمرقندى و چند تن ديگر كه بعد از اين طبقه در عهد دولت آل طاهر و آل ليث ظهور كرده‏اند. بايد ديد صحّت اين سخنان تا چه پايه است.
عباس مروزى يا ابو العباس مروزى يا ابو العباس بن حنوذ المروزى به روايت سيوطى مردى فقيه و محدّث و شيخ تصوّف در زمان خود بود و بسال 300 هجرى درگذشت. اگر روايت سيوطى و همچنين روايت همه كسانى كه قصيده اى رسانيده … را به او منسوب داشته ‏اند درست باشد، بايد اين قصيده در اواخر قرن سوم سروده شده باشد و بنابرين ابو العباس نمى ‏تواند نخستين شاعر فارسى درى باشد. قبول روايت عوفى و روايت هدايت كه او اين قصيده را در سال 193 يا 173 يا 170 (هدايت در مقدمه جلد اول مجمع الفصحا گفته است كه ابو العباس در سال 173 هنگام ورود مأمون به خراسان قصيده خود را بنام او ساخت و در ص 64 از همان مجلد اين واقعه را بسال 170 هجرى نسبت داده و هردو باطل است) هنگام خلافت مأمون ساخته است، هم با ساير روايات تاريخى مباينت دارد زيرا اين هر دو سال مقدّم بر دوره خلافت مأمون است. علاوه بر اين بنابر هيچيك از اين روايات نمي توان قصيده منسوب بابو العباس را اصلى و غير مجعول دانست زيرا اين قصيده با سبك سخن و صنايع شعرى از قبيل ترصيع و مماثله و تركيبات پخته و كامل عيار خود نمي تواند شعر قرن دوم و سوم باشد و حتى در قرن چهارم و پنجم هجرى هم يك شاعر خراسانى و ماوراء النهرى اينگونه شعر نمي ساخت و نسبت دادن اين قصيده به قرن ششم خيلى عاقلانه‏ تر است از آنكه آنرا متعلّق بقرن دوم يا سوم بدانيم و اگر تصوّر كنيم كه عباس يا ابو العباس نامى در قرن دوم شعرى ساخته و در آن مأمون را مدح كرده باشد بايد شعر او غير از اين و از قبيل شعر ابو الينبغى و شعر كودكان بلخ و امثال آن بوده باشد.
ابو حفص حكيم بن احوص سغدى سمرقندى كه برخى او را اولين شاعر فارسى‏ گوى دانسته‏(هدايت گفته است كه: در نظم پارسى پس از بهرام گور مقدم فارسى‏گويان و در مائه اولى بوده» مجمع الفصحا ج 1 ص 64) و شعر او را به روايتهاى مختلف (در مصراع دوم) ضبط كرده‏اند به هيچ روى نمي تواند نخستين شاعر فارسى‏ گوى باشد. اين ابو حفص حكيم بن احوص مشهور به ابن الاحوص از موسيقی دانان مشهور بود و شهرود از مخترعات اوست كه على الظاهر در اوايل قرن چهارم پديد آورده است چنانكه ابو عبد اللّه محمد بن احمد خوارزمى اختراع آن آلت را بدست حكيم بن احوص در سال 300 هجرى دانسته است‏(مفاتيح العلوم خوارزمى چاپ قاهره ص 137).و شمس قيس چنانكه ديده‏ايم از فارابى نقل كرده است كه ابو حفص شهرود را در تاريخ سيصد هجرى اختراع كرده و صفى الدين ارموى در رساله شرفيه خود اختراع آلت مذكور را بدست ابن الاحوص در سال 306 هجرى دانسته است(استاد محترم آقاى سعيد نفيسى همه اين اقوال را در كتاب احوال و اشعار رودكى ج 3 ص 1150- 1154 گرد آورده‏اند).پس ابو حفص حكيم بن احوص سغدى سمرقندى موسيقي دان و شاعرى در اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم بوده است نه بقول هدايت مقدّم شعراى فارسى ‏زبان.
مصراع منسوب به پسر يعقوب ليث كه مبناى وزن و نوع رباعى شده و دولتشاه آن را جزو نخستين اشعار فارسى ذكر كرده مأخوذ از افسانه‏ ای است كه راجع به پيدا شدن وزن رباعى وجود داشته و شمس قيس آنرا بتفصيل آورده است‏(المعجم فى معايير اشعار العجم چاپ تهران ص 83- 85).
با توجه به روايات منقول و بحث‏ها و نقدهايى كه راجع به آنها شده معلوم مي شود كه روايت صاحب تاريخ سيستان از ساير روايات صحيح ‏تر است اما اين صحت نسبى است و هيچگاه دليل آن نمي شود كه محمد بن وصيف و دو شاعر معاصر او را واقعا اقدم شعراى فارسى‏ گوى بدانيم چه در كتب ادب و تراجم نام شعراى ديگرى هم آمده است كه در اوايل و اواسط قرن سوم مي زيسته‏ اند مانند حنظله بادغيسى و محمود دورّاق هروى، و گويندگانى ديگر را هم نام برده‏ اند كه در نيمه دوم قرن سوم مي زيسته‏ اند مانند فيروز مشرقى و ابو سليك گرگانى. پس لازم است كه در ذيل اين مقدّمه اشاره‏ ای به احوال و اشعار آنان نيز كنيم‏
منبع:
تاریخ ادبیات در ایران،ذبیح الله صفا،انتشارات فردوس،چ هشتم،1378
Advertisements
این نوشته در ادبیات ارسال شده و با , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s